تبیین در تاریخ *
مقدمه
اگر تاریخ را مطالعه کنش اجتماعی انسانها بدانیم، نخستین وظیفه مورخ شناخت این کنش ها و بافت اجتماعی و یا همانا فضای گفتمانی گذشته است. از این حیث، مورخین علاوه بر شناخت کنش ها و رسیدن به واقعیت های تاریخی قابل اعتنا، وظیفه تبیین و قابل فهم کردن کنش های مورد نظر را نیز بر عهده دارند. تبیین های مورد نظر مورخین و توضیح چرایی وقوع کنش ها در جهت تفهیم آنها، باید به گونه ای باشد که هم برای شخص مورخ در راستای مسأله ی پژوهشی و سوالات و فرضیاتی که مطرح کرده است قابل دفاع باشد و هم مخاطبین و کسان دیگری که به هر سببی با یافته های مورخین ارتباط بر قرار می کنند را متقاعد کند. مورخین در پی ارائه فهم نظام مند از اعمال و رفتار انسانها در مواردی ناگزیر هستند جهان طبیعی و به طور کلی هر آنچه را که بر اعمال و رفتار انسانها، تاثیر گذار بوده است نیز تبیین کنند؛ از این روی تبیین تاریخی در موارد ضرورت اعم بر تبیین در علوم مختلف است و در عین حال همانند آنها نیز نیست.
تبیین در تاریخ، مورد بحث جدی طرفداران مستقل بودن علوم انسانی از علوم طبیعی و یا معتقدان به همسانی این دو دسته از علوم از سوی دیگر بوده است. از یک طرف معتقدان به اصالت دانش تاریخ، تبیین تاریخی را مستلزم بازسازی اندیشه و کنش انسان هایی که در گذشته زندگی می کرده اند و شرایطی که این کنش ها در بستر آن شکل گرفته است قلمداد نموده و نوعی منحصر به فرد بودن را در فهم آنها لحاظ می کنند؛ این در حالی است که دسته ی دیگر میان تبیین های تاریخی و تبیین های علمی (علوم طبیعی) فرق چندانی قائل نمی شوند و به نوعی عام گرایی درخصوص چرایی و چگونگی تبیین- اعم از تاریخی و علمی- اعتقاد دارند. در همین جهت، بررسی ماهیت و اهمیت تبیین در تاریخ و جایگاه آن در برداشت های پوزیتیویستی و ایدهآلیستی و غیره، مواردی هستند که مقاله حاضر به طور مشروح به طرح و نقد آنها می پردازد.
تبیین های طبیعی و تبیین های تاریخی
در خصوص تبیین در تاریخ و جایگاه تبیین تاریخی در دنیای علمی نخستین مساله ای که مورد توجه بسیاری از فلاسفه واقع شده است تمایز یا عدم تمایز تبیین های تاریخی با تبیین های علمی (تبیین های علوم طبیعی) است. از این رهگذر، بسیاری از مورخان و فلاسفه همدل با تاریخ، بر آن بوده اند، که نشان دهند روش های مناسب تبیین در تاریخ کاملاً متفاوت از روش ها ی تبیین در علوم طبیعی است، اما برخی دیگر با همان شدت این ادعا را مطرح کرده اند، که میان تبیین های تاریخی و تبیین های علمی (علوم طبیعی) چندان تفاوتی نیست و در هر دو مورد بایست از اصول و قوانین مشترکی بهره گرفت. (یروفه یف، ص117-120) اختلاف نظر میان پیروان این دو دیدگاه که صرف نظر از تبیین در تاریخ در مبانی معرفتی و روشی تاریخ نیز قائل به دو رهیافت متمایز بودند ریشه های طولانی تری دارد و حداقل تا نیمه قرن 19 م به عقب بر می گردد. از این منظر عده ای به همسانی معرفت تاریخی و علوم طبیعی اعتقاد داشتند و نظر بر وجه غالب علوم طبیعی، خاصه فیزیک نیوتونی و کار آمدی آن در زندگی عملی انسانها، خواهان هر چه بیشتر نزدیک شدن تاریخ به این علوم بودند و بهره گیری مورخین از منطق پژوهشی و مبانی معرفتی این علوم را توصیه می کردند. از سوی دیگر کسان دیگری همچون «هومبولت» ، «درویزن»، و موثرتر «ویلهلم دیلتای» و «هاینریش ریکرت» تحت تاثیر تمایز دکارتی میان نفس و ماده؛ تمایز کانتی میان عالم معقول (نومن) و عالم پدیدار (فنومن) و مشخص تر تمایز هگلی میان روح و طبیعت، میان آن دسته از علومی که به عالم طبیعی می پرداختند و علومی که انسان را به عنوان موجودی برخوردار از روح، مورد مطالعه قرار می دادند فرق قائل شده و ضرورت به کارگیری روشی متمایز از علوم طبیعی را برای علوم مربوط به انسان پیشنهاد می کردند. اگر معتقدان به همسانی علوم انسانی و علوم طبیعی را با هر نگرشی در خصوص ساز و کار پیدایش علم (اعم از نگرش اثباتی یا ابطالی) با عنوان ناتورالیست و یا پوزیتیویست معرفی کنیم؛ معتقدان به اصالت خاص علوم انسانی و قائلان به ضرورت استقلال این علوم در عرصه تاریخ را می توان با عنوان تاریخ گرایان و در وجهی عام تر ایده آلیست ها معرفی کرد. (ر.ک: استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 183-186) با هر عنوانی، کسانی که معتقد به جدایی تاریخ از حوزه علوم طبیعی بودند همچنان که در روش به عنوان یک چهار چوب کلی، در تبیین هم به تمایز تبیین تاریخی از تبیین پدیده های طبیعی معتقد بودند. در این باور ماهیت متفاوت انسان نسبت به پدیده های طبیعی و یا موجودات ذی شعور موجب می شود که نتوان درباره رفتار و اعمال انسانی- چه در زمان حال و چه گذشته- تبیین هایی همانند تبیین های متداول در علوم طبیعی که به طور صرف مبتنی بر قوانین خشک و مکانیکی اند ارائه داد. صرف نظر از ماهیت متفاوت موضوعات تاریخی و طبیعی، رفتارهای انسانی معطوف به غایتند و در فهم آنها باید با شناخت انگیزه ها و دلایل از طریق درون فهمی مبادرت به تبیین کرد. در همین طریق، اعمال و رفتار انسانها در گذشته که مورخین فهم و تفهیم آنها را مورد نظر دارند تا حد زیادی ماهیت یگانه و منحصر به فرد دارند و ضروری است که مورخین در تبیین تاریخی، فریفته عام گرایی علوم طبیعی و تکرار پذیری موضوعات آن نشوند و تشابهات موضوعات تاریخی را با ابتنای به تمایزات خاص آنها و ملاحظاتی که شرایط خاص هر عصر بر چگونگی و چرایی وقوع آنها تحمیل می کند در نظر داشته باشند. با این وصف است که تبیین های تاریخی نمی توانند عمومیت، همگرایی و قانون مندی تبیین های مرسوم در علوم طبیعی را داشته باشند. در نظر معتقدان به اصالت تاریخ، تبیین تاریخی مستلزم بازسازی اندیشه و شخصیت کسانی است که در گذشته اعمالی را انجام داده اند و همین طور شرایط و مقتضیاتی است که آن اعمال ورفتار در پرتو آنها انجام شده است. مورخین هنگامی می توانند به تبیین های قرین موفقیت دست پیدا کنند که مطابق با نظر ایده آلیست ها گذشته ای را که در پی فهم آن هستند بازسازی و به گونه ای تجربه نمایند. (وابنگارتن، 34-36) در این جا قبل از این که به توضیحِ انتقادی جایگاه تبیین تاریخی در نگرش پوزیتیویستی و مخالفان آنها بپردازیم یک بار دیگر این نکته را متذکر می شویم که حداقل برای مدتی طولانی در قرن بیستم نوعی نگرش تقریباً غالب در محافل تاریخی وجود داشت که وظیفه مورخین را بررسی و شناخت گذشته به صورتی کاملاً خام و آنچنان که واقعاً اتفاق افتاده است، می دانست که در این صورت مطالعات تاریخی نیازی به هیچ تبیینی نداشت و به گونه ای تاریخ را خادم علوم اجتماعی تلقی می کرد. این نهضت که لئوپولدفون رانکه آلمانی در راس آن قرار داشت هر چند متأثر از برداشت پوزیتیویستی در معنی برخورد با موضوعات مورد مطالعه به دور از هر گونه ذهنیت و اندیشه ی پیشینی بود اما به دیگر ملزومات بینش پوزیتیویستی در علم از جمله قانون مندی و تبیین و تعمیم توجهی نداشتند و در راستای بحث ما حاصل کارشان نفی تبیین در تاریخ و یا بی توجهی بدان بود. (ر.ک: دری، 163-171)
