مروری بر آکنفیلد: خوش‌آوازه بعد از چهل سال


بخش اول

با گذشت چهل سال و اندی از نگارش کتاب «آکنفیلد» توسط رونالد بلایز به جرأت می‌توان ادعا کرد که این اثر یکی از نافذترین و مؤثرترین کتاب‌های حوزه تاریخ شفاهی است و عده زیادی نیز با این نظر موافق‌اند.(1) «آکنفیلد» نخستین بار در سال 1969 به چاپ رسید و جزو آثار عالی و برجسته‌ای به شمار می‌آید که هنوز هم می‌تواند خواننده‌اش را با توصیفات صریح و واقع‌بینانه از زندگی مشقت‌بار و توقف‌ناپذیر روستائیان تحت تأثیر قرار دهد. تصویر خاطره‌انگیز از زندگی در یک روستای آنگلیای شرقی حاکی از پتانسیل نوع جدیدی از تاریخ بود که داستان توده‌های عادی مردم را از زبان خودشان روایت می‌کرد و این برای خواننده قرن بیست و یکم شرحی جذاب از دنیایی است که دیگر بدان دسترسی نداریم.
در این مقاله قصد دارم آکنفیلد را در قالب یک اثر کلاسیک تاریخ شفاهی مرور کنم و به شما نشان دهم که استقبال و استفاده از آن موجب پدید آمدن چه جریان‌هایی در سیره و سنت تاریخ شفاهی انگلستان شده است. همچنین بار دیگر به عنوان متنی که هزاران حرف و سخن ناگفته برای مورخان شفاهی در زمان حاضر دارد به جایگاه اولیه‌اش ارتقاء دهم. چهل سال است که آکنفیلد انتقاد و تحسین عده زیادی را به یک اندازه برانگیخته است اما در این میان همواره دغدغه‌‌های محافل تاریخ شفاهی منعکس شده است. نباید این اثر را نمونه برجسته نوع خاصی از رویه تاریخ شفاهی قلمداد نمود که راه‌گشا بوده است؛ از آن طرف نیز نباید چنانچه بعضی‌ها معتقدند، به عنوان اثری حرفه‌ای دیده شود. شخصاً معتقدم که هنوز هم قادر است درس‌های زیادی درباره نحوه نوشتن تاریخ با استفاده از روایات شفاهی به ما بیاموزد و به جرأت می‌گویم که درس استادانه‌ای در نگارش تاریخ به سبک و سیاقی است که با خواننده‌اش حرف می‌زند.
آکنفیلد با تکیه بر مصاحبه‌های متعدد یا گفت‌وگو با اهالی چند روستای منطقه دیبن ولی(2) در سوفولک شرقی(3) به فاصله بیست مایلی شهرستان ایپسویچ(4) کوشیده است تصویری از زندگی روستایی انگلستان را به خواننده ارائه دهد. بلایز در سال 1966 مأمور شد تا کتابی درباره تغییر ماهیت مناطق روستایی انگلستان بنویسد. وی که در سوفولک به دنیا آمده و در آن زمان نیز ساکن روستای دیباچ بود تصمیم گرفت در ناحیه خودش «دست به یک کار استثنایی بزند». بلایز چند سال بعد گفته بود تنها عاملی که موجب توفیق او در تولید چنین اثری شد این بود که «من از همه نظر بومی آن منطقه محسوب می‌شدم و فقط می‌بایست گوش‌هایم را باز می‌کردم تا صدای سخن گفتن دنیای خودم را بشنوم.»(5) بلایز با تاریخ شفاهی هیچ آشنایی یا سنخیتی نداشت؛ ضمن آنکه لفظ یا اصطلاح تاریخ شفاهی نیز در اواخر دهه 1960 وارد ادبیات دانشگاهی انگلستان شد. اما گفت‌وگوی او با پرستار دهکده به وی ثابت کرد که با ایجاد امکان و فرصت صحبت برای مردم می‌توان به بینش و بصیرت دست یافت یعنی باید برای آنان این فرصت را فراهم ساخت تا درباره زندگی خودشان حرف بزنند.
-:«از آنجا بود که کتابم را شکل دادم. سوار دوچرخه مدل رالیگ می‌شدم و در منطقه می‌گشتم... مثلاً به یک نفر می‌رسیدم و از او می‌خواستم تا درباره پرورش دام‌هایش برایم حرف بزند- او شروع به صحبت می‌کرد و ناگهان در میان حرف‌هایش چیز حیرت‌انگیزی راجع به خودش به من می‌گفت یا به قدری سفره دلش را پیش رویم باز می‌کرد که از تعجب شاخ درمی‌آوردم. اصلاً به ندرت سؤال می‌پرسیدم و فقط گوش می‌دادم. اینها مردمی بودند که از دهه 1880 تا دهه 1960 زندگی کرده بودند و از به صدا درآوردن ناقوس کلیسا، شخم زدن زمین، مراسم کلیسا و مدرسه روستا سخن می‌گفتند.»(6)
بلایز برای پیدا کردن حس ضرباهنگ زندگی روزمره یک جامعه روستایی که به مرز تغییر و دگرگونی رسیده بود با روستائیان مختلفی که اکثرشان از اهالی روستای چارلزفیلد بودند گفت‌وگو می‌کرد اما بعضی از اهالی روستاهای اطراف را نیز از قلم نینداخته بود. صدای کارگران پیر و جوان، پیشه‌وران زبردست، مردان کلیسا و زنان روستا از دامپزشک گرفته تا گورکن، بوریاباف و کشیش و صاحبان دیگر مشاغل از سطر به سطر کتاب او به گوش می‌رسد. به قول بلایز، آنان در «گفت‌وگویی طبیعی»، آزادانه، صریح و فارغ از احساسات هیجانی درباره زندگی، کار، مرگ و تغییرات اقتصادی و اجتماعی حرف می‌زدند. بلایز در توصیف کتاب خود می‌نویسد:«کتاب من پژواک صدای آکنفیلد منطقه سوفولک در تابستان سال 1967 است.»(7)
رونالد بلایز متولد سال 1922 در سوفولک است و تمام زندگی‌اش را در منطقه روستایی آنگلیای شرقی و به طور ویژه در همان چشم‌اندازی که در کتاب آکنفیلد توصیف کرده است- گذرانده جایی که بعدها در مرز سوفولک و اِسِکس قرار گرفت. او اکنون در خانه‌ای که قبلاً متعلق به جان نَش،(8) هنرمند معروف، بوده در همین منطقه سکنی گزیده است. مشاغل وی عبارت بودند از: کتابدار بخش مرجع، سردبیر بخش کتاب‌های کلاسیک انتشارات پنگوئن به مدت بیست سال و سخنران یک بخش روستایی کلیسای انگلستان در اِسِکس.(9) اما عمدة زندگی بلایز به نویسندگی گذشته است چنانچه خود می‌گوید:«به شیوه گریزناپذیر سوفولکی‌ها و متأثر از آنگلیای شرقی، ادبیات، کلیسای انگلستان، و دوستان هنرمند و نویسنده‌ام نگاه می‌کردم، گوش می‌دادم، قصه می‌گفتم و خیال‌پردازی می‌کردم.»(10) در محصول ادبی و دستاوردهای او علاقه به موضوعات و افراد زیر متبلور شده است: مناطق روستایی انگلستان، زندگی روزمره روستائیان، جایگاه کلیسا و معنویت در آن محیط و بازنمایی این مفاهیم در آثار نویسندگان و هنرمندانی مانند جرج هربرت،(11) جان کلر،(12) فرانسیس کیلوِرت،(13) بنجامین بریتن(14) و جان کانستبل.