اسطوره و تاریخ


پرواضح است که اسطوره و تاریخ بحثی بسیار درازدامن است و می‌توان درباره‌ی این دو موضوع جداگانه و یا روی هم سخنان فراوانی گفت، چنان‌که اسطوره‌پژوهان و تاریخ‌پژوهان درباره‌ی هرکدام از زاویه‌های مختلف کتاب‌ها و مقالات فراوان نوشته‌اند.
گرچه عنوان اسطوره و تاریخ برای نوشتار حاضر بسیار کلی می‌نماید، اما سعی و هدفم بر این است که با پرهیز از کلی‌گویی، با چیدن برخی دیدگاه‌های صاحب¬نظران این دو حوزه کنار هم و شرح و تحلیل و برجسته کردن آن‌ها گوشه‌هایی از ارتباط و پیوند اسطوره با تاریخ و یا تاریخ با اسطوره (از حیث تأثیرگذاری و تأثیرپذیری) را به اختصار مشخص نمایم.
 «اسطوره‌ها آیینه‌هایی هستند که تصویرهایی را از ورای هزاره‌ها منعکس می‌کنند و آنجا که تاریخ و باستان‌شناسی خاموش می‌مانند، اسطوره‌ها به سخن درمی‌آیند و فرهنگ آدمیان را از دوردست‌ها به زمان ما می‌آورند و افکار بلند و منطق گسترده‌ی مردمانی ناشناخته ولی اندیشمند را در دسترس ما می‌گذارند» (هینلز، 1386: ص9). این عبارات، سطرهای آغازین پیش¬گفتار مترجمان کتاب شناخت اساطیر ایران  ـ آموزگار و تفضلی ـ بر آن کتاب است، که حاصل یک عمر پژوهش، ممارست و اندیشه در مطالعات اسطوره‌شناسی و تاریخ است. امروزه دیگر بر همگان آشکار است که تمام حوزه‌های علمی و فرهنگی بر هم تأثیر می‌گذارند و از هم تأثیر می‌پذیرند؛ اسطوره هم که با تدوین و طبقه‌بندی و تفسیر و تأویل به صورت علم درآمده و ما از آن به مطالعات اسطوره‌شناسی یاد می‌کنیم، در تمام حوزه‌های علوم انسانی رد پایی از خود به جای گذاشته است. درواقع اسطوره با تاریخ و باستان‌شناسی، چنان‌که از گفتار فوق برمی‌آید، پیوند وثیق و محکمی می‌یابد، به‌طوری‌که مورخ و یا باستان‌شناس برای تکمیل مطالعات خود و به دست آوردن اطلاعات بیشتر و نیز پر کردن جاخالی‌ها و مجهولات زمانی و تاریخی که دیگر اسناد تاریخی و باستان‌شناسی پاسخ¬گوی آن‌ها نیست، از اسطوره‌ها استفاده می‌کند. جان هینلز در این باره می‌گوید: «به مفهومی کل اسطوره بخشی از تاریخ است، زیرا اسطوره دیدگاه‌های انسان را درباره‌ی او و جهانش و تحول آن دربردارد» (جان هینلز، 1386: ص163).
شاید عجیب به نظر برسد که تا پیش از حفاری باستان‌شناسان در دوره‌های متأخر، تاریخ‌نگاران خود را از اسطوره‌نگاران متمایز می‌کردند و روایات اسطوره‌نویسان را نامحتمل می‌پنداشتند و فقط نوشته‌های خود را ـ که اتفاقاً آن هم ریشه در اساطیر داشت ـ حقیقت می‌پنداشتند؛ رکس وارنر در پیش¬گفتار دانشنامه‌ی اساطیر جهان به‌خوبی این موضوع را مطرح کرده و توضیح داده است. وی در این باره می‌نویسد: «... تاریخ‌نگاران مدعی بودند که حقایقی درباره‌ی آنچه که واقعاً رخ داده می‌نویسند و می‌پنداشتند که نویسندگان اساطیر، افسانه‌پردازی می‌کنند و اغلب افسانه‌هایی نامحتمل، نادرست و بیشتر (چنان‌که افلاطون می‌پنداشت) افسانه‌های غیراخلاقی را بازگو می‌نمایند. از سوی دیگر، همین تاریخ‌نگاران هرگز در راست‌بودگی برخی اسطوره‌ها، به‌ویژه داستان‌های مربوط به جنگ تروا، تردید نداشتند. در سده‌ی نوزدهم میلادی بود که پژوهندگان مدعی شدند که همه‌ی اسطوره‌ها غیرتاریخی‌اند؛ جنگ تروا هرگز رخ نداده و «هومر» که به¬زعم آنان اصلاً وجود خارجی نداشت، هیچ به‌جز پرتوی، سرشت یک «اسطوره‌ی خورشیدی» را رقم نزده است. آنگاه اشلیمان، (باستان‌شناس آلمانی که در تروا و میسنا حفاری کرده است)  در برابر خشم پژوهندگان، عملاً در شهر تروا به حفاری پرداخت و بسیاری از باستان‌شناسان ادوار متأخر تأیید کرده‌اند که بیشتر «اسطوره‌ها»ی هومر و اسطوره‌های دیگر، مانند «کتاب مقدس» درباره‌ی توفان و برج بابل اساساً راست بوده است. 