طرح و نقد نگرش های پوزیتیویستی
در پاسخ به این سئوال که تبیین های تاریخی چه ماهیتی دارد، آن دسته از فلاسفه تاریخ که رویکرد پوزیتیو یستی دارند ماهیت و ویژگی های خاص تبیین های تاریخی را نادیده می گیرند و تبیین را امری خنثی تصور می کنند که در تمامی علوم معنا و شکل واحدی دارند. در نگاه ایشان ساختار تبیین های تاریخی با تبیین های علمی یکی است و تلاش مورخین باید بدین سوی سوق پیدا کند که تبیین های نزدیک به مدل فراگیر تبیین در علوم تجربی ارائه دهند. در نگرش پوزیتیویستی هنگامی که مورخین مجموعه شرایط مقدم بر وقوع یک رویداد را بررسی می کنند و این هدف را تعقیب می نمایند که نشان دهند رویداد مورد نظر به صورت اتفاقی حادث نشده بلکه وقوع آن از مجموعه شرایط پیشینی یا شرایط همزمان با وقوع رویداد حاصل شده است، به تبیین موفقی دست پیدا کرده اند که تفاوتی با تبیین های متداول در علوم دیگر ندارد. (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 161) البته نگرش پوزیتیویستی به تبیین در تاریخ از آن سنخ که توسط «سی. جی. همپل» ارائه شده است بر این باور است که بر خلاف علوم تجربی که قوانین لازم را برای تبیین در اختیار دارند، مورخین این قوانین را از جای دیگر و به احتمال زیاد از علوم اجتماعی اخذ می کنند. از این حیث مورخین نه تولید کننده قوانین عام مورد نیاز بلکه مصرف کننده این قوانین به شمار می روند. در نتیجه می توان چنین نتیجه گرفت که در نگرش پوزیتیویستی هیچ دیدگاهی را در این خصوص که قوانین لازم برای تبیین در تاریخ از کجا باید اخذ شود ارائه نمی شود. پیروان این دیدگاه تنها به همین نکته بسنده می کنند که میان قوانین موجود و ارائه تبیین های قابل دفاع رابطه مستقیم وجود دارد اما این که آیا چنین قوانینی در تاریخ وجود دارد یا خیر و در صورت نبود از کجا باید اخذ شود نظری ارائه نمی دهد. مخالفان دیدگاه پوزیتیویستی در مقوله تبیین در تاریخ این دیدگاه را عرضه می کنند که مورخین در تبیین رویدادها هرگز از قوانین عامی پیروی نمی کنند و اگر هم چنین ادعایی داشته باشند قوانین مورد نظر آنها در حقیقت کلی نیستند و یا تنها در صورت کلی اند اما محتوایی عام و همیشگی ندارند. به علاوه آن دسته مورخینی که ادعای به کار گیری قانون دارند در بیشتر موارد از پیش فرض های خود به جای قانون بهره می گیرند که این نیز با واقع گرایی و رعایت روحیه علمی همخوانی نداشته و به ندرت نتایج رضایت بخشی با خود دارد. بر همین اساس می بینیم که «همپل» به عنوان یکی از مدعیان عدم تمایز تبیین های علوم طبیعی با تاریخ دراین موارد عقب نشینی می کند و به این حد که اگر مورخین در هنگام تبیین از آرمان علمی بهره بگیرند، حاصل تبیین آنها پذیرفتنی است اکتفا می کند. همپل این گونه تبیین های تعدیل شده مورد استفاده مورخین را «طرح های اجمالی تبیین» می نامد و در همین جهت اذعان دارد که قوانین تبیینی علوم طبیعی نیز ماهیت صددرصدی ندارند و حاصل کار آنها به صورت احتمالی است. از مصدر این تعدیل نظرات، همپل الگوی دیگری از تبیین با عنوان الگوی «آماری- استقرایی» ارائه می دهد که در تاریخ به خاطر دامنه گسترده تر موارد مورد مطالعه کاربرد بیشتری دارد. (دری، ص 200-201) در تبیین از نوع آماری- استقرایی» احتمال، جایگزین یقین و قطعیت می شود. بر این اساس در صورت وجود شرایط مقدم برای وقوع یک رویداد، وقوع آن با گزاره ی احتمالِ آماری تبیین می شود. این نوع تبیین که به طور مخفف به صورت « I-S» (1)از آن یاد می شود با ارائه درصد وقوع یک رویداد در صورت موجود بودن شرایط لازم، در برابر تبیین های «قیاسی- قانونی» که به طور مخفف با عنوان «D-N» (2)از آن یاد می شود (و مدعی قطعیت وقوع رویداد در صورت وجود شرایط لازم است) وقوع رویدادها را کاملاً احتمالی تبیین می کند. در این جا نیز دیدگاه همپل مورد نقد قرار گرفته است، چرا که به هر حال در نگاه او ارائه تبیین معتبر در خصوص اموری که میزان بالایی از احتمال وقوع را ندارند غیر ممکن است (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 172) و این با رویدادهای تاریخی که اغلب نمی توان احتمال وقوع آنها را با در نظر داشتن شرایط مقدماتی با درصدی بالا تبیین کرد چندان همخوانی ندارد. نکته دیگری که همپل و دیگر پوزیتیویست های طرفدار تبیین علمی در تاریخ مطرح کرده اند طبقه بندی رویدادهای تاریخی در انواعی است که از وجوه مشترکی بر خوردارند. از این منظر چیزی به نام تاریخ به طور اخص وجود ندارد و آنچه وجود دارد انواع گوناگون تاریخ است. در نگاه پوزیتیویست ها، تاریخ یک اصطلاح کلی است و تنها زمانی مفهوم دارد که به یکی از انواع همچون تاریخ سیاسی، تاریخ فرهنگی، تاریخ اقتصادی، تاریخ نظامی، تاریخ هنر و غیره اطلاق شود. بدون تردید این نوع تبیین که به نوعی پراکنده گویی در تاریخ می انجامد در ظاهر جالب و فریبنده است اما نمی توان بر اساس آن تبیینی قانع کننده در تاریخ ارائه داد. چرا که در معرفت تاریخی ارائه تصویری قابل درک از گذشته انسان در کلیت آن مورد نظر است و چنین امری در پرتو در نظر داشتن ساختار حیات اجتماعی انسان و نظام های متفاوت امکان پذیر است. (والش، ص 72؛ دری، ص 203؛ وابنگارتن، ص 33) مورخین از طریق به هم پیوستن رویدادها و ایجاد ربط منطقی میان آنها در پی ارائه فهم نظام مند گذشته در پرتو موضوع مورد مطالعه خویش اند و اگر هم به مطالعه تخصصی و موضوع محور تاریخ بپردازند در راستای رسیدن به همان فهم نظام مند می باشد. از این روی طبقه بندی رویدادها در انواع تاریخ به معنای تبیین آنها نیست بلکه به معنای قدم برداشتن در مسیر هموارتر مطالعه تاریخ است و طبیعی است که مطالعه تاریخ با تبیین تاریخی متفاوت است و هر مطالعه ای لزوماً تبیین در خود ندارد. نقد دیگری که بر تبیین تاریخی از دیدگاه پوزیتیویستی مطرح شده است در ارتباط با این ادعاست که تبیین را کامل نمی داند مگر این که متضمن پیش بینی باشد. در این خصوص هم همپل و هم پویر (هر چند نمی توان به طور صریح او را پوزیتیویست دانست) به گونه ای تبیین و پیش بینی را یکی گرفته و به کار گیری نظریه به منظور پیش بینی رویدادی خاص را وجه دیگر استفاده از آن نظریه به منظور تبیین آن رویداد تلقی کرده اند. (استنفورد، درآمدی بر تاریخ پژوهشی، ص 351؛ پوپر، ص1115) این که تبیین و پیش بینی را یکی بدانیم ممکن است درباره پاره ی از دانش های تجربی و طبیعی همچون فیزیک و شیمی مصداق داشته باشد اما در علوم اجتماعی و تاریخ، تبیین به هیچ وجه متضمن پیش بینی نیست. در علوم انسانی، تبیین، شرح رویدادها و تحلیل چرایی و چگونگی رخداد آنهاست و لزوماً به پیش بینی نیازمند نیست. حتی در علوم زیستی نیز در بسیاری موارد تبیین و پیش بینی یکی نیستند و متخصصین این علوم الزامی به ارائه پیش بینی ندارند. (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 161-162) در حوزه تاریخ، مورخان به طور معمول، پیش بینی تاریخی را با تردید می نگرند و در حالی که تبیین به معنای چرایی و چگونگی وقوع رویدادها را در پرتو مطالعه جریان رویدادها و فهم نظام مند این جریان ها را در دستور کار دارند ضرورتی برای پیش بینی جریان رویدادها احساس نمی کنند. (استنفورد، درآمدی بر تاریخ پژوهشی، ص 351-352)