(15) و بخش اعظم کارها و آثار بلایز را رشته‌ای اوتوبیوگرافیک به هم پیوسته که گذشته را به زمان حال گره می‌زند، امور دنیوی را به معنویت می‌دوزد و گفت‌وگوی نسل‌های گذشته و امروز روستایی را تسهیل می‌نماید. علیرغم اینکه بلایز خود فرزند روستاست و دوران رشد و بالندگی‌اش را در سال‌هایی گذرانده که مناطق زراعی انگلستان به رکود دچار شده بودند و از تغییرات وسیع و برگشت‌ناپذیر در روستاها که تأثیرات عمیقی بر ساختار و روان‌شناسی جامعه روستایی گذاشته بود تجارب وسیع و ارزنده‌ای اندوخته است اما این همه باعث نشده است که همه چیز را با خوشبینی ببیند. آکنفیلد اولین کتاب بلایز نبود-وی پیشتر یک رمان و مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه به رشته تحریه درآورده و سردبیر سرشناسی بود-اما همین کتاب تحسین دیگران را برانگیخت و خط سیر بسیاری از آثار بعدی او را مشخص کرد.(16)
آکنفیلد از نظر عموم علاقمندان و محققان حوزه تاریخ شفاهی، یکی از متون سرنوشت‌ساز در سیر تاریخی تاریخ شفاهی انگلستان قلمداد می‌شود و غالباً با آثار و تحقیقات معاصر جرج ایوارت ایوانز از مناطق روستایی این کشور که عموماً سوفولک را دربرمی‌گیرد همتراز و در کنار هم نشانده می‌شود زیرا کارهای او نیز بر اساس تاریخ شفاهی یا به قولی «تاریخ گفتاری»(17) استوار شده بود.(18) از این رو اهمیت کتاب بلایز تا حدودی برخاسته از زمان نگارش و انتشار آن است: زیرا بخشی از انقلاب معروف در تاریخ اجتماعی بود که از پایین به بالا به تاریخ می‌نگریست و قصد داشت تا صدای بازیگران عادی تاریخ را نیز انعکاس دهد. کتاب «فواید سوادآموزی»(1957) نوشتة ریچارد هوگارت(19) و «ساختن طبقه کارگری انگلستان»(1963) به قلم ادوارد پالمر تامسون،(20) جزء آن دسته از مکتوبات تاریخی محسوب می‌شدند که مستندسازی و تفسیر زندگی کارگران را مد نظر داشته و علاوه بر آن می‌خواستند فضایی را ایجاد کنند که تعبیر و تفسیر خودِ مردم از تجارب‌شان از اعتبار و مشروعیت برخوردار شود. آکنفیلد با تبعیت از الگوی این دو کتاب به محتوا و جذابیت خود غنا و جان تازه‌ای بخشید.(21) تاریخ شفاهی که تا آن زمان عمدتاً مِلک طلق عتیقه‌فروشان و قو‌م‌نگاران محسوب می‌شد اکنون با این کتاب وارد سنت و رویة تاریخی انگلستان شد به ویژه آنکه متدولوژی علم در این کشور در تمام سطوح و مقاطع از دانشگاهی گرفته تا تحقیقات جامعه‌محور شاهد ترقی و رونق گسترده و فراگیری شده بود.(22)
آکنفیلد زندگی روستایی را از دیدگاهی متفاوت با رویکرد علوم اجتماعی که سرآمدش کتاب «جامعه‌شناسی یک روستای انگلیسی: گاسفورث»(1956) نوشته ویلیام مورگان ویلیامز و تحقیقات بعدی او درباره اَشورزی(23) در منطقه وست‌کانتری(24) است، می‌نگرد.(25) بلایز البته کتاب ویلیامز و همچنین یکی از آثار تحقیقاتی ایوان ایوارت موسوم به «اسب شخم می‌زند»(26) را می‌ستاید.(27) شاید خالی از لطف نباشد که بدانید دانش از نظر ایوارت ایوانز به دو مقوله کاملاً متفاوت تقسیم می‌شود: دانشِ حاصل‌آمده از مدارک شفاهی و دانشِ حاصل از تجزیه و تحلیل علمی. با این توضیح که «ماهیتاً نه تنها متضاد بلکه مکمل یکدیگرند.»(28) آکنفیلد درست در میانه این سنت دیرپای تاریخ بومی انگلستان می‌نشیند اما تصویری از زندگی روستائیان می‌دهد که از فهم و برداشت خودِ مردم از گذشته و حال‌شان اقتباس شده است.
دومین و شاید قاطع‌ترین دلیل اثبات جایگاه عالی آکنفیلد در میان آثار اصیل و معتبر تاریخ شفاهی انگلستان را باید ناشی از کیفیت ادبی محض آن دانست. بلایز نویسنده‌ای شاعرپیشه است؛ در واقع مؤلف کتاب در پیشگفتار چاپ آثار ادبی انتشارات پنگوئن چنین نوشته است:«کتاب حاضر بیش از آنکه محصول یک مورخ کارآزمودة شفاهی باشد اثر یک شاعر است. من در زمان نگارش این کتاب هرگز نامی از رشته یا تخصصی به نام تاریخ شفاهی نشنیده بودم.»(29) مؤلف اثر، مهارت و هنر نویسندگی‌اش را نه تنها برای مجسم کردن چشم‌انداز سوفولک به شکلی تمام و کمال به ظهور می‌رساند بلکه در قالب قطعاتی توصیفی و مقدماتی که چارچوب ذهنی مصاحبه‌شوندگانش را روشن می‌سازد از این مهارت همچون یک میانجی بین راوی و خوانندگان کتاب بهره می‌گیرد. مثلاً به این قطعه توجه کنید:«یک روز آفتابی-در این گوشه دنیا اکثراً روزها آفتابی است-می‌توانید تا جایی که چشم کار می‌کند دوردست‌ها را ببینید، و گاهی دورتر از دورست‌ها را نیز.»(30) نکته بحث‌انگیز اینجاست که هنر نویسندگی بلایز به او امکان می‌دهد کلمات راویانش را با همدلی و بدون احساساتی شدن منتقل نماید.
آکنفیلد به خاطر نوآوری در متدولوژی و کیفیت بالای ادبی‌اش جایگاه برجسته و رفیعی در آثار تاریخ شفاهی انگلستان را اشغال نموده است. در واقع شرط انصاف این است که بگوییم جایگاه ویژه‌ای در خاطره فرهنگی انگلستان به خود اختصاص داده است به طوری که چندین بار تجدید چاپ شده، مقام آثار برتر آثار کلاسیک پنگوئن را به دست آورده، فیلمی به کارگردانی پیتر هال از روی آن ساخته شده است، و در سال 2006 نیز کریگ تایلور(31) با نوشتن کتاب «بازگشت به آکنفیلد» که مشتمل بر مصاحبه با نسل بعدی اهالی منطقه بود، به این کتاب ادای احترام کرد.(32) با این وصف، بسیاری از مورخان شفاهی در عین اذعان به اهمیت آکنفیلد معتقدند که کتاب مذکور در زمان خود یک کتاب یا قطعه‌ای از تاریخ بوده و در بافت رویه و شیوه‌های امروزی، مشمول چنین تعاریفی نمی‌شود.