امروزه عموماً پذیرفته‌اند که اسطوره و افسانه می‌تواند ریشه در حقایق تاریخی داشته باشد و اغلب این‌طور بوده است. البته موضوعات اساطیری بسیاری هم وجود دارند که به‌جز در یک مفهوم بسیار ضعیف، اصلاً ریشه‌ی تاریخی ندارند» (وارنر، 1387: ص13).
گفتار رکس وارنر علاوه بر این¬که نظر تاریخ‌نگاران و باستان‌شناسان را پیش و پس از حفاری‌های باستان‌شناسان نسبت به اساطیر معلوم می‌نماید، ارتباط و تأثیرگذاری و تأثیرپذیری این سه حوزه را بر هم نیز مشخص می‌کند.
معمولاً کتاب‌های تاریخی‌ای که ما به‌عنوان تاریخ عمومی می‌شناسیم و در آن از ابتدای عالم و آدم سخن رفته است، درخصوص مسائل و موضوعاتی که با آغاز هستی و آفرینش انسان و جهان و یا به‌طورکلی با آغازین‌ها سروکار دارد، متکی بر اسناد تاریخی نیست، بلکه از اسطوره‌ها استفاده شده است. هر تاریخ‌نگاری در هر صورت باید برای نوشتن اثر تاریخی خود مبدئی داشته باشد تا بتواند از همان‌جا مطالب خود را آغاز کند؛ اما آنچه با آغازین‌ها ارتباط دارد، دیگر تاریخی نیست، بلکه اسطوره‌ای است؛ چنان‌که پتازونی، محقق ایتالیایی، در این باره می‌گوید:  «میت (myth) افسانه نیست، بلکه تاریخ است، تاریخ واقعی و نه تاریخ دروغین، داستانی واقعی که به علت محتوای خود، حکایت از وقایع حقیقی می‌کند؛ یعنی آغاز وقایع بزرگ ازلی: آغاز جهان، آغاز بشريّت، آغاز زندگی و مرگ، آغاز آتش، آغاز آیین، آغاز مراسم تشرّف [به آیین سرّی]، آغاز جامعه‌ی شمنی و نیروهای درمان‌بخشنده‌ی آن، وقایع دیرینه‌ای که معطوف به زمان دور گذشته است که آغاز و مبدأ زندگی امروزی است و براساس آن، ساخت فعلی جامعه نظام یافته است...» (شایگان، 1381: صص105-106، به نقل از:R.Pettazzoni: Mitie leggendi Torino, 1948, Vol. I, P.V )
از این دورانی که مربوط به آغازین‌هاست، برخی پژوهشگران همچون نولدکه به «تاریخ اساطیری» تعبیر کرده‌اند (نولدکه، 1384: ص23)؛ همچنین ژاله آموزگار کتابی درباره‌ی اسطوره‌های ایرانی دارد با عنوان تاریخ اساطیری ایران؛ در همین کتاب است که درباره‌ی ارتباط اسطوره و تاریخ در ذیل «فایده‌ی اسطوره‌شناسی» می‌نویسد: «دانش اساطیر در شناسایی تاریخ تمدن، روشن ساختن گوشه‌های تاریک ساخت‌های اجتماعی کهن و پی بردن به طرز تفکر و اعتقادات دوران باستان بسیار مفید است...» (آموزگار، 1381: ص5-6)؛ پس همچنان‌که واحددوست می‌گوید: «از آنجایی که اسطوره‌ها بنیاد و پایه‌ی «تاریخ» کهن هستند، بی‌گمان برای رهیافت بدان تاریخ، هیچ وسیله‌ای جز اسطوره‌ها نداریم؛ گفتن این¬که اسطوره «تاریخ» است، خردمندانه می‌نماید؛ چه تاریخ هم چیزی جز «سرگذشت‌ها و بازگویی پیشینه‌ها» نیست و اسطوره سرگذشت و بازگوکننده‌ی کهن‌ترین پیشینه‌هاست» (واحددوست، 1381: ص216). شایان توجه است که آن بخش از سخن واحددوست را که اسطوره را عین تاریخ می‌داند باید با احتیاط نگریست؛ زیرا اسطوره با باور و اعتقادات قلبی انسان‌ها ارتباط پیدا می‌کند و وارد دایره‌ی امور قدسی و ماورایی می‌شود؛ ولی تاریخ جنبه‌ی دینی و اعتقادی