با همه آنچه که در ارتباط با تبیین تاریخی از نگاه پوزیتیویست ها مطرح شد این نکته را نباید از یاد برد که نگرش پوزیتیویستی در تبیین تاریخی اگر چه به تنهایی برای رسیدن به تبیین های مفید و قانع کننده بسنده نیست اما در جای خود اهمیت دارد و با نوعی تسامح می توان از کلیت و عام گرایی مورد ادعای آن در راستای فهم بهتر تاریخ یاری جست. آنچه با عنوان پیوستگی سلسله رویدادها و یا همانا جریان های تاریخی از آنها یاد می شود و نوعی فهم نظام مند بر خاسته از شناخت الگوها و ساختارهای حاکم بر تاریخ در هر عصری را در خود دارد (و بر اساس ماهیت وجودی انسانها به طور طبیعی در قالب عبارات احتمالی بیان می شود) با قوانین یا نظریه های مورد نظر مدعیان قانون گرایی در تبیین تاریخی چندان هم بیگانه نیست. از این حیث اگر آنچنان که استنفورد استدلال می کند تلاش مورخین در این جهت باشد که تبیین های خود را تا حد تبیین کامل بسط دهند، حاصل کار آنها چندان هم با قانون مندی علمی فاصله ندارد. (همان ص 345.) این همانندی به خصوص هنگامی بیشتر می شود که در نظر داشته باشیم در علوم طبیعی مواضع انتقادی تر نسبت به نظریه ها در پیش گرفته شده و در علوم اجتماعی نیز تلاشهای بیشتری برای پرداختن به ساختارها به عنوان یک کلیت به انجام رسیده است. از این جهت می توان گفت که جایگاه ساختار در علوم اجتماعی همان جایگاه قانون در علوم طبیعی را دارد. چرا که در هر دو علم به « آنچه که به صورت منظم رخ می دهد» می پردازند و فهم کلی و نظام مند از امور واقع را مد نظر دارند. (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 191) این برداشت، با تعریفی که از علم تاریخ به عنوان علم فهم کنش های انسانی در پرتو مطالعه اجزای ساختاری جامعه در اعصار گذشته ارائه می شود نیز مطابقت دارد. با این حال نباید این همخوانی را به همسانی تعبیر کرد و عدم همسانی را به این مهم نسبت داد که هر موضوعی بر حسب ماهیت و شرایط خاص خود به نحو ویژه ای مورد مطالعه و تبیین قرار می گیرد.
تبیین تاریخی در پرتو نگرش های ایده آلیستی
در نزد ایده الیست ها، تاریخ به طور مشخص با افکار و تجربیات انسانها سر و کار دارد و لذا ادراک تاریخی از کیفیتی منحصر به فرد برخوردار است. از این منظر، تاریخ از این جهت قابل درک است که از تجلیات فکر حکایت می کند. این در حالی است که طبیعت و موضوعات طبیعی اموری خنثی هستند و فکر و اندیشه ای را در خود ندارند. (ر.ک: والش، ص48-52) مورخین ایده آلیست معتقدند که مورخ قادر است به ماهیت درونی رویدادها راه یابد و به گونه ای آنها را درک کند که گویی در بطن آن قرار داشته است. در این جا شناخت تاریخی از نوعی همدلی و درون فهمی متابعت می کند و مورخ موضوع مورد مطالعه را عملاً در درون خود تجربه می نماید. (Mark Day, p.118-125) چنان که در مبحث هرمنوتیک سنتی مطرح است دیلتای موضوع علوم تاریخی یا فرهنگی را مطالعه تجربیات انسان در کلی ترین مفهوم آن اعم از عواطف و احساسات و تفکر و استدلال های آنها می داند و البته فکر را در مفهومی وسیع و کلی به کار می برد که صرف نظر از اندیشه، اعمال و رفتار انسانها را نیز شامل می شود. کالینگوود نظریه پرداز ایده آلیستی که نظریه پردازی او با تالیف «ایده کلی تاریخ» شهرت جهانی یافته است، تاریخ را در برداشتی محدود تر از دیلتای عبارت از فعل و انفعالات فکری می دانست. در نگاه وی، مورخین از این جهت توانایی درک افکار و استدلال های انسانهایی که در گذشته زندگی می کرده اند را دارند که ماهیت افکار به گونه ای است که بعد از مدتی می توان بار دیگر آنها را احیا کرد. از نظر کالینگوود، مورخ میان درون و برون حوادث فرق قائل می شود و سعی در رسیدن به درون حوادث یا همانا احیای افکار نهفته در پشت حوادث دارد. کالینگوود تاریخ را تحقیق درباره افعال می داند اما برای فهم این افعال می بایست فکر نهفته در درون آنها را کشف و احیا نماید. در نزد او پدیده های طبیعی برون داد و درون داد ندارند و دانشمندان صرفاً با وجه بیرونی موضوعات خود ارتباط برقرار می کنند. اگرچه دانشمندان نیز در تبیین حوادث مورد مطالعه از کشف صرف حادثه مورد مطالعه فراتر می روند و سعی در برقراری رابطه میان حوادث مختلف می کنند اما برای آنها طبیعت همیشه یک پدیده صرف است که از بیرون با آن در تماس قرار گرفته اند، در حالی که حوادث تاریخی به هیچ وجه پدیده هایی صرف نیستند. حوادث تاریخی پدیده هایی هستند که مورخ در آنها می نگرد تا فکر درون آنها را احیا کند و لذا تبیین تاریخی با همین وجه درونی رویدادها که همانا افکار مستتر در آنهاست سروکار دارد. (ر.ک: کالینگوود، همان، ص 271-275) با این اوصاف در نگاه کالینگوود، تبیین یک فعل تاریخی از طریق ارجاع به افکار فاعلان فعل و عاملان عمل امکان پذیر است و چنین امری از عهده قوانین عام مورد نظر در علوم طبیعی بر ساخته نیست. در حالی که در علوم طبیعی کشف رویدادها از طریق درک آنها و جستجوی علل وقوع آنها انجام می گیرد و در قالب نوعی طبقه بندی رویدادها و ارتباط میان این طبقات سعی در تبیین می شود، در تاریخ چیزی که باید کشف شود رویداد صرف نیست بلکه فکر تجلی یافته در آن است. از این روی در جهت کشف این فکر نخست باید آن را فهمید. (125Mark Day, p121-) مورخ باید بتواند با فهم باورها، اهداف و اصول مورد نظر فاعل فعلی که درصدد شناخت آن است ادلّه ای قوی برای چگونگی واقع شدن آن فعل به دست آورد. در نگاه کالینگوود فهمی که از طریق شناخت فعل و افکار مستتر در آن حاصل می شود در مقایسه با فهمی که از راه قانونی مورد نظر پوزیتیویست ها به دست می آید قوت بیشتری دارد. چرا که تنها به چگونگی وقوع فعل توجه ندارد بلکه هدف یا دلیل منطقی وقوع فعل را نیز نشان می دهد. مورخ در فهم افعال تلاش می کند تا به نیابت از فاعل فعل و تداعی و احیای طرز تلقی و اندیشه فاعل نسبت به کاری که انجام داده است اعمال او را تبیین کند.