فریادی در برهوت (قسمت پایانی)
به مناسبت دومین سالمرگ دکتر مهدی فضلینژاد
خاطرات دکتر مهدی فضلینژاد علاوه بر مسائل انقلاب به تحلیلهایی در ارتباط با وضعیت پزشکی جامعه مشهد قبل از انقلاب و فعالیتهایی که اداره بهداشت انجام گرفته است اختصاص دارد. مهمترین عناوین مطرح شده در این مصاحبهها عبارتند از: تولد و محله، شهریور 1320مشهد، مهاجرین لهستانی، تحصیلات و سربازی، کنکور، دانشگاه پزشکی مشهد، پروفسور بولون، ماموریت هلند، فعالیتهای سیاسی، کانون نشر حقایق اسلامی، کودتای 28 مرداد مشهد، جنبش دانشجویی، اعتصاب پزشکان، واقعه ده دی مشهد، دیدار با امام، مدیر عامل بهداری، اولین استاندار، شهید هاشمینژاد، مسجد کرامت، کودتای نوژه، دفتر ریاست جمهوری (بنی صدر)، جنگ تحمیلی، خاطرات پزشکی، دادگاههای انقلاب و...
مرحوم دکتر مهدی فضلینژاد علاوه بر طبابت به نویسندگی و روزنامهنگاری هم علاقمند بوده است برخی از مقالات وی در روزنامههای خراسان، قدس، کیهان و توس منتشر شدهاند. مقالاتی همچون کشف قاره آمریکا ،(1) ارشیمدس، یک مشاور نظامی ،(2) تاریخ چیست؟ ،(3) پذیرش در آموزش عالی با هزار و یک اما... ،(4) انتخابات و دورنمای آینده ،(5) طرح گسترش خدمات درمانی – بهداشتی و تغذیهای برای تمام افراد جامعه اسلامی ایران تا سطح رایگان ،(6) مشکلات درمان، نقش بیمارستانهای خیریه و چند پیشنهاد (7)و ... را میتوان نام برد.
آنچه در پی میآید گریزی به وضعیت بهداری خراسان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی است.
مدیر عامل بهداری خراسان
هفته اول انقلاب تو بهمن ماه 1357 رفتیم دیدار امام در مدرسه علوی. وارد شدیم و عرض ارادت کردیم. در اون جا دولت موقت تشکیل شده بود. آقای مهندس بازرگان و دکتر کاظم سامی ایشون وزیر بهداری بود. رفتیم دیدار دکتر کاظم سامی، من واقعاً خیلی صادقانه گفتم: اگر الآن به من بگن برو بندرعباس برو جزیره قشم کار کن برای من بالاترین افتخار است بتونم در این شرایط کاری بکنم. بفرستید ما رو بریم کار کنیم. گفت: نه شما بیا معاون بهداشتی وزارتخونه باش. گفتم: چشم. چون در بهداشت کارهای زیادی کردیم. دو روز بعد در وزارت بهداری من بودم. از دور هر کس من را میدید میدونست من پیدام شده بی خود نیست، حتماً جریانی در کارهای من هست. متوجه شدم عدهای از پیش کسوتهای خود من بودند در اون جا در بهداشت کار میکردند حالتی گرفتند که فلانی آمده پستی بگیره. دو روز بعد رفتم پیش دکتر سامی(8) گفت: بنابر محذوراتی آقای مهندس بازرگان موافقت نکردند که پست بهداشتی را تو داشته باشی پست معاونت طرح و برنامه را بگیر. گفتم: من از طرح و برنامه اطلاع ندارم کار فنی من بهداشتی است. گفت: پس برو مدیر عامل بهداری خراسان را تحویل بگیر. به هر شکلی من وقتی دیدم ایشون تکلیف کرده بیا مدیر عامل بهداری خراسان بشو. پذیرفتم(9) . در اینجا جا باید گفت: سر و سامان دادن به خود بهداری و مسائل بهداشت و درمان مردم اون قدر هجوم سر آدم میآورد که آدم شب نمیتوانست استراحت کند. دو تا مهندس بودند یکی مهندس تقوی و دیگری مهندس اعتمادی، من اینها را صدا زدم این ساختمانهای بهداری همهاش خراب و کثیف است. شما برید، هر چی پول میخواین برای بالا بردن استاندارد کار کنید.
