خاطرات بیژن بهرامپور
امیر سرتیپ بازنشسته بیژن بهرامپور (درگذشته 1394)، یکی از فرماندهانِ دروان دفاع مقدس، مهمان دویست و بیستوهشتمین برنامه شب خاطره (مهر 1391) بود. او درباره آبادان و کردستان خاطره گفت. او گفت: من کهنهسربازی از نیروهای انتظامی(ژاندارمری سابق) خدارا شکر میکنم که در طول 30 سال خدمت و 8 سال دفاع مقدس، یکی از فرماندهان خوششانس این مملکت هستم. از اولین روز جنگ یعنی سوم شهریور 1359 با سِمت فرمانده گارد ساحلی ژاندارمری جمهوری اسلامی با درجه سرگردی در آبادان خدمت کردم.سیصدوپنجاهوچهارمین شب خاطره -2
تنظیم: لیلا رستمی
راوی دوم برنامه منصوره اسکندری بود. او در روز ترور 4 ساله بود که هدفِ منافقین قرار گرفت. وی در ابتدای خاطراتش گفت: از مادر به جز روز شهادتش خاطرهای به یاد ندارم. بعد از شهادت مادر، یک ترسِ 24 ساعته همراه ما بود. بههیچوجه یک مسیر کوتاه را بدون همراه نمیرفتم. حتی صبحها با پدر از منزل خارج میشدیم و اصرار داشتم حتماً با او به محل کار بروم. پدرم همراهی میکرد و اجازه نمیداد این ترس بیشتر از این اذیتم کند. البته محل کار او هم چندان خوشایند نبود.اخبار تاریخ شفاهی تیر 1403
تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران
به گزارش سایت تاریخ شفاهی ایران، «خبرهای ماه» عنوان سلسله گزارشی در این سایت است. این گزارشها نگاهی دارند به خبرهای مرتبط با موضوع سایت در رسانههای مکتوب و مجازی. در ادامه خبرهایی از تیر 1403 را میخوانید.معرفی آثار تاریخ شفاهی -1
صدای گذشته
دونالد ریچی
ترجمه: محمد جمشیدیمنش
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 108
مرتضی سرهنگی
وقتی به موضع رسیدم رفتم داخل سنگر. سربازها گفتند: «آن سرباز انتظامات، یعنی یعقوب احمد، که عصام را دستگیر کرده بود دیروز بر اثر اصابت ترکش گلوله ایرانیها کشته شد. خدا را شکر کردم. بعد شنیدم سرهنگ میسر به ستوان یکم عباس اهل بصره گفته بود: «تفاوت کشته شدن عصام و یعقوب تفاوت بهشت و جهنم است.» چند روز گذشت. حمله شما شروع شد. تقریباً تا ساعت پنجونیم صبح ما هنوز در مواضع خودمان بودیم. در شبِ حمله، آسمان را ابرهای سیاه پوشانده بود. افراد ما همه ترسیده بودند و حالت عجیبی داشتند. خستگی مفرط و یأس در تکتک افراد به چشم میخورد. رخوت و ترس موقعی بیشتر شد که ستوان یکم احمد جمیل و سرهنگ میسر با داد و فریاد ز افراد میپرسیدند «پل کجاست؟ پل کارون کجاست؟»سیصدوپنجاهوچهارمین شب خاطره -1
تنظیم: لیلا رستمی
سیصدوپنجاهوچهارمین برنامه شب خاطره، 5 بهمن 1402 در سالن سوره حوزه هنری انقلاب اسلامی با عنوان «خانواده ابدی» برگزار شد. راویان این برنامه معصومه اسکندری، منصوره اسکندری، جواد اسکندری، محسن اسکندری و فاطمه عربی بودند که به مشاهدات و حوادث تلخ روز ترور خانواده اسکندری توسط منافقین و ماجراهای پس از آن پرداختند. همچنین کتاب «خانواده ابدی» به کوشش معصومه رامهرمزی با موضوع ترور این خانواده، معرفی شد. اجرای این شب خاطره را مونا اورعی برعهده داشت.خاطرات محمد شیروانی
دکتر محمد شیروانی دوست شهید محمدعلی رجایی، مهمان دویست و بیستوهفتمین برنامه شب خاطره (شهریور 1391) بود. او درباره دوران دستفروشی خود و شهید رجایی خاطره گفت. او گفت: «در سال 1327 آقای رجایی از قزوین به تهران مهاجرت کرده بودند. ما هر دو تصدیق ششم ابتدایی آن زمان را گرفته بودیم. برادر شهید رجایی و برادر من پیشنهاد کردند من و آقای رجایی با هم شریک شویم و شغلی برای خودمان انتخاب کنیم.زندگی و زمانۀ علیاکبر معینفر
محیا حافظی
«زندگی و زمانۀ علیاکبر معینفر» به قلم پرویز سعادتی و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این کتاب، حاصلِ بیش از 110 ساعت گفتوگو با مرحوم علیاکبر معینفر است. او نخستین رئیس سازمان برنامه و بودجه و نیز نخستین وزیر نفت در دولت موقت انقلاب اسلامی است. مخاطب با خواندن این اثر میتواند حوادثی که در نیمه اول قرن گذشته ایران روی داده است مرور کند. راوی در یک خانواده مذهبی و سیاسی پرورش یافته و از نزدیک در بسیاری از تحولات سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر حضور داشته است.خاطره مهرداد اورنگ درباره عملیات مرصاد
به انتخاب: فریبا الماسی
عملیات مرصاد، سوم مرداد 1367 با نام عملیات فروغ جاویدان شروع شد. یعنی آغاز حرکت منافقین و عبور از مرز جمهوری اسلامی ایران. حضور ذهن دارم در این تاریخ برای انجام کاری به سپاه اراک رفته بودم. آقای نورمحمدی رئیس ستاد ناحیه مرکزی بود. من را در محوطه سپاه دید و گفت: «برادر اورنگ، لشکر 71 روحالله درخواست نیرو کرده و قرار است ما گردان امام حسین(ع) را به منطقه اعزام کنیم. شما مسئولیت گردان امام حسین(ع) را میپذیری؟» برادر عزیز حاج اسماعیل نادری که فرمانده گردان امام حسین(ع) بود در عملیاتهای کربلای 4و5 به درجه جانبازی نائل شد و هر دو پای خودش را از دست داد.اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 107
مرتضی سرهنگی
سربازی در دسته من بود به نام عصام احمد. این سرباز خیلی مؤمن بود و به جمهوری اسلامی علاقه داشت. او بیشتر اوقات درباره مسائل سیاسی و مخصوصاً جنگ با من صحبت میکرد. شبی داخل سنگر نشسته بودیم و حرف میزدیم. هنوز چند روزی به حمله شما برای شکستن محاصره آبادان مانده بود. فکر میکنم پنج یا هفت روز. من از یک ماه و نیم پس از شروع جنگ تا روز آخر در همین جبهه بودم. آن شب عصام برایم خیلی حرف زد و دردل کرد. او از این که در جبهه بود به شدت ابراز بیزاری و تنفر میکرد. میگفت: «ما چطور با نیروهای ایرانی جنگ کنیم، حال آنکه آنها مسلمانند و در کشورشان جمهوری اسلامی به پا کردهاند....
48
...
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