(کالینگوود، ص272-273) مخالفین کالینگوود این ایراد را مطرح کرده اند که تبیین افعال از راه فهم افکار دامنه کاربرد محدودی دارد و به طور صرف آن دسته از افعالی که جنبه فکری داشته اند و از روی دلایل آگاهانه انجام شده اند را در بر می گیرد. به علاوه این روش تنها در تبیین اعمال و رفتار فردی قابلیت استفاده دارد و نمی توان آن را در خصوص دگرگونی های فرهنگی، اجتماعی و بررسی جنبش ها و اوضاع و احوال گسترده به کار برد. البته می توان این ایراد را وارد ندانست و چنین استدلال کرد که نظریه کالینگوود در پی فهم افعال است و این افعال به هر شکلی که محقق- خواه آگاهانه و یا غیر آگاهانه- شده باشند قابلیت فهم دارند. این نیز که دامنه شمول نظریه کالینگوود را به فهم افعال محدود کنیم و آن را غیر قابل کاربرد در خصوص موضوعات گسترده تاریخی بدانیم پذیرفته نیست. چرا که در تاریخ می توان اعمال گروهی را بر اساس تبیین عملکرد افراد شرکت کننده در انجام آن اعمال فهم و تفهیم کرد. (دری، همان، ص 211-212) ممکن است نظریه کالینگوود از این نظر که سهم نیروهای طبیعی دخیل در اعمال انسان را نادیده می گیرد و افعال را با فکر محض به هم پیوند می زند مورد نقد قرار داده و آن را غیر منطقی تصور کنیم اما با کمی دقت متوجه می شویم که اصل مورد نظر کالینگوود اعمال و چگونگی و چرایی تحقق آنها با هر زمینه و بستری اعم از طبیعی یا انسانی است. «والش» این انتقاد را نیز مطرح می کند که بر پایه نگرش کالینگوود تنها می توان اعمال تعمدی و آنچه را که از سر قصد و نیت انجام گرفته است فهم کرد و لذا دیدگاه او افعالی که به طور آنی و یا از سر احساس و در نتیجه محرکات ناگهانی صورت گرفته اند را شامل نمی شود. همین طور حوزه شمول دیدگاه کالینگوود را محدود دانسته و آن را صرفاً در خصوص انواع معینی از تاریخ (مثلاً تاریخ سیاسی و نظامی و یا شرح حال افراد) دارای کاربرد می داند. در این جا نیز به نظر می رسد که والش و کسان دیگری که تمایز میان درون و برون اعمال در نگاه کالینگوود را مورد نقد قرار داده اند، به جای اهتمام به افعال- اصل مورد نظر کالینگوود با هر فکر و نیتی که انجام شده باشند- به شکل و ماهیت افعال پرداخته اند. (ر.ک: والش، همان، ص 59-62)
در نظر کالینگوود فعل و فهم آن به صورت محقق شده ی آن مد نظر است و بدون وجود افعال- خواه جمعی و خواه فردی، خواه سیاسی یا اقتصادی، خواه خوب و یا بد- شناخت فعل و انگیزه ها و افکار مربوط بدان غیر ممکن است. اگر فعلی محقق نشده باشد عملاً تاریخ و تبیین تاریخی نیز نخواهد بود. البته اگر آن گونه که والش تحلیل می کند منظور کالینگوود از فهم فکری اعمال این است که صرفاً از طریق درون بینی حسی و به دور از هر گونه استدلال به تبیین آنها بپردازیم، نظریه وی قابل نقد می نماید. چرا که فهم چراییِ تحقق اعمال نیاز به تعبیر و تفسیر شواهد دارد و چنین امری مستلزم بهره گیری از واقعیتهای کلی و بهره گیری مورخ از نیروی تخیل و تجربیات خویش است. (همان، ص 65؛ 80) مایکل اوکشات دیگر فلیسوف ایده آلیست، همانند کالینگوود بر پایه ماهیت خاص موضوعات مورد مطالعه مورخین به چگونگی تبیین در تاریخ و مقابله با نگرش کلی مورد نظر پوزیتیویست ها می پردازد. در حالی که کالینگوود عمده اهتمام خود را به فعالیت های عقلانی انسانها در گذشته معطوف می کرد، اوکشات به یگانگی رویدادهای تاریخی و منحصر به فرد بودن آنها توجه دارد و از جهت منفرد و مستقل بودن هر رویداد آنها را تابع قوانین عام نمی داند. در نظر وی علم مورد نظر پوزیتیویست ها هیچ علاقه ای به امور جزئی و موارد و مصادیق ندارد و این در حالی است که مورخین ناگزیر به رویدادهای خاص علاقه مندند و از راه توصیف کامل رویدادها و فهم روند تغییر در تاریخ به تبیین گذشته می پردازند. (دری، ص 203-204) اگر هر رویدادخوب شناخته شود در پرتو آن روند تغییر تاریخ و سلسله ی رویدادها شناخته می شود و مورخ نیازی به تعمیم در جهت شناخت حوادث ندارد. از این روی، روش مورد نظر اوکشات این است که با جزئیات بیشتر و کامل تر در پی فهم تاریخ باشیم. این نقطه نظر اوکشات از همان آغاز قابل نقد می نماید. چرا که مورخین به توصیف صرف رویدادها بسنده نمی کنند و هم چنان که خود او می گوید با بهره گیری از ایده پیوستگی امور و ربط وثیق حوادث، با در نظر داشتن ساختار کلی هر عصر به تبیین می پردازند. این پیوستگی امور که والش با نقطه نظراتی دقیق تر به شرح و بسط آن می پردازد (دری، ص 205، والش، 66-71) به ناگزیر نوعی برداشت فراگیر و استدلال های کلی را می طلبد که بی شباهت با نظریه ها و قوانین مورد نظر متخصصین علوم طبیعی نیست. چنان که در مبحث علیت گذشت، نگرش اوکشات بیشتر ناظر بر فهم و چگونگی وقوع رویدادهاست و چرایی وقوع آنها (که به گونه ای انکار ماهیت علّی رویدادهای تاریخی است) را به نفع چگونگی رخداد آنها نادیده می گیرد. این دیدگاه قائل بدان است که در فهم رویدادهای تاریخی باید اندیشه و کنش عاملان و کارگزارن تاریخی یعنی کسانی که موجب وقوع رویدادها شده اند را لحاظ کنیم و سعی بر این داشته باشیم که برداشت های کارگزاران زمان وقوع حوادث را نسبت به کنش های خودشان فهم کنیم. (ر.ک: استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 321-332) این نقطه نظر با اندیشه های هربرت باترفیلد، هنگامی که به نقد تاریخ نگاری ویگ می پردازد و آنها را متهم به القاء فهم پیشینی تاریخ به جای شناخت و فهم واقعی و دقیق اعمال انسانهای زمان وقوع حوادث می کند همخوانی زیادی دارد (whig interpretation of History, P.2-3) باترفیلد معتقد است که تاریخ رانمی توان به خوبی فهم کرد مگر این که شخصیت های آن را از درون ببینیم، آنطور که خود احساس می کنند و می اندیشند، احساس کنیم و بیاندیشیم؛ نه در جایگاه ناظر بلکه در جایگاه فاعل افعال بنشینیم. (استنفورد، درآمدی بر تاریخ پژوهشی، ص 353) اما این که چنین چیزی ممکن است یا خیر بحث دیگری است. چرا که برای مورخ عملاً این امکان وجود ندارد که گذشته را به شکلی بشناسد و احیا کند تا بتواند خویشتن را به جای عاملان عصر مورد نظر قرار دهد و آنگاه با قطعیت در خصوص اعمال آنها داوری کند. چنان که آمد، مورخین با مطالعه بیشتر و دقیق تر دوره های مورد نظر و جمع آوری شواهد بیشتر و البته با بهره گیری از نبوغ، نیروی تخیل و تجربیات خویش سعی در شناخت موضوع مورد نظر و ارائه فهم نظام مند در خصوص آن می نمایند. غیر از این، مورخین راه دیگری ندارند که گذشته را آنچنان که رخ داده و مد نظر عاملان آن عصر بوده است شناسایی و تبیین نمایند.