بعد از انقلاب که مدیر عامل بودم این خصلت در ما بیشتر اوج گرفت که بتونیم کارهایی برای مردم بکنیم که اساسی باشه از جمله وقتی معاونین من از جمله دکتر علوی از روحانیون سابق بوده و حالا کسوت پزشکی داره میآمدند میگفتند: استاندار گفته فلان کار بکن. میگفتم: استاندار بره استانداریاش بکنه. ما این جا مجتهد کار خودمون هستیم. در نتیجه برای استانداری یک مقدار گران آمد به خاطر که دوستان نزدیک ما مثل آقای طاهر احمدزاده این وضع دید، کار من در مدیر عاملی طوری بود که هر چی میتونیم صرفهجویی کنیم هیچ هزینه به عنوان هزینه خود من و 7، 8 نفر شورای بهداری و دیگران به عنوان همان حقوقی که دولت تعیین کرده بگیریم 10 شاهی به عنوان اضافه کار هیچی نگرفتیم. اداره بهداری مرکب از 7، 8 نفر از جمله دکتر جعفرزاده، دکتر ستاری، دکتر نقیبی، دکتر گلچیان، دکتر باقری و... تشکیل میشد. آخر وقت که همه رفته بودند ما جلسه تشکیل میدادیم کارهای خوبی شد. اولین تصمیم شورا این بود که ما برای برنامهریزی تمام نیرو امکانات و دارو به دورترین منطقه خراسان که اون زمان طبس انتخاب کرده بودیم که واقعاً محروم بود. هر کس برای استخدام میآمد، میگفتیم: اگر مایلید طبس برید. نه این که جاهای دیگه نیاز نداشته باشیم ولی اون جا انتخاب اول ما بود یکی دو ماه کار کردن. گفتند: به طور کلی مطبهای خصوصی در طبس مریض ندارند به خاطر این که ما این قدر امکانات فرستاده بودیم اون جا. گفتیم: حالا منطقه دورتری انتخاب میکنیم در این جا آن چیزی که یادم کلاً 5 محور یا 6 محور ما کار میکردیم آن چیزی که برای ما اذیت کننده بود 2 محور بود. یکی مبارزه با دزدها و ساواکیها و اینها که در بهداری زیاد ارتباط داریم، بریزیم بیرون رودربایستی نداریم و یک جریان جریانهای سیاسی که من به هیچ عنوان اجازه نمیدم تو بهداری جریان سیاسی باشه. ولی دختر و پسرهای فدائیان یا منافقین و مجاهدین چپ و راست میشدند بدون اجازه بلافاصله میآمدند تو اتاق من، آقا فلان سالن را فلان گروه گرفتند ما چرا نگیریم؟ این دو جناح خیلی ما را اذیت کردند یک مزایای غیرقانونی عدهای از بهداری میگرفتند که ما قطع کردیم.
آقای احمدزاده استعفا کرد و رفت دولت موقت استعفا داد بعد به ما گفتند ما هم بریم کنار. گفتم: ما کجا کنار بریم. ما پزشکیم ما که از پزشکی نمیتونیم کنار بریم. باید باشیم. حالا تو بهداری نباشه خارج که پزشکیم هر وقت بیرون مون کردن میریم.
تا سال 1359 ما ایستادیم، آقای احمدزاده استاندار، آقای مادرشاهی رئیس شهربانی بود، آقای فردیس رئیس دفتر استانداری بود. همه اینها از من ماشین میخواستند برای استانداری، ما کارمون لنگ است نمیتونیم به کارهامون برسیم. به استانداری گفتم: من از کجا ماشین بیارم خودمون لازم داریم در نتیجه هر کدام شان میگفتند که من آدمیم کله شق و حرف دوست و آشنا گوش نمیکنم. در حالی که ته دلمون فقط پیشرفت برنامههای بهداشتی درمانی بود.
