سیصدوپنجاهوپنجمین شب خاطره - 3
تنظیم: لیلا رستمی
راوی دوم برنامه دکتر امیرحسین تروند، در 18 بهمن 1361 در سن 19 سالگی به اسارت نیروهای عراقی درآمد و در 6 شهریور 1369 آزاد شد و به ایران بازگشت. او در ابتدای سخنانش گفت: در اسارت دو بُعد معنویت بود: یکی دعاها و نوحهها و دیگری سرودها. یک سری سرودها مثل «22 بهمن... / روز از خود گذشتن... » در یادها مانده بود که آنها را یادداشت میکردیم که داشته باشیم؛ ولی یک سری سرودها فقط آهنگش در ذهنمان بود و اشعارش در ذهن و خاطر ما نمیآمد. به همین دلیل سعی میکردیم که اشعاری روی آن بسازیم.تحرکات عراق قبل از شروع جنگ
روایتِ علی تحیری
به انتخاب: فریبا الماسی
همانطور که امام دستور داده بودند، ما به دنبال این بودیم که از مسیر ارائه آموزشهای نظامی به افراد مختلف، در راستای ایجاد ارتش 20 میلیونی مورد نظر ایشان حرکت کنیم. حضرت امام میفرمودند که ما باید در راستای ایجاد یک بسیج عمومی حرکت کنیم و آنچنان آن را تقویت و قدرتمند کنیم که هیچ ابرقدرتی در جهان نتواند چشم طمع به میهن اسلامی ما، به دین ما و به امت ما داشته باشد. حتی ایشان تأکید داشتند که بسیج ما باید آنقدر قدرتمند باشد که بتواند از مسلمانان و مظلومان دیگر کشورها نیز دفاع کند.خاطرات عبدالرسول نصیری
عبدالرسول نصیری، بسیجی دوران دفاع مقدس، مهمان دویست و بیستونهمین برنامه شب خاطره (آبان 1391) بود. او درباره یکی از رزمندگان آبادان خاطره گفت. او گفت: «فردی داشتیم به نام محمد که از بچههای آبادان و عربزبان بود که شهید شد. هیکل درشت و قد بلندی داشت. اما کارهایی که انجام میداد به هیکلش نمیخورد. بدنش نرم بود. روی سینه میخوابید و دو پا را 180 درجه میآورد روی شانه و مثل عقرب به نظر میرسید. او نیروی شناسایی بود و برای شناسایی به خاک عراق میرفت.تأملی در نسبت تاریخ شفاهی و هنر - 2
فرم و اهمیتِ آن
حمید قزوینی
تاریخ شفاهی، محصولِ عملِ انسان است و انسانها با یکدیگر تفاوت دارند. امکان تکرار و تحقق همۀ کارها در همۀ ادوار هیچگاه نبوده است. امکانات و زمینههای تاریخی و فرهنگی هم یکسان نیست. اتفاقاً همین جا نقطۀ بروز استعداد و هنر انسان است؛ استعداد و هنری که از دل خلاقیت و توانمندی پژوهشگر تاریخ شفاهی بیرون میآید.اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 112
مرتضی سرهنگی
به طرف پاسگاه آمدیم. دیگر مقاومتی صورت نمیگرفت. در پاسگاه همه چیز به هم ریخته بود. جالب بود که وقتی چند تن از افراد پاسگاه را به اسارت گرفتیم، آنها اعتراف کردند که فقط 9 نفر بودهاند. چند نفرشان شهید و باقی به اسارت درآمده بودند. این 9 نفر توانسته بودند بیشتر از نصف روز در مقابل یک تیپ کامل زرهی با پشتیبانی توپخانه مقاومت کنند و صدمات فراوانی وارد آوردند. هر چه در پاسگاه بود به غارت رفت ـ حتی حصیر و لیوان آب.اخبار تاریخ شفاهی مرداد 1403
تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران
به گزارش سایت تاریخ شفاهی ایران، «خبرهای ماه» عنوان سلسله گزارشی در این سایت است. این گزارشها نگاهی دارند به خبرهای مرتبط با موضوع سایت در رسانههای مکتوب و مجازی. در ادامه خبرهایی از مرداد 1403 را میخوانید.«مدرسه تاریخ شفاهی»-4
مصاحبهکننده تاریخ شفاهی باید «صبور»، «ملاحظهگر» و «به دور از تعصب» باشد
تنظیم: مریم اسدی جعفری
ه گزارش سایت تاریخ شفاهی، چهارمین جلسه آنلاین «مدرسه تاریخ شفاهی» عصر سهشنبه، 19تیر 1403 با سخنرانی دکتر ابوالفضل حسنآبادی با محوریت «مصاحبه، مراحل و آداب» به همت انجمن ایرانی تاریخ برگزار شد. دکتر حسنآبادی در آغاز این نشست، به 20 سال فعالیت خود در حوزه تاریخ شفاهی اشاره کرد و گفت: «پروژههای زیادی در طول این سالها در مرکز اسناد آستان قدس رضوی انجام شده و بیش از 20هزار ساعت مصاحبه، ضبط و ثبت شده است.خاطرات سیدحسین موسوی
سیدحسین موسوی، بسیجی دوران دفاع مقدس، مهمان دویست و بیستونهمین برنامه شب خاطره (آبان 1391) بود. او درباره آغاز حضور خود در بسیج و ادامه فعالیت در جنگ تحمیلی خاطره گفت. او گفت: «پیش از جنگ تحمیلی، مدرسه میرفتم و تازه وارد بسیج مسجد شده بودم. بعد از 3 ماه آموزش در بسیج، یک بار ما را به میدان تیر بردند. 31 شهریور 1359 وقتی در مدرسه بودیم هواپیماهای عراقی آمدند و بمباران کردند. شرایطی بسیار هیجانی در ما ایجاد شد. کمکم وارد سپاه و درگیر جبهه شدیم.سیصدوپنجاهوپنجمین شب خاطره - 2
تنظیم: لیلا رستمی
راوی اول برنامه ناصر قرهباغی در ادامه صحبتهایش گفت: عراقی میگفت بلند شو، قُم قُم قُم. من تکان نمیخوردم. گفتم بگذار به سرم بزند که زودتر راحت شوم. یک رگبار بغل سرم بست؛ باز تکان نخوردم. دیدم صدا نمیآید، سرم را بلند کردم دیدم خبری از شهادت نیست. سالمم. سرم را برگرداندم ببینم دستم چی شده، دیدم دستم روی آب سالم است. فهمیدم به عصبش خورده. همان لحظه عراقی دید من تکان میخورم، گفت: قُم یالا! دیگر بلند شدم.اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 111
مرتضی سرهنگی
به مقر تیپ 60 رسیدیم. چند فرمانده ردهبالا و افسر ستاد آنجا بودند. به ما گفتند «چرا عقبنشینی کردید؟ چه کسی به شما دستور داد» و افزودند «همینجا باشید تا همهتان را اعدام کنیم تا بیدلیل و بدون دستور عقبنشینی نکنید..» ما از این تهدید بسیار ناراحت شدیم، طوری که عدهای گریه کردند. چند دقیقهای در اطراف مقر، مأیوس پراکنده بودیم که من دیدم نیروهای شما دارند به طرف مقر میآیند و صدای اللهاکبرشان بلند است. خیلی خوشحال شدم. همه افراد به جنبوجوش افتادند. آنها هم ابراز خوشحالی میکردند. کمی بعد همه افراد ما بهعلاوه تمام فرماندهان و افسرهای ستاد محاصره شدند. وقتی افراد متوجه شدند کاملاً محاصره هستند شروع به فرار کردند و بسیاری از آنها کشته شدند....
46
...
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