دیگر نظریه های مطرح
در کنار نقطه نظرات چندی که در قالب دو دیدگاه پوزیتیویستی و ایده آلیستی درباره تبیین در تاریخ مطرح شد نظرات دیگری نیز درباره تبیین تاریخی مطرح شده است که به گونه ای شرح و بسط همان دیدگاههای پیشین یا مکمل آنها به شمار می روند. از جمله یک نظریه معتقد است که تبیین های تاریخی باید از شرایط لازم و ضروری برای وقوع رویدادها یاد کنند و نتایج آن را در قالب گزاره های عام و کلی بیان نمایند، اما نیازی نیست که تبیین های ارائه شده همیشگی بوده و ماهیت کاملاً عام و فراگیر داشته باشند. چراکه ممکن است استثناهایی وجود داشته باشد که با وجود شرایط لازم، نتیجه مورد نظر حاصل نشود. در این نظریه ماهیت ثابت و لایتغیر قوانین حاکم بر تبیین های تاریخی جای خود را به ارزیابی ها و یا داوری هایی می دهد که می تواند با شرایط سیال و متفاوت تاریخی در اعصار مختلف مطابقت بیشتری داشته باشد. به همین ترتیب نظریه ای دیگر از ضرورت تبیین روابط میان شرایطی که از لحاظ زمانی قبل یا همزمان با وقوع یک رویداد وجود داشته و در تحقق آن تاثیر گذار بوده است یاد می کند و بدین ترتیب نوع نگرش خود را با ماهیت پدیده های تاریخی که تحت تاثیر شرایط زمانی به گونه خاصی محقق شده اند هماهنگ تر می سازد. از این حیث برای تبیین رویدادهای تاریخی کافی است به مجموعه شرایط کافیِ توضیح دهنده چرایی وقوع آنها توجه داشته باشیم. از سوی دیگر برخی معتقدند که در تبیین رویدادها صرفاً باید به مجموعه شرایط لازم برای وقوع آنها توجه کنیم و هر رویداد را متناسب با شرایط ضروری تاثیر گذار در حادث شدن آن تبیین نمائیم. (وابنگارتن، ص 40-42) نظریه ای دیگر که دری از آن با عنوان «تبیین مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود» یاد می کند بر این نظر است که مورخان رویدادهای تاریخی را برپایه تعمیم هایی تبیین می کنند که به لحاظ زمانی و مکانی حوزه محدودی را شامل می شوند. از این حیث تبیین هر رویدادی بر حسب شرایط حاکم بر هر عصر اعم از شرایط لازم و کافی صورت می گیرد و تلاش مورخین در این جهت است که حتی المقدور بهترین تبیین را در ارتباط با موضوع مورد مطالعه ارائه کنند. این گونه تبیین ضمن این که هر رویدادی را دربستر زمانی- مکانی و بافت و ساختار اجتماعی وقوع آن در نظر می گیرد و از این رهگذر ماهیت منحصر به فرد هر رویداد را لحاظ می کند، در عین حال رویدادها را مرتبط به هم می نگرد و امور جزئی را از حیث کلی شرح و تفهیم می کند. همین طور این امکان را به مورخین می دهد که در صورت نیاز به نظریه ها و بهره گیری از قوانین، آنها را متناسب با شرایط و ملاحظات مورد نیاز به کار بگیرند و دست آنها را در خلق یا بهره گیری از نظریه های رایج در سایر علوم باز می گذارد. در حالی که برداشت پوزیتیویستی به سبب عام گرایی کلان قوانین، عرصه تاریخ را فاقد نظریه پردازی و تعمیم های کلی می دانست و در بهترین حالت در استفاده از قوانین آن را طفیلی دیگر علوم قلمداد می کند، این نظریه تعمیم های مورخین را خاص آنها و به گونه ای مستقل از علوم اجتماعی فرض می نماید. (دری، ص 216-219) توجه به یک یا چند شرط لازم در وقوع رویدادها و قائل شدن به نوعی نگرش امکانی برای تحقق رویدادها نظر دیگری است که در پرتو آن بدین سان تحلیل می شود که در صورت نبود آن شرایط، رویدادهای مورد نظر نیز محقق نمی شدند. چنین تبیینی به جای این که چرایی وقوع رویدادها را در نظر داشته باشد به چگونگی وقوع آنها می پردازد و با در نظر گرفتن شرایط ممکنی که وقوع رویداد را منطقی جلوه می دهد تحقق آن را تبیین می کند. (همان، ص 230-232) حسن این نظریه در این است که می تواند با در نظر داشتن شرایط ممکن به سمت فهم شرایط واقعی تر موثر در وقوع رویدادها حرکت کند و از موقعیت امکان به وضعیت واقعیت ره پیماید. نظری دیگر در همین ارتباط تبیین به وسیله مفهوم است. تبیین های این چنینی که با عنوان تبیین «ناظر بر واقعیت رویداد» از آن یاد می شود همانند تبیین هایی که فهم چگونگی وقوع رویدادها را در نظر دارند، در مقابل تبیین هایی که صرفاً به چرایی وقوع رویدادها می پردازند قرار می گیرند. این نوع تبیین بر اساس این که واقعیت های تاریخی چه بوده اند و به چه صورت اتفاق افتاده اند رویدادهای مورد نظر را فهم پذیر می کند. بر این نوع تبیین این ایراد را گرفته اند که تلاش برای پاسخگویی به سئوال «واقعاً چه؟» حاصلی جز تفسیر تاریخی ندارد و لذا در این نوع تبیین میان تبیین و تفسیر خلط حاصل می شود. اما پاسخی که در برابر این ایراد داده می شود این است که در تفکر تاریخی هیچ تمایز قاطعی میان تبیین کردن و تفسیر کردن وجود ندارد. (دری؛ ص325)
توجه به مفاهیم اساسی و تجمیع رویدادهای مورد نظر در پناه این مفاهیم در راستای تبیین آنها، شیوه دیگری از تبیین است که «دبلیو. اچ. والش» در کتاب «مقدمه ای بر فلسفه تاریخ» آن را مطرح کرده است. در نگاه والش صرف نظر از کلی نگری هایی که تمام مورخین پیش خود فرض می کنند و آن را در راستای اهداف خاص خود به کار می گیرند، برای هر یک از مورخان یک سلسله قضاوتهایی اساسی نیز وجود دارد که کلیه تفکرات خود را بر آن استوار می دارند. این سلسله قضاوتها، یا معیارهای داوری درباره طبیعت انسان است و یا عکس العملهایی است که انسانها در هنگام مواجهه با مسائل و مشکلات از خود بروز می دهند. از این منظر، در پرتو ادراک مورخین نسبت به طبیعت بشر است که آنها تعیین می کنند چه چیزی را به عنوان واقعیت بپذیرند و آنچه را که می پذیرند چگونه درک کنند. آنچه در مسیر درک واقعیت ها مهم می نمایند ارتباط هر واقعیت باکل قضایای تاریخی (نه اجزای پراکنده آن) است. اهتمام به طبیعت انسانی و داشتن عقاید اساسی و یک سلسله کلیات مفروض بر خاسته از طبیعت انسانی موجب می شود که مورخین بتوانند با معیار قرار دادن این کلیات، واقعیت های جزئی را قابل فهم گردانند. این که مفاهیم یا تصورات بنیادین مورخین درباره طبیعت و ذات انسانها از کجا حاصل شده است را والش به بهره گیری مورخین از علومی همچون روانشناسی و جامعه شناسی، تکیه بر تجربه های خویش که از زندگی روزمره و به اصطلاح عقل سلیم حاصل کرده اند، بهره گیری از قدرت تخیل و بصیرت خویش و در نهایت استفاده از نبوغ آنها در موارد لازم نسبت می دهد. (ر.