از این ماجرا گذشت. آقای احمدزاده کناررفت وآقای دکتر غفوریفر آمد استاندار خراسان شد. ما تو حرم با ایشون آشنا شدیم، خیلی دوست بودیم. طوری بود که هر جا ایشون میخواست بره زنگ میزد فلان جا میخوام برم کادر بهداشتی درمانی بیاد دنبال من با هم بریم. یک روز خبر دادند تو بهداری از استانداری مرتب مأمور و بازرس مییاد انبارها بازرسی میکنه. گفتم: کاری نداشته باشید. باز فردا زنگ زدند هر روز مییان این جا و من میشناختم عوامل مربوطه را. لذا صبح زنگ زدم به آقای غفوریفر که آقا شما خوب میدونید من نوکر دولتم شما هم نماینده دولتید. من که تو بهداری هستم اگر مشکلی دارید به من زنگ بزنید دستور میدهیدکه من بیام استانداری مشکلی هست با هم بررسی کنیم اگر حل شد و اگر نشد شما اقدام کنید. گفت: چی شده؟ گفتم: نگاه کنید ما برای مردم کار کنیم رو دربایستی نداریم این وظیفه ماست، ترسی نداریم. ایشان گفتند شب بیا استانداری ببینیم چیه؟ گفتم: شب من تنها نمییام، با شورای بهداری مییام. حدود ساعت 8 با شورای بهداری قرار داشتیم یک ساعته بریم اون جا و آقای غفوریفر وقتی وارد شدم تو سالن اجتماعات نشسته بود. نشستیم در همین حین شورای بهداری آمدند دو تا مشاور حقوقی از دانشگاه گرفته بودند آقایان دکتر نوروزبیگی، فرید حسینی، دکتر اعتمادی از دانشگاه آمده بودند بررسی کنند، مشکلات بهداری بررسی کردند. گفتم: آقای غفوریفر من مدیر عامل بهداری هستم 10 هزار پرسنل زیر دستم هست. تا وقتی من مدیر عامل بهداری هستم من مسئول اونها هستم شما چه کاری دارید آقای استاندار؟ ایشان بیان داشتند، نه من نخواستم این جور تلقی بشه. گفتم: نخیر ما بالاتر تلقی میکنیم اگر از فردا بدون مجوز دادستانی یکی از مأمورین استانداری بیاد دم بهداری قلمهای پاشو میشکنیم. هیچ رودربایستی نداریم. ما با صداقت کار خودمون انجام میدیم. هر کار کرد که ما ساکت باشیم نشد. دکتر جعفرزاده هم از من حمایت کرد و گفت: قلمهای دست شونم خرد میکنیم، آقای غفوریفر. موضوع داغ شد و بعد به ما گفت: خودتون برید کارکنید جوابشو بیارید.
بنابراین پرونده مختومه شد ما آمدیم و در تبعات اون جریان قرار گرفتیم. آقای غفوریفر سخت علیه ما تو بهداری شروع کرد به فعالیت ولی من هیچ کاری به استانداری نداشتم، برخوردی نداشتیم. ما تا حدود فروردین 1359 تو بهداری بودیم یک مرتبه دیدم یک حکمی از وزیربهداری به من دادند که آقای دکتر پهلوان زاده مدیر عامل است رونوشت دکتر فضلینژاد. بعد از این قضایا سرشب بود دکتر علوی معاون من زنگ زد که آقایان دکتر ولایتی دکتر فیاضبخش و دکتر معیری از تهران مییان برای بررسی. گفتم: باشه. گفت: نمیای بریم فرودگاه. گفتم: نوکر دولت تا نخوان که نباید بره، من نوکر دولتم. ولایتی بگه بیا، چشم. آقایان دکتر ولایتی و دکتر فیاضبخش و دکتر معیری که این دو تا در جریان 72 تن شهید شدند. (دکتر ولایتی در قید حیات هستند) دکتر ولایتی از هتل تهران زنگ زدند به من پاشو بیا هتل تهران. رفتم هتل تهران، خیلی گرم و صمیمی از دکتر صیفزاده رئیس بهداری پرسیده بود فلانی چه کار میکنه؟ گفته بود پایین خیابان در مرکز بهداشت درمانگاه هست. نشستیم، دکتر ولایتی از یک طرف من مسلسلوار برایش تعریف کردم. گفتم: خواهش میکنم بیائید کارهایی که ما میکنیم در مشهد از نزدیک ببینید. که مهندس اعتمادی قبلاً گفته بودند این جا یکی وزارت خانه میخواد برای ساختمانهای بهداری از تمام جهات کار کنه تا سروسامان بگیره. آقای دکتر ولایتی و فیاضبخش و معیری آمدند. هر جا رفتند، دیدند همه دارند کار میکنند. از نظر ساختمان، از نظر تمیزی، از نظر پرسنلی، همه دارند پرکوب کار میکنند. دلیلی نداشت قبلاً به اینها بگیم از وزارت خونه آمدهاند که شسته رفته باشیم. به ما چه مربوط وزارت خونه که مال من نیست. دو روز بعد گفتند: ما اشتباه کردیم که تو رو عوض کردیم. حالا چه کار کنیم. گفتم: من از این تعهدی که در قبال مردمم داشتم حالا آزادم. وقتی من شاغل نباشم دیگه چه تعهدی دارم شما به خاطر این که مشکل بهداری ما سنگانداری نکرده باشیم. دونفر از این پزشکان شورا را ما انتخاب میکنیم میفرستیم برای جناب وزیر هر کس ایشون انتخاب کرد ایشون بشه مدیر عامل. ما نیامدیم با بهداری معارضه کنیم، بنده باید برم کنار، چشم. ولی بهداری که باید سرجاش فعال باشه ما دوستش داریم. گفت: رئیس امور درمان خالی است. گفتیم چشم ما شدیم رئیس درمان بهداری.