ندارد و فقط می‌تواند بازگوکننده‌ی آن باورها و اعتقادها و به‌طورکلی امور قدسی باشد. الیاده درخصوص امور قدسی و اساطیری و امور تاریخی بدون این¬که این را عین آن بداند، مسأله‌ی زمان اسطوره‌ای و زمان تاریخی را پیش می¬کشد و می‌گوید: «زمان مقدس و اساطیری، منشأ زمان وجودی و تاریخی نیز هست و مایه‌ی هستی آن‌هاست، زیرا زمان مقدس، نمونه‌ی مثالی زمان تاریخی است» (الیاده، 1388: صص80-81). البته می‌توان سخن واحددوست را این‌گونه تصحیح و تکمیل کرد که در گذشته و تا پیش از شکل‌گیری دانش اسطوره‌شناسی، اسطوره عین تاریخ به‌شمار می‌رفت؛ کامران فانی در این باره می‌گوید: «در گذشته اسطوره عین تاریخ بود، ما با شاهنامه زندگی می‌کردیم، شاهنامه امروزه از نظر ما منبع عظیم اسطوره‌شناسی است، اما در گذشته شاهنامه خود تاریخ و فراز و فرود آن تلقی می‌شد. به نظر من از زمانی که کشف کردیم که یک تاریخ داریم و در کنار آن یک اسطوره، اسطوره‌شناسی در ایران آغاز شد» (حسن¬زاده و ملک¬زاده، 1381: صص14 ـ 23). مؤذن جامی نیز همچون فانی سخن از آمیخته بودن تاریخ با اسطوره تا صد سال پیش و شناور بودن مرز تاریخ و اسطوره به میان آورده در این باره می‌نویسد: «... برای بسیاری از ملل کهنسال تا صد سال پیش که تاریخ‌نگاری علمی پا گرفت، همواره تاریخ با اسطوره درآمیخته بوده است و از جمله کتب تاریخی مربوط به ایران (از تاریخ بلعمی تا ناسخ‌التواریخ) نمونه‌ی آشکار این تنوع درک تاریخی است. به همین جهت است که در تاریخ ایران، معمولاً هم، شخصیت‌های تاریخی با هاله‌ای از اسطوره همراه شده‌اند (مثل کوروش، بهرام گور ساسانی، محمود غزنوی و یا شاه‌عباس صفوی). به عبارت دیگر شناور بودن مرز تاریخ و اسطوره سبب شده که شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای به هم درآمیزند» (مؤذن جامی، 1388: پاورقی ص40).
در ادامه‌ی سخن پیشین که گفتیم تاریخ برای تکمیل معلومات خود از اسطوره‌ها استفاده می‌کند و همچنین مورخی که به آغازین‌ها می‌پردازد ناچار است که برای مبدأ کارش از اسطوره‌ها شروع کند، می‌خواهم برای نمونه از کتاب آفرینش و تاریخ یاد کنم. این کتاب که عنوان عربی آن، اَلبِدءُ و التّاریخ است، خود عنوان به ما می‌گوید که در آن به موضوعاتی پیرامون آغاز تاریخ بشر پرداخته شده است؛ آغازین‌ترین و کهن‌ترین مسأله‌ی اساسی بشر هم آفرینش او به‌شمار می‌رود؛ مسائل آفرینش هستی را هم که اسطوره‌ها برای ما روایت کرده‌اند... . مقدسی مؤلف کتاب، به گفته‌ی استاد شفیعی کدکنی «یکی از خردگرایان عصر خویش و یکی از مدافعان خردگرايِ اندیشه‌ی اسلامی» است (مقدسی، 1386: ج1، ص51)؛ سال تألیف کتاب هم «سیصدوپنجاه‌وپنج هجری است» که آن دوران را «درخشان‌ترین ادوارِ تاریخ تمدن عصرِ اسلامی» دانسته‌اند؛ «دوره‌ی خردگرایی و اومانیسم، عصر فارابی و رازی و اخوان‌الصّفا»؛ این کتاب «در حقیقت تصویری است جامع از تلقّی مردمان باستان و سه قرن اول عصر اسلامی نسبت به جهان، از آغاز آفرینش تا پایان آن» (مقدسی، 1386: ج1، ص5).