ک: والش، ص 73-78) در همین جهت والش با در نظر داشتن اصل بهم پیوستگی امور در تاریخ به این نکته اشاره می کند که مورخین با بررسی روابط درونی و ذاتی رویدادهای مختلف و تعیین جا و موقعیت رویدادها در متن و زمینه تاریخی خود به توضیح و تشریح علل هر رویداد می پردازند. این در نظر داشتن روابط درونی رویدادها و مطالعه هر واقعه در بافت و بستر تاریخی آن و سعی در ارائه برداشتی یک دست و متجانس از مجموع رویدادها است که زمینه های فهم آنها را امکان پذیر می سازد. اما کیفیت موضوع مورد بحث نیز در مسیر تجمیع و تبیین رویدادها تاثیر خاص خود را دارد. (همان، ص 66-67) والش در ادامه توضیح می دهد که تبیین رویدادها در پرتو تشریح روابط درونی میان رویدادها و در نظر داشتن سهم تصورات یا برداشت های مورخین نسبت به ذات و طبیعت انسان ها در این مسیر، به معنای این عقیده نیست که تاریخ را یک جریان معقول و منطقی به مفهومی قابل استدلال بدانیم بلکه دیدگاهی است که تنها در کنار سایر دیدگاهها در تاریخ قابل استفاده است. (همان، ص 70)
در خصوص جایگاه تبیین در تاریخ بحثی که استنفورد پیرامون انواع تبیین و به ویژه تبیین های خوب (تبیین کارآمد و مفید) و کامل (که بر واقعیت امور بدان گونه که هستند تاکید می کند) دارد نیز در جای خود حائز اهمیت است. از این حیث اگر چه تبیین مورد نظر فلاسفه تبیین کامل است و تبیین کامل پاسخگوی همه سئوالات است و جایی برای اما و اگر باقی نمی گذارد اما چنان که خود او معتقد است امکان تبیین کامل در عالم واقع بسیار اندک است و لذا در امر تبیین باید تلاش در این جهت باشد که از تبیین ناقص به سمت تبیین کامل حرکت کرد و بهترین فهم ممکن را از رویدادها و موضوعات مورد نظر ارائه داد. (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 164-165؛ 224) تبیین های مورخین باید مبتنی بر واقعیت باشد و بر پایه سئوالاتی که محقق مطرح کرده است سعی در ارائه بهترین توضیح داشته باشد. مورخ قبل از این که دغدغه تمایز نهادن میان تبیین تاریخی با تبیین های علمی از نوع مورد نظر همپل را داشته باشد باید در پی ارائه تبیین های کامل درباره امور نیازمند تبیین باشد. منتها مورخ بر این امر اذعان دارد که ارائه تبیین کاملی که همه مخاطبین او را متقاعد کند عملاً غیر ممکن است. از این جهت مورخ تلاش می کند تا تبیین کامل را به عنوان یک امکان، هادی و راهنمای خویش قرار دهد تا بهترین تبیین ممکن را از رویدادهای مورد نظر ارائه کند. (استنفورد، درآمدی بر تاریخ پژوهشی، ص 341) مورخین تنها در پی شرح چرایی وقوع رویدادها نیستند بلکه تبیین چگونگی وقوع آنها، زمان و مکان وقوع رویدادها و تبیین مبتنی بر شرح واقعیت رویدادها و شخصیت های مورد نظر را نیز در دستور کار خود دارند. (استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص 212) به علاوه در موقع لزوم از راه همدلی به تبیین رویدادها می پردازند و تلاش می کنند تا خود را در شرایط مشابهی که رویدادها در آن محقق شده اند قرار دهند و همدلانه قضایای تاریخی را تبیین کنند. در اینجا نیز مورخ باید در نظر داشته باشد که اندیشه و دیدگاه خود را به نام همدلی وارد موضوع نسازد و آن گونه که منتقدان تاریخ نگاری ویگی اعتقاد داشتند علایق خود را بر گذشته تحمیل ننماید. همین طور مورخین باید در جهت تبیین رویدادها به این مهم بپردازند که افراد مورد مطالعه در شرایطی که درون آن قرار داشتند چه رفتار معقولی در پیش می گرفتند. تلاش در جهت فهم عقلانی اعمال انسانهای گذشته (به شرطی که به معنای تحمیل اندیشه مورخ بر چگونگی تحقق رویداد نباشد) می تواند مورخین را در ارائه تبیین های بهتر و کامل تر یاری رساند. (ر.ک: استنفورد، درآمدی بر تاریخ پژوهشی، ص 353-357) استنفورد همین طور از تبیین های علّی که به چرایی وقوع رویدادها می پردازد و تبیین های تفسیری یا معنا محور که به چگونگی وقوع رویدادها با توجه به معانی حاصل شده از نشانه ها و نمادهای آنها می پردازد یاد می کند. تبیین تفسیری مورد کاربرد در تاریخ سعی در فهم افکار و تصورات انسانی معطوف به واقعیت، بر اساس نمادهایی دارد که بر حسب قرار دادی بودن آنها مختص انسان است و تنها انسانها قادر به درک آن هستند. در این جهت مورخین باید بر زبان و نمادها و نشانه های زبانی تسلط داشته باشند تا بتوانند معانی مستتر در نمادها را فهم کنند. (ر.