پس از یک ماه از جریان که من از بهداری کنار رفتم وزارت بهداری حکمی داد که شما مأمور دفتر رئیس جمهوری برای بهداشت و درمان بشید. که بعد اون جا حکم دادند به من شما به عنوان مشاور بهداشت و درمان رئیس جمهور منصوب میشوید و به مأموریت تهران میروید.
حزب جمهوری اسلامی
وقتی که تهران رفته بودیم آقای خامنهای به من گفتند: آقا میری مشهد حزب جمهوری اسلامی را راه میاندازی تا بعد ما دستورات را بدیم. ته دلم گفتم: بعد از انقلاب من دیگه توی زندگیام توی حزب وارد نمیشم، بنابراین فرمایش ایشون را ما عملی نکردیم یعنی در مشهد نه با کسی گفتم، این اولین مرتبه که من دارم عنوان میکنم. آیا ما ظرفیت آن را داشتیم که توی این گودها وارد بشیم برای خود من جای سوال بود. به هرحال در حزب جمهوری اسلامی با توجه به این جریان من نمیرفتم نه این که بدم بیاد ولیکن به خاطر این که کنار بگیریم از ماجرا از هر ماجرای سیاسی کما این که با همه دوستان جبهه ملی و یا جاما یا آن گروهها، دیگه بعد انقلاب با همدیگه برخوردهایی داشتیم که شرکت نمیکردیم در این جا اوایل سال 1359 میشه و مرا از پست بهداری کنار رفتم یعنی کنارم گذاشتند.
ماموریت در دفتر رئیس جمهور
بعد از این که از وزارت بهداری حکمی به من دادند که شما مأمور امور بهداشتی درمانی رئیس جمهور هستید. من اولین چیزی که به نظرم رسید گفتم: اول باید با حاج آقا طبسی مشورت کنم که یک همچین جریانی است. شما نظرتون چی است؟ آن جا رفتم، عرض سلام کردیم گفتیم:آقا ما آمدیم پیش شما مشورت کنیم که بگن یک همچین حکمی برای من دادن که من برم مشاور امور حقوقی بهداشتی درمانی بنی صدر بشم. ایشون فرمودن انشاءالله موفق بشی...
بنابر این ما رفتیم تهران. در آن جا حکم مشاور بهداشتی درمانی رئیس جمهور را به من ابلاغ کردن به سمت مأمور از وزارت بهداری به دفتر رئیس جمهوری چون هر کدام از این کلمهها یک مفهوم خاص خودش را داره که همین اول من منتظر بودم که حداقل اینها را برای معرفی به رئیس جمهور وقتی تعیین کنند. یک شب قرار شد که ما جلسه معارفه با بنیصدر داشته باشیم بعد وارد اتاقش شدیم ایشون پشت میزش نشسته بود بدون هیچ تغییر وضعی یا یک حالتی بالاخره یک انسانی آمده یک چوپانی آمده، خیلی سرد برخورد کرد. ما نشستیم چند کلمهای رد و بدل شد و من همون چند کلمه که زیاد هم نبود یادمه. کجا بودی؟ چکار میکردی؟ من بدون این که تفصیلی در رابطه با کارهام بدم براشون گفتیم.
