پرده اول؛ همشهري هاي من حتماً به ياد دارند قصه مردي را که در صبحدم روزي از روزهاي بهار در پياده رو خياباني شلوغ به قتل مي رسد. شرح واقعه را من به اين صورت شنيدم و البته نه يک بار که بارها و بارها و بارها و با آب و تاب فراوان. او آدم شروري بود. مزاحم مردم مي شد و باج خواهي مي کرد. بدمست شب و نيمه شب در کوچه ها عربده مي کشيد، از قيافه اش نحسي و پليدي مي باريد و همه - چه پير، چه جوان - از او مي ترسيدند. او که مردي حدوداً 40 ساله بود به راحتي فحاشي مي کرده، کتک مي زده و با نيش چاقوي تيز و برنده اش خط و خالي به يادماندني بر تن و بدن آن شير پاک خورده يي مي نشانده که قصد مبارزه و رويارويي با او را داشته و سرانجام مي رسد آن روزي که يکي از همين حريفان به ضرب چاقوي او از پا در مي آيد، مي ميرد و مرگ او آغاز مرگ ديگري مي شود. 30 يا 40 سال پيش که اين حکايت را از بزرگان مي شنيدم قيافه مقتول نه تنها در نظر من که شنونده يي خردسال بودم مظلوم و پاک و شريف بود بلکه در نگاه بزرگ ترها هم او بي گناه محض بود و اين يک شيطان مجسم.
براي يکي فاتحه مي خوانديم و بر ديگري لعن و نفرين مي فرستاديم و شاد و سپاسگزار بوديم از اينکه آدمي تبهکار از ميان رفته است.
پرده دوم؛ زمان گذشت و بزرگ ترها به ميانسالي و کهنسالي رسيدند و من و همسن و سال هاي من نيز، از کودکي به نوجواني و جواني رسيديم و... و برق و جلاي رنگارنگ اين حکايت پاک شد، از بين رفت و باقي ماند يک قصه کوتاه کوتاه کوتاه. دو مرد، دو آدمي که سرپرست و مسوولي دلسوز نداشته اند، دو آدمي که سفره شان تهي بوده و جيب هايشان خالي، در روزي از روزها با باري از عقده و کينه هاي جورواجور رودرروي هم مي ايستند - مصداق و مثال زنده يي از مرد و زور بازويش، مرد و غيرتش، مرد و نترسي و بي باکي اش. خسته تان نکنم، از اين رويارويي هاي قهرمانانه جامعه مردپسند و مردسالار و مرددوست و ناموس پرست ما ابتدا چه کساني مستفيض مي شوند؟ خواهران و مادران و همسران دو طرف. در آغاز اينانند که به چرکابه کلام دو مرد نترس غيور آلوده مي شوند و بعد...، يکي شان کشته مي شود و آن يکي اگر به حبس گرفتار شود زهي سعادت، نه براي او براي آن ديگري، آن که از پا درآمده. نام او، حکايت کشته شدنش، ناجوانمردانه و ناحق بر خاطره ها مي ماند و مي ماند و مي ماند و بعد سال ها يک باره مي بيني که انگار خون ريخته اش پاک مي کند رد و نشان اعمال ديگرش را، قهرماني مي شود، مظلوم و مستحق آمرزش و يک زندگي دوباره، حيات جاويدان، و آن ديگري در يادها مي ميرد، نه نامي و نه نشاني. انگار که از اول نبوده و اما اگر حکايت رنگ و لعاب ديگري بگيرد - کشتن قاتل چه بر چوبه دار و چه در پياده رو خياباني شلوغ حالا روايت تازه يي زاده مي شود. نام و ياد کشته اول روز به روز و سال به سال کمرنگ و کمرنگ تر مي شود و اين ماجراي کشته دوم است
- کجا و چه وقت و چگونه و چرا - که باقي مي ماند و پيشي مي گيرد بر حکايت اول و هر چرا، چرايي ديگر به دنبال دارد و ظن و گماني ديگر؛ اگر زندگي آرام و آسوده يي داشت، اگر پدر و مادري مقيد داشت، اگر مدرسه رفته بود، اگر بي کس نبود، اگر فقير نبود، اگر تحقير و آزار نديده بود. دو کفه ترازو نزديک به هم مي شوند و مي گرديم تا پاسخي مناسب براي اين همه چرا و چگونه پيدا کنيم. تکرار مرگ پاک کردن صورت مساله است و پيدايش دوباره و ده باره و صد باره آن به شکل هايي پررنگ تر و پيچيده تر. چاقوکش بدمست و باج گير قديم کجا و قاچاقچيان و آدم ربايان و سارقان مسلح امروزي کجا، معرکه يي است تمام ناشدني و در اين معرکه آخر زماني جايگاه دعوا مرافعه هاي خياباني پسرهاي نوجوان چه خنده دار و چه گريه آور است، پسر و دخترهايي کم سن و سال آنقدر که وقتي به عکسشان نگاه مي کني به نظرت مي آيد خطاب آقا يا خانم برايشان سنگين است و زود است تا چه رسد به آنکه واژه مرحوم را پيشوند نامشان سازيم. مثلاً بگوييم مرحوم.... نه، نه پرده را عوض کنيم.
آنهايي که مي بخشند و آنهايي که جرات برگزيدن راه هاي تازه تر و بهتر دارند قصه ساز مي شوند و قصه ها تاريخ مي سازند. تاريخ شفاهي که با هيچ حمله و هجوم و شبيخوني از بين نمي رود. |