ک: استنفورد، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص228-235) چنان که در بحث علیت معمول است تبیین های علّی، در پی فهم چرایی تحقق رویدادها، به تاثیر شریط لازم (که در آنجا با عنوان علل لازم از آنها یاد کردیم) در وقوع رویدادها می پردازد. البته باید در نظر داشت که دو نوع تبیین علّی و تفسیری مانع الجمع نیستند بلکه مکمل یکدیگر به شمار می روند. چرا که در تاریخ پیش از تلاش برای تبیین چرایی وقوع حوادث، طبیعی و منطقی است که بدانیم آنچه که باید تبیین شوند چیستند. مورخین باید هم به چیستی و ماهیت قضایای مورد نظر و هم به چگونگی و چرایی وقوع آنها بپردازند. (همان، ص 288) اتکینسون در بحث تبیین تاریخی و در پاسخ به این سئوال که آیا تبیینی وجود دارد که مختص تاریخ باشد با توجه به پاسخ های فلاسفه از سه نوع تبیین با عناوین تبیین قانون مند (که در این نوشتار با عنوان دیدگاه پوزیتیویستی در تبیین تاریخی از آن یاد شد و مورد نظرکسانی همچون پوپر و همپل بود)، تبیین عقلانی (که در پرتو دیدگاه ایده آلیستی مورد بررسی قرار گرفت و کسانی همچون دیلتای و دری در راس آن قرار داشتند) و تبیین روایی (که نقل و روایت حوادث رخ داده پیش از واقعه مورد نظر را در امر تبیین لحاظ می کند و کسانی همچون اوکشات و باتر فیلد چنین نظرگاهی داشتند و در این نوشته به تناوب از آنها یاد شد) سخن می گوید و وجود نقطه نظرات مختلف در این خصوص را یاد آور می شود. (ر.ک: اتکینسون، ص 36-44) «سی. بی ین مکالا» با طرح ادعای «جنکینز» که با رویکرد پست مدرنیستی به تاریخ می نگرد، تبیین در تاریخ را بررسی می کند. جنکینر بر این باور است که تبیین در تاریخ ساز و کار مشخصی ندارد، تنها کاری که مورخین باید انجام دهند این است که همچون دیگر همکارانشان قواعد بازی را یاد بگیرند و تبیین هایی همانند دیگر مورخان عرضه کنند. (مکالا، ص 277) در ادامه، مکالا به شیوه های متفاوت تبیین که در میان مورخین متداول است اشاره می کند و سپس رهیافت خاص خود را مطرح می کند. مکالا رهیافت خود نسبت به تبیین های تاریخی را نه تجویزی بلکه تحلیلی توصیفی می داند. وی پس از تشریح لفظ تبیین به عنوان یک فعل متعدی که در جملاتی می آید که با ضمایری مانند: «چه»، «چه کسی»، «چگونه» و «چرا» همراه با مفعول می آید بسته به این که « تبیین» چرایی اتفاق افتادن امری را تحلیل کند و یا به «چرایی محتمل تر بودن آنچه که اتفاق افتاده نسبت به امور دیگر» بپردازد، تبیین را به دو گونه «تکوینی» و «هم سنجانه» تقسیم می کند. در صورتی که این دو گونه تبیین با اطلاعات بیشتر غنی تر شود از تبیین سومی با عنوان « تبیین ژرف» یاد می کند. (همان، ص279-281) مکالا با طرح این سئوال که در تبیین آرمانی چه عللی را باید وارد کند و طرح نقطه نظر برخی که معتقدند مورخان تبیین های تاریخی را بر حسب علایق، ارزشها و اهداف خود به علل مورد نظر تقلیل می دهند و به اصطلاح گذشته را بر اساس میل خود تبیین می کنند و این امر به ارائه تبیین های منصفانه و متوازن نمی انجامد و منجر به پراکنده گویی می شود به ضرورت اهتمام مورخین به همه علل دخیل در وقوع رویداد مورد نظر در جهت ارائه تبیین های تکوینی درست و منصفانه اشاره می کند. در نظر مکالا، تبیین های ژرف، ویژگی های غیر معمول تبیین های تکوینی را توضیح می دهند. این تبیین ها، گاه عناصر علت نخستین یا اصلی یک رویداد را شرح می دهند و گاه خود عامل اصلی را تبیین می کنند. این که مورخین در تبیین رویداد ها، خواه برای شناخت علت اصلی آن و خواه فهم تمایلاتی که در راستای انجام یک عمل و تحقق یک رویداد موثر بوده است، تا چه حد باید در زنجیره علل به عقب بر گردند را مکالا این طور پاسخ می دهد که لازم است مورخین تا جایی سلسله علل را دنبال کنند تا به شرایط ثابتی برسند و هیچ تبیین دیگری در دسترس آنها نباشد. (همان، ص 285-286) گاهی مورخان در جستجوی تبیین ژرف برای دسته ای از رویدادها، همه آن رویدادها را کنار هم می گذارند تا جملگی را معلول یا علت یک وضعیت اساسی تبیین کنند. مکالا این اقدام را تبیین ژرف با تفسیر ترکیب گرایانه می داند و این ایراد را بر آن وارد می کند که ممکن است علل کاملاً مهم در فهم این دسته از رویدادها نادیده گرفته شود و لذا قدرت تبیین گر محدود شود. در ادامه مکالا به تبیین های ساختاری که در تبیین عملکرد افراد و سیر و تحول ساختارهای اجتماعی موثر بوده است می پردازد. وی ضمن بیان تاثیر گذاری ساختارها بر رفتارهای فردی، نظریه پردازی هایی را که در خصوص دگرگونی های ساختاری جوامع مطرح شده (و ارتباط رفتار و کنش های فردی را با بسترها و ساختارهای جمعی نشان می دهد) و ضرورت دارد تا مورخین به آنها بپردازند را مورد بررسی قرار می دهد. (ر.ک: همان، ص 299-311) از این حیث، مورخین وظیفه دارند علاوه بر این که واقعیت های محقق شده در اعصار گذشته ( مرتبط با موضوع خویش) را بشناسند به تبیین آنها نیز مبادرت ورزند.
جمع بندی و نتیجه گیری
آنچه را در خصوص چرا و چگونگی تبیین در تاریخ مطرح شد می توان در قالب موارد زیر جمع بندی کرد.
- تبیین مختص به هیچ علمی در معنای انحصاری آن نیست بلکه مقوله ای شناخت شناسی و متعلق به نظریه شناخت در مفهوم کلی آن است. از این روی، این که تبیین در تاریخ را انکار کرده و به جای آن توصیف یا مفهوم دیگری بگذارند پذیرفته نیست. تاریخ نیز به عنوان یک حوزه معرفتی، تبیین های خاص خود را دارد و وجود دیدگاههای مختلف در خصوص جایگاه و چگونگی تبیین تاریخی به معنای عدم ضرورت تبیین نیست.
- تبیین در هر دانشی و از جمله تاریخ، بر حسب موضوعات مورد مطالعه و علایق پژوهشگران مصداق پیدا می کند و در این راستا نیازی به جهت گیری های پیشینی و لحاظ کردن بنیادهای جبری و ضرورت های از پیش تعیین شده نیست.
- توجه به دو دیدگاه پوزیتیویستی ( با آمریت قوانین مربوط به علوم طبیعی) و ایده آلیستی و البته دیدگاههای حد وسطی که بعضاً هم بر له یا علیه یکی از این دو دیدگاه ارائه شده اند، در سلسله مباحثی که پیرامون جایگاه تبیین در تاریخ مطرح شده اند ضروری است. چرا که ارائه تبیین مناسب منوط به در نظر داشتن نقطه نظرات مختلف و جرح و تعدیل آنهاست.