آمدیم بیرون سخت دمق شده بودم. صبح زود به کاظم سامی زنگ زدم آقا من قبلاً آمدم با تو صلاح و مشورت کردم که این جوری بوده و من قبول بکنم تو گفتی ما ناچاریم هر جا که امکان داره برای خدماتمون بریم قبول کنیم.
دکتر کاظم سامی وزیر بهداری دولت موقت که دیگه آن زمان بر کنار شده بودند و وکیل مجلس شده بود. به ایشون گفتم: آقا این مردک کیه؟ که آمده رئیس جمهور شده؟ گفت: شاه رفته فرعون جاش نشسته! صحبت دکتر سامی یک لرزشی در دلم ایجاد کرد که باید راه حلی پیدا کنم، جایی که برای من در آن محیط دلگرمی بود دفتر دکتر چمران بود. چون او وزیر دفاع بود و فعالیتهای جبههای فراوان داشت. هر وقت چهره او را میدیدم دلم باز میشد. جریان رسید به شهریور 1359، 17 شهریور به عنوان روز خونین میدان ژاله، بنیصدر رفت آن جا برای سخنرانی، برای ما کارت دعوت آوردن ما هم جزء مدعوین باشیم. ولیکن من با دکتر سهراب پور که یکی از متخصصین عالی رتبه بود و مدتی هم معاون وزیر بود و زمزمه وزیر شدنش هم بود خیلی پسر شایستهای بود و دکتر آقایی دندانپزشک فارغالتحصیل آمریکا از اقوام من بدون شناسایی رفتیم توی میدان توی جمعیت، رفتیم، دیدیم آن جا بنیصدر داره صحبت میکنه، صادق قطبزاده هم بود. آقای خلخالی هم بود. با هر کدام از اینها سوای آقای خلخالی ما یک سرنخی در طول زمان داشتیم. صحبتهای بنیصدر را گوش میکردیم یک دفعه دیدیم بنیصدر داره میگه از فردا هر کس که از دادگاههای انقلاب یا دادسراها شکنجهای شده مستقیماً بیاد به دفتر خود من، گفتم: بابا جان پاشین برین این میخواد توی جمعیت قال راه بندازه نمیخواد رئیس جمهور باشد و گفته دکتر کاظم سامی را یادآور شدم ما دیگه یواش یواش از ته دل خالی شدیم و بیرون آمدیم.
رفتم دفتر رئیس جمهوری، همین کاخ فعلی رئیس جمهور. منشی دفتر حقوقی بنیصدر پیشم آمد و گفت: مقداری از این زندانیان که میگن ما شکنجه دیدم آوردن، آمدن این جا و فرستادن که از تو بخوان یک وقتی بگذاری اینها را معاینه بکنی. گفتم: بنده که پزشک قانونی نیستم من مشاور بهداشتی ـ درمانی رئیس جمهوری هستم. به من ارتباط نداره. این رفت. روز بعد منوچهر مسعودی که اعدام شده و عبدالعلی بنیصدر که دکتری حقوق داشت برادر بنیصدر بود توی دفتر حقوقی کار میکرد هر دو تا با آن منشی آمدن پیش من، منوچهر مسعودی گفت: چرا معاینه نکردی؟ گفتم: من به آقا گفتم که من پزشکی قانونی نیستم. بلافاصله تلفن پزشکی قانونی را گرفتم و با تلفن مستقیمش، خیلی انسان شایستهای بود گفتم: آقا جریان اینه، گفت: شنیدم. گفتم: والله من دلم میخواد که در این ارتباط پزشکی قانونی نظر بده، گفت: بارک الله. خودتم پاشو بیا این جا که نمیخوام جهتی را موردنظرداشته باشیم.خودت شاهد باشی. به منوچهر مسعودی گفتم: گوش کنید، پزشک قانونی چی میگه. منوچهر مسعودی سرش پیش گوش من آورد گفت: آقا گفتن که ما نمیخواهیم این مسئله به خارج درز بکنه، ته دلم گفتم: آقا به ما چه مربوطه، ما وظیفهای داریم خواستن توی اون وظیفه هستیم، نخواستن نباشیم هر چی اصرار کرد من قبول نکردم و رفتم. در این حیث و بیث من نشستم یاد این گفته فردوسی افتادم:
گر رَستم از دست تیرزن من و کنج ویرانهی پیرزن
من باید از این جا فرار بکنم بروم این جا به درد ما نمیخورد ما یک آدمهایی هستیم سادهاندیش دهاتی با این جار و جنجالهای بزرگ پایتختی نمیتوانیم سازگار باشیم. رفتم پیش رئیس دفتر بنیصدر، مرد خوبی بود. گفتم: آقا جان من رفتم. من بچه مشهد هستم یک پزشک ساده هستم، این جا من به درد کار شما نمیخورم استعفا میدهم. گفت: نه استعفا نده چون اخیراً موسوی گرمارودی استعفا داده از دفتر روابط عمومی جالب نیست. گفتم من فقط به یک شرط حاضرم کارتان را انجام بدم که کارها بفرستین مشهد. این کارها کارهایی نیست که بنده بتونم توی دفتر انجام بدم. ایشون گفت که حالا چند وقت صبر کنید ولی من شهر را ترک کردم و به مشهد برگشتم.