بعد از انتشار آکنفیلد در سال 1969 آن را به عنوان شاهکار دوران ستودند و نقدنویس روزنامه تایمز نیز چنین وصفی درباره‌اش نوشت:«کتابی دلپسند که ساعت‌ها می‌توانید آن را بخوانید و حظ ببرید.»(33) اما چیزی نگذشت که اهالی حوزه دانشگاهیِ نسبتاً نوپای تاریخ شفاهی و عموماً نیز رشته‌های علوم اجتماعی شروع به انتقاد از این کتاب کردند. از طرفی استعداد شگرف بلایز در ارائه تصویری مرثیه‌وار از روستا را می‌ستودند و از طرف دیگر فقدان دقت و انسجام آن را از لحاظ معیارهای علوم اجتماعی به شدت مورد انتقاد قرار می‌دادند. در اوایل سال 1972 و به دنبال چاپ دوم آکنفیلد، یان مارش با نگارش مقاله‌ای در فصلنامه کمبریج با بینش و نگاهی که سابق بر این جزء اختیارات و امتیازات ویژه رمان‌نویسان محسوب می‌شد کوشید به ترکیب «اصالت جامعه‌شناختی» آن بنگرد اما چیزی را که مد نظرش بود در این اثر نیافت. به زعم خانم مارش شاید انسان «از خواندن آکنفیلد به وجد آید» اما اثری معتبر و اصیل به شمار نمی‌آید. وی متدولوژی بلایز و استفاده او از گونه «عرفانی حقیر» ایده‌آلیسم روستایی را که ظاهراً در تشریح و تصویر زندگی روستایی انگلستان به کار برده است، تقبیح می‌نماید.(34) مارش معتقد بود آکنفیلد خود را نماینده چیزی نشان می‌دهد که به واقع نیست و از این بابت عصبانیت خود را ابراز می‌نماید. بلایز می‌گفت که آکنفیلد نه یک روستای «شاخص» بلکه هر جای دیگری می‌تواند باشد، «این کتاب را نه برای یک روستای خاص بلکه برای همه روستاها نوشته‌ام».(35) انتخاب نام مستعار آکنفیلد برای چند روستا را کسی محکوم نمی‌کرد، اما بی‌توجهی بلایز به توضیح این مطلب برای خوانندگان کتاب که در نظر خانم مارش به زرنگی و فریب تعبیر شده بود باعث شد اعتماد به کل کتاب از بین برود. علاوه بر اینها فهرست مشاغلی که در ابتدای کتاب ارائه شده اگر جعلی نباشد به نوعی یک فهرست «سرهم‌بندی‌شده» است، و راویان از خود و خانواده‌های‌شان اطلاعات اندکی می‌دهند و ناقد کتاب نیز نگرانی خود را این چنین ابراز می‌کند:«وجود همه این عوامل ما را به این نتیجه می‌رساند که اطلاعات کافی در اختیار خواننده گذاشته نشده است تا شرح بلایز از زندگی روستایی را شخصاً مورد بررسی قرار دهد و صحت و سقم آن را متوجه شود.»(36)
یک جامعه‌شناس به نام هاوارد نیوبای که در آن زمان درباره تغییرات اجتماعی مناطق روستایی انگلستان تحقیق می‌کرد بعد از ساخته شدن نسخه‌ای سینمایی از آکنفیلد در سال 1972 دست به قلم شد و در اولین نسخه‌های نشریه «تاریخ شفاهی»، در مقاله‌ای نقادانه نگرانی خود را از ادعای کتاب و بیان چیزی که وجود ندارد، ابراز نمود.(37) وی می‌نویسد:«هر چند روشن است که آکنفیلد در حوزه جامعه‌شناسی جای نمی‌گیرد اما مسلماً‌ آب و رنگ مستند به آن زده شده و حتی مدعی تاریخ شفاهی است.»(38) وی در نتیجه‌گیری خود اعلام می‌کند که آکنفیلد نه مستند است و نه تاریخ شفاهی. امتزاج چند روستا و ساختن یک روستای خیالی، گزینش شخصی راویان توسط بلایز و کارهایی که از نظر نیوبای به «اختیارات هنری» او تعبیر می‌شود همگی دست به دست هم می‌دهند تا کتابی که «خیال‌بافی‌های بلایز است و نه اظهارات ساکنان روستا» آفریده شود.(39) این نقاد در عین اذعان به شاهکار بودن کتاب از بُعد نگارش و هنر نویسندگی، با توجه به اینکه خود از زندگی مناطق روستایی سوفولک اطلاعات دقیق و مفصلی دارد و از طرفی به صداقت علمی نیز پایبند است، نتیجه می‌گیرد که استانداردهای علمی و ذوق هنری را به راحتی و بی‌حساب و کتاب نمی‌توان با هم ممزوج کرد. «اگر به همه مورخان شفاهی اجازه می‌دادند تا از ذوق هنری خود بدین شیوه استفاده کنند، دیگری چیزی از تاریخ شفاهی می‌ماند؟ شاید از خواندن‌شان لذت بیشتری می‌بردیم اما قطعاً آنچه می‌خواندیم تاریخ نبود.»(40) البته نگرانی نیوبای نشان می‌داد که بحث و جدل‌های گسترده‌ای در حوزه تاریخ و متخصصان این رشته درباره ماهیت و رویه عملی تاریخ جریان دارد. به قول نیوبای، آکنفیلد روی مرز نشسته است یا به تعبیری دیگری در منطقه بی‌طرفی موضع گرفته که نام رمان و تحقیق مستند هر دو بر آن قابل اطلاق است. این مرزبندی‌ها در سال 1975 با دقت بیشتری مشخص شد؛ یک دهه بعد در بین مورخان این سؤال پیش آمده بود که وجه ممیزه تاریخ و قصه‌گویی در چیست؟ آنان می‌خواستند بین این دو مقوله رابطه‌ای ساده‌تر و سازنده‌تر برقرار کنند.(41)
نگرانی مورخان شفاهی از ناحیه متدولوژی بلایز با لحنی جدی در کتاب پال تامسون به نام «صدای گذشته»(42) انعکاس یافته است. تامسون موفقیت آکنفیلد را مدیون «انتقال بی‌واسطة کلام گفتاری مردم یا راوی به خواننده» می‌داند. البته وی چندان هم تمایلی به تعریف و تمجید از این کتاب نداشته است. از این رو به خود اجازه می‌دهد تا آن را به نحوی ناخوشایند و تا حدودی غیر منصفانه با «معیار سختگیرانه»‌ای که ایوارت ایوانز در کتاب خود موسوم به «از علف‌چینان بپرسید»(43) وضع کرده است، مقایسه نماید.(44) در حالی که ایوارت ایوانز دیدگاه‌های فرهنگی و تاریخی را با مهارتی ستودنی و با توجهی عمیق و جدی به زبان پاسخ‌دهندگان یا راویان می‌آمیزد، تلویحاً گفته می‌شود که بلایز با اثرش گربه‌رقصانی می‌کند؛ مخلص کلام اینکه می‌خواهند بگویند آکنفیلد اثر قابل اعتمادی نیست. بلایز متهم است که «دقت محققانه و عالمانه» را به قدر کافی در کار خود رعایت نکرده است، داستان‌هایی از چند روستا را به هم آمیخته و داستان واحدی از آنها ساخته است، اطلاعاتش اساس و ریشه درستی ندارند و تامسون نیز تلویحاً بیان می‌کند که بلایز کلمات و اظهارات راویانش را دستکاری و تحریف کرده است. با وجودی که شواهد و مدارک شفاهی در کتاب آکنفیلد جزء نقاط قوت آن محسوب می‌شود، اما از از نظر تامسون در اصالت و اعتبار این کتاب شبهه وجود دارد.(45)