- تاریخ در هر معنایی، روند استمرار حیات جمعی انسان و به اصطلاح تحول و تداوم ساختار جمعی آنها را در خود دارد، از این روی دو جنبه علمی و عملی بودن را در کنار هم دارد. اهتمام به وجوه کارآمدی تاریخ و ارتباط آن با اندیشه و کنش انسانها و توجه به استفاده عملی از آن همان اندازه در تبیین های تاریخی مهم است که توجه به وجوه علمی آن. از این حیث این ادعا که تاریخ را به سبب پرداختن به امور عملی فاقد تبیین بدانیم پذیرفته نیست.
- تبیین، چنان که برخی ادعا میکنند لزوماً به معنای پیش بینی نیست و اگر باشد در برخی از علوم مصداق دارد. در تاریخ، تبیین، فهم نظام مندِ واقعیت های تاریخی است و از این حیث که این واقعیت ها مستقیم یا غیر مستقیم به اعمال انسان مربوط می شود و ماهیت یگانه و منحصر به فرد این اعمال موجب می شود که نتوانیم از قانون ثابتی درباره رفتار انسانها سخن بگوئیم، تبیین در تاریخ را نمی توان با پیشبینی یکی دانست.
- در تبیین های تاریخی باید به این نکته مهم توجه کنیم که رویدادهای تاریخی معمولاً بیش از یک معنا دارند. معنای رویدادها برای افراد دخیل در وقوع رویدادها و به اصطلاح فاعلان افعال با معنایی که ما از رویدادها استنباط می کنیم متفاوت است. به علاوه ممکن است میان تصورات عاملان وقوع حوادث با آنچه که انجام داده اند فاصله ای وجود داشته باشد که در امر تبیین باید لحاظ شود.
- در مقوله تبیین باید به این نکته مهم توجه داشته باشیم که در طبیعت هم قوانین ثابت و لایتغیر وجود ندارد و با در نظر داشتن رویکردی انتقادیِ علوم طبیعی نسبت به نظریه ها و اهتمام اندیشمندان علوم اجتماعی به بافت و ساختارها، می توان میان نظریه پردازی های این دو دسته علوم آشتی برقرار کرد. از این منظر، باید تبیین های تاریخی را بدین سمت سوق داد که با در نظر داشتن بسترهای تاریخی و اهتمام به الگوها و ساختارهای حاکم بر هر عصر رویدادهای مرتبط با هر موضوع را قابل فهم کنند.
- سخن گفتن از تبیینِ تنها، در تاریخ مفهومی ندارد بلکه لازم است تبیین را با در نظر داشتن ارتباط آن با مفاهیم دیگری همچون تفسیر، فهم، علیت، معرفت و غیره استفهام کرد. در این جهت به ویژه اهتمام به مفاهیم تبیین و تفسیر در تاریخ که بعضاً آنها را یکی می دانند ضرورت بیشتری دارد. البته باید در نظر داشت که تبیین همیشه تفسیر نیست. تفسیر بیشتر به معنای تحلیل است تا تبیین. چرا که تبیین(3) در معنی توضیح دادن، تشریح کردن و آشکار نمودن به چرایی و چگونگی وقوع رویدادهای مرتبط به یک موضوع در گذشته اشاره دارد اما تفسیر(4) به معنی ورود اندیشه محقق در جریان تحلیل حوادث است. البته نظر به این که فرایند تحقق معرفت تاریخی به گونه ای است که هم در شناخت وقایع و هم تجزیه و تحلیل آنها محقق وارد پژوهش می شود و خواسته یا ناخواسته شخص محقق جزئی از مقوله معرفت است، به طور قطع نمی توان تبیین و تفسیر را از هم جدا دانست. از این حیث، مورخ در مرحله تبیین نیز از تفسیر و به اصطلاح تحلیل خود در جهت شناخت حوادث و فهم آنها کمک می گیرد، اما در یک نگاه دقیق و متمایز می توان تفسیر در معنی تحلیل و ورود اندیشه های مورخ را مرحله بعد از تبیین قلمداد کرد. از این منظر می توان گفت که تفسیر تا حدودی ماهیت هرمنوتیکی دارد. چرا که هرمنوتیک در معنای تاویل، کشف معنای اولیه و باطنی واقعیت و در معنای تفسیر، تجزیه و تحلیل واقعیت و ارائه فهم جدید از آن را مورد نظر دارد. از این جهت، معنای باطنی و اولیه واقعیت های تاریخی در کنار تجزیه و تحلیل آنها، مفهوم جدید فهم(5) را به ذهن متبادر می کند. چرا که تبیین و تفسیر با هر بیانی که به کار گرفته شود، چه در معنای مشترک و چه متمایز از هم، هدف واحدی را تعقیب می کنند که همانا فهم نظام مند از مجموع رویدادهای مربوط به یک موضوع است.
- نظر به سیالیت تاریخ و تاثیر شرایط زمانی و مکانی در وقوع حوادث تاریخی، توجه به تاثیر گذاری این مقولات و خاصه زمان در تبیین های تاریخی امری ضروری است. به خصوص این که الگوها و ساختار حاکم بر جوامع مدام در حال دگرگونی است توجه به زمان و تبیین حوادث با در نظر داشتن شرایط کلی حاکم بر هر عصر، مورخین را در درک بهتر موضوعات و جریان های تاریخی کمک بسیار می کند. در همین ارتباط توجه به زبان و دگرگونی های آن در تبیین های تاریخی به ویژه تبیین های تفسیری اهمیت فراوانی دارد.
* Explanation Of History
1 -Inductive-statistical
2 - Deductive-nomobgical
3 - Explanation
4 - Interpretation
5 - Understanduing
منابع
- اتکینسون، آر.ف.، فلسفه تاریخ؛ نگاهی به دیدگاههای رایج در فلسفه معاصر تاریخ، در: فلسفه تاریخ، روش شناسی و تاریخنگاری، ترجمه حسینعلی نوذری، تهران، انتشارات طرح نو، 1379.
- استنفورد، مایکل، درآمدی بر تاریخ پژوهی، ترجمه مسعود صادقی، تهران، انتشارات سمت و دانشگاه امام صادق(ع)، 1384.
- _________، درآمدی بر فلسفه تاریخ، تهران، نشرنی، 1382.
- پوپر،کارل ریموند، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت الله فولا دوند چ 3، تهران، انتشارات خوارزمی، 1380.
- دری، ویلیام هـ.، «تبیین و فهم در تاریخ» ترجمه مسعود صادقی علی آبادی، متین، ش 6-5، 79-1378.
- کار، ادوارد هالت، تاریخ چیست؟ ترجمه حسن کامشاد، چ5، تهران، انتشارات خوارزمی، 1378.
- کالینگوود، آر.جی، مفهوم کلی تاریخ، ترجمه علی اکبر مهدیان، تهران، نشر اختران، 1385.
- مکالا، سی- بی، بنیادهای علم تاریخ، چیستی و اعتبارات شناخت تاریخی، ترجمه احمد گل محمدی، تهران، نشر نی، 1387.
- وابنگارتن، رودولف. هـ، تبیین در تاریخ، در: فلسفه تاریخ، مجموعه مقالات از دایره المعارف فلسفه؛ به سرپرستی پل ادوارد، ترجمه بهزاد سالکی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1375.
- والش، دبلیو. اچ.، مقدمه ای بر فلسفه تاریخ، ترجمه ضیاء الدین علایی طباطبائی، تران، انتشارات امیرکبیر، 1363.
- یروفه یف، ن.آ.، تاریخ چیست؟ ترجمه محمد تقی زاد، تهران، نشر جوان، 1360.
- Day, Mark, The philosophy of History, An introduction, London. Continuum International publishing Grope.
- Whig interpretation of History, in: www. Age-of-sage. Org philosophy/ and in: www. Jstore. Org.
دکتر سید ابوالفضل رضوی
استادیار گروه تاریخ دانشگاه لرستان
Razavi_edu@yahoo.com پست الکترونیک
تعداد بازدید: 8062
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