ما از دفتر بنیصدر حدود مهرکنار کشیدیم. آمدم مشهد یکی دو هفتهای تلفنی یا مقدار کار بود با خودم برده بودم پس فرستادم، یا رفتم تهران بهشون دادم. اونها هم گفتن: دیگه ما نمیتونیم این را به مشهد بفرستیم. این جا برادر خود بنیصدر دکتر حسین بنیصدر خودش متخصص بود. آن اندازهای که کار پزشکی داشت میتونست انجام بده و آمدم مشهد سه، چهار ماهی اصلاً مطلق بیکار بودم نه دفتر، ما را بیرون میکرد و حکم ما را میداد، نه بهداری به عنوان این که ما مأمور هستیم. شش ماه آن جا مأمور بودم آمدم رفتم بهداری گفتم: حداقل این حکم مأموریتی که به من دادن یک فوق العاده مأموریتی میگیره. رفتم بهداری، آقای مؤمنی کسی بود که خودم رئیس کارگزینی گذاشته بودم. با تهران تماس گرفت. آن جا آقای مرتضوی رئیس کارگزینی و امور اداری بود. گفته بود، ده شاهی به این ندین. بهانهاش این بود که از هر جایی که کار کردی فوق العاده بگیر. به دیوان عدالت اداری نامه نوشتم که آقا ما وضعمون این جور بوده، من شش ماه رفتم آن جا کار کردم هیچ فوق العاده مأموریتی ندادن، سی و شش هزار تومان میشد. اونها هم نوشتن آقا شما میتونین برین بگیرین. حالا آن زمانی که من به دیوان عدالت اداری معرفی کردن اصلاً بنیصدر فرار کرده بود. همه رفته بودن و هیچ کس نبود. در دفتر ریاست جمهوری کسانی دیگر آمده بودن که رجایی بعد آمد که اون هم بعد شهید شد...
آمدم مشهد تا حدود اوایل سال دیدم حکم بازنشستگی من دادن. مسنترین دانشجو بودم که به دانشکده وارد شدم و جوانترین پزشکی بودم که از بهداری بازنشسته شدم...
۱ روزنامه خراسان، شنبه 27مرداد 1369، ص6
۲ روزنامه خراسان، سه شنبه 4 اردبیهشت 1369، ص5
۳ روزنامه خراسان، دوشنبه 6فروردین 1369، ص5
۴ روزنامه خراسان، سه شنبه 7خرداد 1367، ص3
۵ روزنامه خراسان، سه شنبه 25 اسفند ماه 1366، ص9
۶ روزنامه خراسان، چهارشنبه 8 خرداد 1367، ص6
۷ روزنامه خراسان، چهارشنبه 30 خرداد1369، ص3
۸ دکترکاظم سامی فرزند غلامرضا در سال 1314 در مشهد متولد شد وی ازجمله موسسین جمعیت آزادی مردم ایران (جاما) بود همچنین به عنوان نماینده مردم تهران دراولین دوره مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و د رسال 1358 به عنوان وزیر بهداری و بهزیستی بود. دکترسامی درآذرماه 1367 در تهران به قتل رسید.
۹ شاکری، رمضانعلی، انقلاب اسلامی مردم مشهد از آغاز تا استقرار جمهوری اسلامی. ص179
غلامرضا آذریخاکستر
تعداد بازدید: 4890
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