وقتی فضای محققانه و دورانی را که پیشقراولان تاریخ شفاهی نظیر تامسون در دهه 1970 در آن مشغول به کار بودند به یاد می‌آوریم از چنین انتقاداتی تعجب نمی‌کنیم. تاریخ شفاهی درواقع متدولوژی نوظهوری بود و عموم مورخان و دانشمندان علوم اجتماعی بدان اعتمادی نداشتند زیرا معتقد بودند که نمی‌توان به «خاطره» اعتماد کرد؛ امکان تشخیص صحت و سقم اطلاعات و داده‌های تولید‌شده در حوزه تاریخ شفاهی و تکیه بر آنها وجود نداشت؛ مدارک و شواهد شفاهی در پایین‌ترین ردة سلسله‌مراتب منابع قابل اعتماد جای می‌گرفتند و در قیاس با مطالب مکتوب و به ویژه اسناد رسمی، اسنادی دست دوم یا حتی دست چندم به حساب می‌آمدند. پیشقراولان تاریخ شفاهی برای توجیه رویه و شیوه خود و اقناع منتقدان، رنج فراوانی بردند. یکی از گرفتاری‌های‌شان تشخیص صحت و سقم شواهدِ حاصل از مصاحبه‌های شفاهی، بررسی و مقابله چندین و چند بارة این اطلاعات با منابع مکتوب برای جدا کردن حقیقت از خیال و قرار دادن مدارک و اطلاعات شفاهی در بستری گسترده‌تر و بررسی انسجام درونی آنها بود.(46) مورخان شفاهی که عمدتاً‌ در چارچوب علوم اجتماعی به فعالیت مشغول بودند نیز دغدغه این را داشتند که ماهیت اطلاعات‌شان در چه قالبی معرفی می‌شود و از این رو استفاده از شیوه نمونه‌گیری علمی را توصیه می‌کردند و سرسختانه می‌کوشیدند تا به نمونه فراگیر و شاخصی از پاسخ‌دهندگان دست یابند.(47) مورخان شفاهی در این زمان در موضع دفاعی قرار داشتند و به زحمت تلاش می‌کردند تا رویه خود را توجیه نموده و جایی برای خود و تحقیقا‌ت‌شان باز کنند. با آغاز دهه 1990 مورخان  شفاهی به این حد از اعتماد به نفس رسیده بودند که کارهای خودشان را نقد کنند و در این مرحله پذیرفتند که افسانه و بافته‌های ذهنی راویان در ذات ساختار روایت‌های شفاهی تنیده شده است ولی به هیچ وجه از اعتبار و صحت آنها چیزی نمی‌کاهد.(48)
در متدولوژی بلایز هیچیک از این «معیارها» رعایت نشده بود و لذا دفاع از آن با توجه به شرایط مشخص‌شده در بالا به راحتی امکان نداشت. تصویر دوچرخه‌سواری بلایز در روستاها، به حرف کشاندن مردمی که به گمان او ممکن بود چیزی برای گفتن داشته باشند، فقدان تشخیص درست برای انتخاب یک نمونه فراگیر و شاخص و حتی فقدان یک برنامه منظم و حساب‌شده مصاحبه برای عصبی کردن مورخان کفایت می‌کرد. نداشتن دستگاهی برای ضبط صدا و پیاده کردن مصاحبه‌ها هم مزید بر علت بود. پس باید به تامسون حق بدهیم که بلایز را به «عدم دقت محققانه و عالمانه» متهم کند. باید فراموش نکنیم که بلایز اصلاً یک شخصیت دانشگاهی یا مورخ حرفه‌ای نبود؛ وی به هیچ وجه قصد نداشت محصول تحقیقاتی علمی و متقنی مطابق با انتظارات آلن لِین، ناشر آکنفیلد، تولید کند. هر چند که ناشر در قراردادش از آکنفیلد به عنوان بخشی از مجموعه مطالعات جامعه‌شناختی درباره تغییر و تحولات زندگی روستایی در اروپا یاد کرده بود.
بی‌اعتمادی به نحوه معرفی و عرضه مدارک و شواهد تاریخ شفاهی نیز بخش حساس و ظریف این حوزه از فعالیت مورخان محسوب می‌شد. رافائل ساموئل در سال 1971 در جمع‌بندی سخنانی پیرامون «مخاطرات متن پیاده‌شده» قویاً اصرار ورزید که در فرایند ترجمه گفتار به متن یا همان پیاده کردن نوار مصاحبه باید انسجام و یکدستی پیام و اظهارات راوی حفظ شود.(49) بدترین حالت زمانی است که کلام گفتاری را «مثله می‌کنند»، و بهترین حالتش این است که کمی ناهمواری‌هایش گرفته شود، اما از نظر ساموئل این گونه بی‌دقتی در پیاده کردن مصاحبه که ضرباهنگ و نواقص یا افت و خیزهای کلام گفتاری را از قلم می‌اندازد، گویش یا لهجه را مسکوت می‌گذارد و حتی تفسیر و برداشت نویسنده یا مؤلف را بر کلمات پاسخ‌دهنده تحمیل می‌کند رویه خطرناکی است که خواننده را به سوءظم می‌اندازد. ساموئل برای اثبات سخنش به قطعه‌ای از کتاب آکنفیلد استناد می‌کند که به ادعای او به نوعی پیراسته و مرتب شده ولی در عین حال مثل وصله ناجوری در صفحه جای گرفته است. پال تامسون نیز از خطرات مثله شدن و تحریف کلام می‌نویسد و برای اثبات آسیب‌های ناشی از عدم توجه به حفظ «نحو» کلام گفتاری، به همان قطعه‌ای که ساموئل نیز اشاره کرده استناد می‌کند. هر دو منتقد، جمله‌ای را که بلایز از کلام گفتاری به متن درآورده در کنار جمله‌ای از ایوارت ایوانز می‌نشانند که به قول ساموئل قطعه‌ای به‌یادماندنی است زیرا «زاویه‌های تند و تیزی دارد، پیچ و تاب می‌خورد، معانی را می‌جود و خود را حلقه‌وار بالا می‌کشد.»(50) ساموئل می‌خواهد به ما القا کند که ایوارت ایوانز از این هنر و استعداد برخوردار است تا حتی‌المقدور اصالت کلام گفتاری را حفظ نماید اما بلایز قطعه‌هایی از سخن مصاحبه‌شونده‌اش را کم کرده است. تامسون درباره بلایز می‌نویسد:«آدم دوست بداند مصاحبه در کجا قطع شده و برای به هم دوختن تکه‌های مصاحبه چه چیزی به آن اضافه شده است.»(51)
پس می‌بینیم که این دغدغه‌ها عموماً بازتاب برهه‌ای خاص از دوران اجرای تاریخ شفاهی هستند که حفظ اصالت و تلاش برای رعایت نهایت وفاداری در پیاده کردن کلام گفتاری در آن دوران یکی از مهارت‌های اساسی مورخ شفاهی محسوب می‌شد. انگیزه این حساسیت‌ها به این برمی‌گشت که تعهد به شنیدن صدای محرومان، خاموش نکردن صدای کسانی که در گذشته بر دهان‌شان مهر سکوت زده بودند، تعهد به دموکراسی در مصاحبه و روند تحقیقات و احساس وظیفه در اجرای درست و صادقانه تحقیقات در آن زمان امر پسندیده‌ای دیده می‌شد. چنانچه جمله معروفی در آن زمان بدین مضمون باب شده بود که:«مورخ باید از تحمیل شیوه و مسلک خود بر گفتار مطلعینش پرهیز نماید».(52) امروز معمولاً به مجریان تاریخ شفاهی می‌آموزند تا در پیاده کردن گفتار راوی حتی المقدور به اصل گفته‌ها وفادار باشند و تغییرات کمی در آن بدهند زیرا «رعایت وفاداری در بازتولید مصاحبه باعث می‌شود تا ما یک گام به اطلاعات واقعی نزدیک‌تر شویم، ضمن آنکه تحریف یا تغییر غیر اصولی موجب خطا می‌شود.»(53) اما باید به خاطر داشته باشیم که همه ما کمابیش مطلب‌مان را دستکاری می‌کنیم تا با هدف‌مان متناسب شود. حتی ساموئل و تامسون نیز با گزینش قطعه کوتاهی از میان یک گفت‌وگوی طولانی با کشاورزی به نام لئونارد تامسون، کلماتش را از متن اصلی و مشروح صحبت‌های او بیرون کشیده‌اند. حال چنانچه خواننده موفق شود کل صحبت‌های راوی و شرحی را که از شرایط زندگی‌اش می‌دهد بخواند آن وقت می‌تواند اوضاع رقت‌بار مادی و مرارت‌های روحی و روانی این مرد و خانواده‌اش را به خوبی درک نماید.(54)

