هنگ سوم: خاطرات یک پزشک اسیر عراقی-2

مرا به سمت او کشاندند. از قیافه کریه، چشمان باد‌کرده، ابروان مجعد و خال سیاهی که روی گونه‌اش بود متعجب شدم. دستور داد جاهای مختلف بیمارستان را به او نشان دهم. موکب فرعونی به حرکت درآمد. همین که خواستم دوشادوش او حرکت کنم...