با عنایت به اینکه آکنفیلد را یک اثر ادبی قلمداد می‌کردند و آن را فاقد صفات تاریخ شفاهی می‌شمردند اکنون می‌بینیم که چه انتقادات خشن و غیر منصفانه‌ای به سویش روانه کرده بودند.(55) بلایز مدتی پیش، انگیزه و شیوه یا رویکرد کارش را برملا کرد. وی نوشت:«اگر می‌بینید کتابم حال و هوایی ادیبانه دارد به این علت است که خودم یک مورخ شاعرپیشه هستم و «معنویتی» که از آن استشمام می‌کنید برخاسته از حشر و نشر طولانی من با کلیسای روستا و تأثیرپذیری از فضای روحانی آنجاست.» وی درمورد نحوه اجرای مصاحبه و ثبت آنها می‌گوید:«بعضی از مصاحبه‌ها را ضبط می‌کردم، بعضی‌ها را یادداشت می‌کردم، بعضی‌ها را از خاطرات دوران کودکی به یاد می‌آوردم.»(56) به ندرت پیش آمده که متن شفاف و دستکاری‌نشده‌ای از کلام گفتاری را در متون چاپی بتوان پیدا کرد. این وضعیت در زمان حاضر نیز همچنان ادامه دارد. حتی ایوارت ایوانز که به اندازه انتقاد از کار بلایز از کار او تعریف کرده‌اند نیز در بازتولید و ارائه گفتار راویانش به طور کامل به اصل وفاداری پایبند نبوده است.(57) وی می‌کوشد کلمات مربوط به گویش محلی را هر چند گاهی با ارائه ترجمه از آنها باقی نگه دارد و با نقل قولی از چوپانی به نام رابرت ساویج، لهجه یا تلفظ سوفولکی را این چنین بازتولید نماید:
Us shepherd chaps had to be serious serous chaps. The farmers would let us git on by ourselves. You were independent and you had to think forrad.(58)
اما می‌توان این عبارت را با روایتی که در کتاب «از علف‌چینان بپرسید» از قول چوپانی به نام لاینی ریچز آمده و توسط هنرمند و ناتورالیست معاصری به نام جرج روپ(1929-1846) بیان شده مقایسه نمود. وی می‌نویسد که محال است بتوان گویش خالص سوفولکی را در نوشتار به معنای واقعی خود نزدیک کرد؛ یا تلفظ حقیقی بعضی از واکه‌ها یا واکه‌های مرکب را نوشت». وی مثلاً در اشاره به موقعیت یکی از اعضای خاص مردمش می‌گوید:«Hin owd on laid agin the hid o’ the trow»(59) روشن است که افراط در به کار بردن هجاهای آوایی، درک خواننده را با اخلال مواجه می‌سازد. به قول تامسون تا حدی که «نقل قول به عنصر مزخرف و بی‌ارزشی تبدیل می‌شود» اما آیا می‌توانیم ادعا کنیم که افزودن یک کلمه لهجه‌دار عجیب یا تلفظ خاص همیشه به حفظ معنای متن یا کلام کمک می‌کند؟
من نظر متفاوتی دارم. حسی به من می‌گوید که نثر شسته‌رفته و خوش‌ساخت بلایز به این توفیق می‌رسد تا معنای مور نظرش را علیرغم برخی زمختی‌هایش دست کم به اندازه متنی که با نهایتِ وفاداری پیاده شده است، منتقل نماید. به این قطعه که از خاطرات لئونارد تامسون، کارگر مزرعه مذکور، جدا شده توجه کنید. بلایز در توصیف او می‌گوید:«هیکلش به اندازه یک گاو قهوه‌ای بزرگ بود با چشمان آبی خشن و عضلاتی که در کشاکش سختی‌های روزگار به قدری ورزیده شده بود که گویی هیچگاه روی آرامش و استراحت را نخواهد دید.» تامسون درباره ماجرایی که از آن به جنگ کشاورزان و اربابان در سال‌های پیش از جنگ جهانی اول یاد میکند می‌گوید:
«از دست این کارفرماها آب هم نمی‌چکید. نتیجه زحمات مردان و پسرانی را که روی زمین‌های‌شان کار می‌کردند تمام و کمال برای خود برمی‌داشتند. شیره جان ما کارگران را در ازای مبالغ ناچیزی می‌کشیدند. نگران هیچی نبودند و رمق ما را می‌کشیدند چون با این همه خانواده‌های پرجمعیت اصلاً کمبود کارگر نداشتند. چهارده نفر از مردان جوان دهکده در سال 1909 تا 1911 برای پیوستن به ارتش از روستا رفتند. ارتش اعلامیه جذب نیرو نداده بود، ولی این جوان‌ها از دست شرایط سخت زندگی پا به فرار گذاشتند. بعضی‌ها هم آنطور که خودشان می‌گفتند، جلای وطن کردند که من هم یکی از آنها بودم.»(60)
شکی نیست که خواننده کتاب می‌تواند بدون کمک گویش یا نحوی که وفادارانه پیاده شده باشد معنا و مفهوم گفته‌های لئونارد تامسون را دقیقاً تشخیص دهد. برای تأکید بیشتر بر این نکته توجه شما را به ماجرای ملاقات بلایز با دِیوی، پیرترین راوی داستان‌هایش، جلب می‌کنیم؛ مردی که به اصرار می‌گفت «من چیزی برای گفتن ندارم.» و بالاخره وقتی که به حرف آمد از آواز خواندن دسته‌جمعی مردان و پسران هنگام دروی ذرت با داس‌های دسته‌بلند تعریف کرد. بلایز از او پرسید:«اسم آوازی که می‌خوندین چی بود؟» دیوی جواب داد:«چه کار به آواز داری؟-مهم نیست چی می‌خوندیم. فقط خودِ خوندن برامون مهم بود.»(61) تأثیر کلمات پراکنده دِیوی به مراتب از بازتکثیر وفادارانه نحو، گویش و وزن کلام بیشتر است تا به مورخان یادآور شود که گاهی وقت‌ها آنچه که معنا را منتقل می‌سازد کلمات نیستند بلکه رفتارها، کنش‌ها یا همان فعل حرف زدن و برقراری ارتباط است که منظور را بیان می‌کند. این پیامی بود که بلایز با تمام وجود بدان اعتقاد داشته و به خوانندگان می‌گوید:«تصمیم گرفتم تا به گفته‌ها و به ریتم و آهنگ کلام خاص هر راوی توجه کنم. برای این کار از داستان‌های فولکلوریک سوفولک هم داستان «Tom-tit-Tot» را انتخاب کردم تا نمونه جالب و زیبایی از لهجه‌مان را به خواننده معرفی کنم.»(62) بلایز قصد نداشت چیزی شبیه قوم‌نگاری گویش یا سابقه‌ای از چیزهای عجیب و غریب زندگی روستایی تهیه کند. وی در یک مقطع زمانی خاص «در جستجوی صدای آکنفیلد» بود.(63) بلایز چنین صدایی را در کلماتی که با رعایت وفاداری پیاده شده باشند جستجو نمی‌کرد بلکه معنا و احساسی که در کلام راویانش به او منتقل می‌شد برای او اهمیت داشت.
روشن است که آکنفیلد با تعریف و معیارهای علمی مورخان شفاهی تناسبی ندارد. اما هنوز هم نمونه خوب و قابل اعتنایی از تاریخ شفاهی به شمار می‌آید که بسیاری از مورخان شفاهی فارغ از محبوبیت امروزینش باید از آن الگو بگیرند. در کتاب «لایه‌های صدا»(64) نوشته ران گریل،(65) جمعی از مورخان برجسته تاریخ شفاهی از آکنفیلد به عنوان اثری نمادین و به یاد ماندنی یاد می‌کنند. استادز ترکل(66) هر چند از مورخان عرصه دانشگاهی نیست اما در این باره با لحنی شورانگیز می‌گوید:«خدای من؛ واقعاً که کار محشریه».(67) پس چرا بعد از این همه انتقادی که به سوی آکنفیلد سرازیر شده است این اثر همچنان به دل‌ها می‌نشیند و در زمرة آثار برجسته و ارزشمند حوزه تاریخ شفاهی شناخته می‌شود؟ چرا همچون ملاک و معیاری است که برخی از تحقیقات بومی و روستایی به ویژه تحقیقاتی که شیوه تاریخ شفاهی را به خدمت می‌گیرند با آن سنجیده می‌شود؟(68)
آکنفیلد به لحاظ مبنایی همچنان اثر مهمی به شمار می‌آید زیرا یکی از نخستین تحقیقاتی بود که از شیوه تاریخ شفاهی استفاده کرد و بلایز به واسطه مصاحبه با پیران جامعه در دهه 1960 توانست خاطرات دهه‌های قبل از جنگ جهانی اول را زنده نماید. در واقع بلایز در همین بخش از کتاب است که داستان‌های «بازماندگان» دوران حاکمیت نظام ارباب -رعیتی بر زمین‌های زراعی و همچنین جنگ جهانی اول را که بسیاری از کشاورزان برای فرار از این نظام به جبهه‌ها گریختند را تعریف می‌کند و همین بخش است که بیشترین تأثیر را بر خواننده می‌گذارد. ثانیاً آکنفیلد از طریق خاطرات صریح و غیر احساساتی راویانش موفق می‌شود سختی‌ها، مشقت‌ها و نابرابری‌های زندگی روستائیان را به خواننده منتقل نماید. یکی از خاطرات تکان‌دهنده را باغبان سابق «خانه ارباب» تعریف می‌کند که توصیفش از تحقیرهایی که نظام طبقاتی روستا بر مردم تحمیل کرده بود دل هر انسانی را به درد می‌آورد. وی می‌گوید هر بار که اربابان‌شان تصادفاً از راهرو عبور می‌کردند یا احیاناً در مسیر آنها قرار می‌گرفتند کارگران و خدمتکاران مجبور بودند رو به دیوار بایستند تا آنها از کنارشان عبور کنند. «خیلی تحقیرآمیز بود. انگار که این مردم زحمتکش مشتی جذامی هستند.»(69) از طرف دیگر بلایز در کتابش وارد عالم رومانتیسیم انگلیسی در مناطق روستایی و هر چیزی که نماد و نشانه چنین احساسات و تصاویری است می‌شود. بلایز حتی در جایی که حرف‌های یکی از کارگران جوان مزرعه در انتقاد از «کارگران پیر» مزرعه را به چالش می‌کشید نیز می‌کوشد از آن دوران با حسرت و افسوس یاد کند:
«اونا از صبح تا شب از کارایی که سالهای پیش می‌کردن حرف می‌زنن. گاهی از بعضیهاشون می‌شنوی که باز هم خدا رو شکر می‌کنن و می‌گن «اون روزا گذشته». اما هنوز هم چند تایی میونشون پیدا می‌شن که اگر بتونن راهشون رو عوض کنن فردا با اسب برمی‌گردن... اصلاً باید همه چیز رو با دست خودشون لمس کنن-اگه این کار رو نکنن روزشون شب نمی‌شه. باید دائماً با دست کار کنن... انگشتاشون از سرما یخ می‌زنه و داره کنده می‌شه اما باز هم چغندرا رو با دستشاشون از ریشه درمی‌آرن.»(70)
البته آکنفیلد در بستر رویه‌های امروزین تاریخی به خوبی و به راحتی جای خود را باز کرده است. از دهه 1970 که مجریان تاریخ شفاهی همچنان در حال آزمایش و خطا با تکنیک‌های‌شان بودند و به ناچار می‌بایست از متدولوژی‌شان در برابر منتقدان دفاع کنند، نظریه و رویه‌های این رشته شاهد پیشرفت‌های شگرفی بوده و به بلوغ و سطحی قابل اعتماد رسیده است. ضمن آنکه تاریخ‌نگاری نیز به طور کلی روش‌ها و رویکردهای متنوعی را برای ثبت و ضبط تاریخ پذیرفته است. تاریخ شفاهی به نوبه خود به یک متدولوژی ممتاز ارتقاء یافته و دستورالعمل‌های مخصوصی برای اجرای تکنیک‌هایش به بهترین وجه ممکن صادر می‌نماید و نظریات متفاوتی نیز در این باب بیان شده است. مباحثی که روزی درباره وفاداری در پیاده کردن متن مصاحبه، جامعیت و اصالت تاریخ شفاهی مطرح می‌شد اکنون جای خود را به مفاهیمی مانند بیناذهنیت، خاطره، خویشتنداری، ساختار روایی و دیگر دیدگاه‌های نظری داده است. آکنفیلد شاید در چنین بستری ابتدا اثری منسوخ یا عتیقه محسوب می‌شد یعنی متعلق به زمانی که تاریخ شفاهی هنوز تازه قدم به صحنه گذاشته بود، و حرف‌هایی می‌زد که به عقیده خیلی‌ها در آن زمان دیدگاهی دموکراتیک و رؤیایی به گذشته را مطرح می‌کرد. شاید هم یک اثر ادبی رومانتیک که خیلی زود با هجوم تحقیقات و مطالعات نظری و تکنیکی پیچیده و جدید از میدان به در شد. اما من به دلایلی برعکس این نظرات را ثابت می‌کنم.
نخست اینکه تاریخ شفاهی توانسته است ماهیت و خصلت میان‌رشته‌ای خود را حفظ کند و این یعنی دارای خصوصیات متدولوژیکی است که دائماً از مدل‌های تفسیری و شیوه‌های عملیِ طراحی‌شده در رشته‌های دیگر استفاده می‌نماید از جمله ادبیات، زبان‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و البته در این میدان هنوز هم فضای فراخی برای کاربرد رویکردهای دیگر موجود است. تاریخ شفاهی در زمانه حاضر به اندازه همان رشته‌هایی که از آنها استفاده می‌برد از تنوع برخوردار شده است. جالب است که روایت‌های زندگی‌نامه‌ای یا به عبارتی رجوع به شیوه‌های بیوگرافیک مورد استقبال ویژه رشته‌های علوم اجتماعی واقع شده و از آنها برای پرداختن به موضوعاتی مانند ذهنیت و خویشتن و ایجاد پیوند بین فرد و جامعه استفاده می‌کنند.(71) دوم اینکه عبارتی موسوم به تاریخ اجتماعی هر چند در کسوتی جدید و متفاوت با مطالعات اجتماعی در دهه‌های 1950، 1960 و 1970، بار دیگر پا به عرصه گذاشته و در صفحات این نشریه نیز نمونه‌هایی از آنها بیان شده است.(72) آکنفیلد نمونه برجسته‌ای‌ از اثری در حوزه تاریخ اجتماعی است که حرف و سخن‌ها و روایات پرمعنایی درباره تجربیات شخصی انسان‌ها و تغییرات گسترده اجتماعی روایت می‌نماید. کتاب او چنان با استقبال گسترده و سریع جوامع مورد اشاره‌اش واقع شد که در سال 1974 و بعد از آنکه پیتر هال از روی آن فیلمی ساخت ساکنان مناطق ذکرشده در داستان مشتاقانه در بازروایت تاریخ روستای‌شان شرکت کردند.(73) سوم اینکه محبوبیت رویه و سنت تاریخی-دست کم در چارچوب تاریخ فرهنگی و اجتماعی- که برای جایگاه ذهنیت و تحلیل‌های روایی اهمیت ویژه‌ای قائل است و حتی آن را روی سرش می‌گذارد دامنه این میدان را برای ورود مجموعه متنوعی از متدولوژی‌ها و چارچوب‌های نظری، فراخ‌تر کرده است. تلاش بلایز برای انتقال روح جامعه از طریق داستان‌ها و روایاتش روشی نوین و همنوا با دوران تاریخی خود است. بلایز در پیشگفتار چاپ کتاب در سال 1999 نوشت:«من از همه نظر بومی آن منطقه محسوب می‌شدم و فقط می‌بایست گوش‌هایم را باز می‌کردم تا صدای سخن گفتن دنیای خودم را بشنوم.»(74) وی در ادامه می‌نویسد:«برای توصیف یک زمان، مکان و یا شرایط و اوضاع مخصوص آن زمان و مکان راه‌های مختلفی وجود دارد. می‌توان از بیرون به آن مکان و زمان و شرایط نگاه کرد و برداشت خود را از آنها نوشت و می‌توان از درون آن جامعه جوشید و در برهه‌ای خاص وقایعش را با صدا و لحن بومی آن منطقه روایت نمود...»(75) بازگشت به تمرکز بر ساختار اجتماعی مصاحبه که جنبه عمومی‌تری در تاریخ شفاهی می‌یافت در این سخنان بلایز منعکس شده بود. علاقه مورخان شفاهی به دینامیک فرایند مصاحبه روز به روز افزایش می‌یافت و نه تنها روابط بین‌الاذهانی مصاحبه‌گر و راوی را تجزیه و تحلیل می‌کردند بلکه متغیرهای مختص متن را که بر روایت نهایی داستان تأثیر می‌گذارد نیز در این تجزیه و تحلیل وارد می‌شد.(76) موقعیت و جایگاه بلایز در جامعه مورد مصاحبه‌اش ظاهراً تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر پاسخ‌هایی که به او می‌دادند داشته است.
«من که در میانه جنگ‌های سال‌های گذشته و در دوران رکود کشاورزی به دنیا آمده بودم از این امکان و شرایط برخوردار بودم تا با هر سه نسل اواسط دهه 1960 گفت‌وگویی طبیعی انجام دهم و می‌توانستم حرف‌های‌شان را حول محور موضوعاتی مانند زراعت، سواد و تحصیلات، رفاه، طبقه اجتماعی، مذهب و درواقع مرگ و زندگی در چارچوبی تنظیم کنم که گویی خودم همه آنها را تجربه کرده‌ام اما این بار از زبان و با قلم یک نویسنده به روایت آنها می‌پرداختم.»(77)
بلایز به هر ترتیب در این جامعه، خودی محسوب می‌شد. هیچ جا نمی‌بینیم که تظاهر به بی‌طرفی کرده باشد زیرا نیازی به این کار وجود نداشته است. لحن بلایز و همدردی‌اش با موضوعات کتاب، و حتی شاید افسوسی که به خاطر از بین رفتن روش‌های قدیمی زندگی روستایی می‌خورد شاکله کتاب را می‌سازد. بخش‌های مقدماتی هر فصل و گزینش قسمت‌هایی از مصاحبه‌ها به گونه‌ای است که فکر نویسنده را با صدای بلند به گوش ما می‌رساند. بی آنکه قصد تضعیف اصالت کتاب را داشته باشیم، باید بگوییم توان ما در شنیدن صدای نویسنده/مصاحبه‌گر با رویه جاری که حضور نویسنده را می‌پذیرد و به خصوصیات بین‌الاذهانیِ برخاسته از رابطة محقق و راوی و تأثیر بر نتایج نهایی کار علاقمند است به خوبی سازگار می‌باشد.(78) و در یکی از فصول که بلایز داستان لانا وِب و مادربزرگش را تعریف می‌کند خودش فعالانه وارد روایت می‌شود و به قول دیوید فاریس، در جایی که به لانا اجازه می‌دهد تا داستان خود را بیان کند، خودش صراحتاً به تکنیک‌های قصه‌گویی متوسل می‌شود.(79) این تنها فصلی است که بلایز به خود چنین اجازه‌ای می‌دهد ولی همین حضور نیز به خواننده نهیب می‌زند تا حضور روایی او را در تمام کتاب حس کند. آکنفید روایتی درباره گذشته است که هم راویان و هم شخص بلایز در شکل دادن آن نقش داشته‌اند. بدیهی است که همه ما در موقعیت مصاحبه به نحوی پیشداوری‌ها و انتظارات‌مان را دخالت می‌دهیم و چنانچه در یک محیط و تحت شرایط دانشگاهی به این کار مبادرت بورزیم حواسمان را جمع می‌کنیم تا قواعد و اصوال حاکم بر محیط آکادمیک را نیز رعایت نماییم. یکی از نخستین کسانی که از آکنفیلد انتقاد می‌کرد می‌گفت که بلایز با تکنیکش نوعی «حقیقت خیالی» به وجود آورده است. البته مورخان دهه 1960 و 1970 این لفظ را نپذیرفتند.(80)  مع‌ذلک در بستر رویه‌های کنونی تاریخی و به ویژه شیو‌هایی که به دست نظریه‌های پساساختاری شکل گرفته‌اند پذیرش این امر برای‌مان راحت‌تر است که دقت خیالی شاید تمام چیزی باشد که مورخ آرزوی دستیابی به آن را دارد. همه ما شواهد و مدارک‌مان را در دل یک روایت اقناعی می‌ریزیم و شکاف‌ها و خلل‌ها را نیز غالباً با تخیل‌مان پر می‌کنیم و بدین وسیله با به هم چسباندن قطعات وقایع گذشته می‌کوشیم داستانی از خود بسازیم. نهایتاً این محقق یا نویسنده است که از روایات راویانش داستان می‌سازد و ما هم دیدگاه‌های خود را به آن می‌افزاییم. در یکی از تازه‌ترین آثار خودم که با استفاده از عنصر خیال و ترکیب منابع مکتوب و شفاهی می‌خواستم زنان شیتلند را معرفی کنم نتیجه و محصول کار تبدیل به روایتی در قالب دیالوگ بین نسل قدیم و جدید زنان شیتلند شد که اندیشه و خیال‌شان را درباره جایگاه زنان در تاریخ شیتلند بیان می‌کردند.(81) مورخ به واسطه استعداد و هنر خود صداهای پراکنده در اسناد مکتوب را با روایات‌های شفاهی به هم می‌بافد و از آن چشم‌اندازی ملموس به وجود می‌آورد و نقشی بی‌بدیل می‌آفریند که تارهای اظهارات و وقایع واقعی (مانند اطلاعات و داده‌های آماری، شواهد مستند و از این قبیل) به پود تراوشات ذهنی و خیال‌پردازی(روایت‌های شفاهی، قصه‌ها، حکایت‌های عامیانه و غیره) گره خورده است.
میانجیگری عنصر خیال در تاریخ شفاهی به مراتب آشکارتر از این مقدار است. کمتر مورخی را می‌توان یافت که معتقد باشد وقتی مطلبی قرار است برای مصرف عمومی عرضه شود محقق نباید در آن دخالت یا دستکاری داشته باشد. هر چند اکثر مورخان شفاهی بر این امر واقفند که بین مصاحبه شفاهی و دست‌نوشته مکتوب تفاوتی کیفی وجود دارد حتی وقتی که تمام کوشش خود را به کار برده‌اند تا به دقیق‌ترین وجه ممکن کلمات گفتاری را پیاده کنند، باز هم موضعی عملگرایانه‌تر اتخاذ می‌کنند.(82) ما علیرغم تمام تلاش‌مان برای بازتولید مصاحبه شفاهی در قالب متن و اصرارمان بر اینکه تاریخ شفاهی در نوع خود سند و مدرک متفاوتی محسوب می‌شود، مع‌ذلک غالباً با آن با کمی خشونت رفتار می‌کنیم بدین معنا که برای متناسب شدن با منظور و مقصود ما دست به گزینش، ویرایش و تدوین می‌زنیم و به ندرت پیش می‌آید که نسخه‌ای دست‌کاری‌نشده و سالم را به مخاطب‌مان ارائه دهیم.(83) ربه‌کا جونز در توصیف فاصله بین مصاحبه شفاهی و نسخه مکتوب، آن را به «سفری طولانی و پر پیچ و تاب تشبیه کرده است که در مسیرش روایت آفریده می‌شود. مصاحبه تاریخ شفاهی، نقطه شروع و مبدأ فرایند روایت است اما این سیر و سفر از جاده پیاده سازی نوار و ویرایش و تصحیحات عبور کرده و به مقصد نهایی یعنی چاپ می‌رسد.»(84) حتی آلساندور پورتلی، پرحرارت‌ترین طرفدار شفاهیت نیز در روایات راویانش مداخله نموده و قطعه‌های مناسبی را به فراخور تمایل خود انتخاب می‌نماید و آنها را در احاطه اظهارات تفسیری خود می‌گذارد. به قول او:«اهمیت شواهد شفاهی بدان معنا که انتظار داریم در وفاداری‌اش به واقعیت نهفته نیست بلکه در انتزاعش از واقعیت است که تخیل، نمادگرایی و میل انسان از آن پدیدار می‌شوند.»(85) وقتی پورتلی چنین سخنی بر زبان می‌راند پس دیگر بازنمایی کلمات و گفته‌های راویان بلایز با دستکاری‌های خود او چندان موجب نگرانی نمی‌شود.
جذابیت و تفکرانگیزی اثر آکنفیلد را باید تا حدودی ناشی از مدخلات ویراستارانه و دستکاری‌های بلایز دانست. وی کلام گفتاری را با مشاهده‌ای دقیق و تیزبینانه به هم می‌آمیزد تا درباره ماهیت جامعه روستایی، تغییراتی که اتفاق افتاده و هنوز در حال وقوع‌اند و ارتباط گذشته و حال وقایع آن جامعه نظر یا دیدگاهی سردبیرانه بیفزاید. وقتی با پیرمردی به نام دیوی گفت‌وگو می‌کند، فضای ملاقاتش با او را با مشاهدات و توصیفاتی ادبی می‌آراید که شاید در یک تحلیل علمی سنتی بدان نیازی نباشد اما قطعاً درک خواننده را از راوی می‌افزاید. بلایز در همان حالی که پاسخ سوالاتش را از دیوی می‌گیرد چنین نکاتی را نیز مورد توجه قرار می‌دهد:
«اون بالا روی دیوار بزرگ‌ترین انبار روستا تقریباً روی نوک سنتوریِ دیوار شرقی در جدار داخلی و نشان خانوادگی، زیر انبوهی از تارهای عنکبوت، فرورفتگی عمیقی که شبیه اثر یک دست کوچک است دیده می‌شود که با انگشتانش در دیوار جا گذاشته است. اینها اثر انگشت دیوی است که در چهارده سالگی وقتی که آنجا را گچ می‌کردند و هنوز خشک نشده بود و خودش نیز در تعمیر انبار کمک می‌کرد انگشتانش را در گچ فرو کرده بود. روزنه‌ای در سقف بر خطوط روشن این پاسخ غبارآلود نور می‌تاباند. دیوی می‌گوید:«اونجا رو می‌بینی؟- یه چیزی اونجا هست یعنی بهتره بگم همه چیزم اونجاست».(86)
از آن گذشته، بلایز تصویر راوی‌اش را با


 
تعداد بازدید: 4284


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (8 + 8) :
 
نظریه‌هایی درباره تاریخ شفاهی به روایت هوش مصنوعی

نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی

این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.