حال چنین کسی با توصیفاتی که از خردگرایی‌اش آمد، تاریخ نوشته است؛ با خردورزی و عقل‌اندیشی‌ای که دارد نمی‌بایست به اسطوره‌ها می‌پرداخت، اما اگر به دوران اساطیری یا تاریخ اساطیری توجه نمی‌کرد تاریخش ناقص می‌بود؛ ازاین‌رو وی ناچار است برای پر کردن جاخالی‌های تاریخی آغاز خلقت از همان اسطوره‌هایی استفاده کند که اتفاقاً با خردورزی و عقلانیت هم جور در‌نمی‌آید؛ اما برای حل این مشکل هم بیشتر دست به تأویل زده است.
درباره‌ی ارزش کتاب از دید اسطوره‌شناسی، استاد شفیعی کدکنی می‌نویسد: «بخش عظیمی از این کتاب وقفِ بر مسائلی شده است که یا تمام یا بخش‌هایی از آن، حوزه‌ی مطالعات مربوط به اساطیر است و مؤلف خود، گاه به تطبیق این اساطیر می‌پردازد و سلیمان و جمشید یا ابراهیم و فریدون و یا نمرود و ضحاک را مقایسه می‌کند» (مقدسی، 1386: ج1، صص98-99).
مقدسی در ذکر پادشاهان پیشدادی ایران، مانند فردوسی، کیومرث را نخستین پادشاه می‌داند و برخی اسطوره‌ها را که پیرامون او روایت شده است می‌آورد؛ البته او را با ادریس پیامبر و نیز آدم ابوالبشر مقایسه و تطبیق می‌نماید. وی در کتاب خود ـ همچون فردوسی ـ از سیامک، هوشنگ، جمشید، ضحاک، فریدون، منوچهر، افراسیاب، رستم و کیخسرو ـ که همه مربوط به دوران اساطیری تاریخ ایران‌اند ـ یاد کرده و به اعمال و رفتار آن‌ها که اسطوره‌ای است با اعجاب نگریسته است و در بیشتر موارد، آن‌ها را با پیامبران، اولیا و یا قهرمانان سامی ـ که از برخی از آنان در قرآن هم یاد شده است ـ مقایسه و تطبیق کرده است (مقدسی، 1386: ج1، صص499-506). در این¬جا نمی‌خواهم دیدگاه‌های مقدسی را درخصوص تطبیق و مقایسه‌ی اشخاص و قهرمانان و یا امور اسطوره‌ای ایرانی با سامی نقد کنم و بگویم که آنچه در روایات سامی درخصوص این موضوعات آمده نیز رنگ اسطوره‌ای دارد و بحث را طولانی کنم؛ فقط تکرار و تأکید می‌کنم که مقدسی و یا هر کس دیگر برای نوشتن چنین تاریخی ناچار است از اسطوره‌ها استفاده کند و از این منظر است که پیوند اسطوره و تاریخ برای ما بیشتر معلوم می‌شود.
شایسته‌ی یادآوری است که  مقایسه و تطبیق قهرمانان و یا امور تاریخی و اسطوره‌ای با هم طبیعی به نظر می‌رسد، چنان‌که «اسپنسر، فیلسوف انگلیسی سده‌ی هجدهم میلادی می‌گوید: اساطیر یادی از حوادث  تاریخی است و خدایان و قهرمانان، مظهر سلاطین یا پهلوانانی هستند که در گذشته می‌زیسته و از خود در اذهان آیندگان خاطره‌های خوش یا ناخوش به جا گذاشته‌اند» (عفیفی، 1370: ص347).
نکته‌ی دیگر که می‌تواند جنبه‌ی دیگری از ارتباط اسطوره و تاریخ را به ما نشان دهد، توجه به ریشه‌ی واژگانی اسطوره و تاریخ در زبان‌های یونانی و لاتین و غیره است. بهار درباره‌ی ریشه و معنای اسطوره می‌گوید: «... این واژه‌ی عربی [= اسطوره] خود وام¬واژه‌ای است از اصل یونانی  historia به معنای استفسار، تحقیق، اطلاع، شرح و تاریخ ...» (بهار، 1386: ص343).
بابک احمدی درباره‌ی ریشه و معنای یونانی تاریخ می‌نویسد: «واژه‌ی یونانی historia چندین معنا داشت. مهم‌ترین آن‌ها «پژوهش» بود و بعد «دانش»، «علم»، «شرح نوشتاری پژوهش‌ها»، «گزارش»، «روایت» و «تاریخ رویدادها» (احمدی، 1387: ص3).
قابل توجه است که  صورت لاتین، فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی داستان نیز با اسطوره و تاریخ (در زبان‌های یونانی و...) هم‌ریشه است و نزدیکی و شباهت آشکاری دارد؛ بابک احمدی در این باره می‌نویسد: «در زبان فارسی میان دو واژه‌ی «تاریخ» (به معنای روایت تاریخی) با «داستان» (و مترادف‌های آن چون «حکایت»، «قصه» و «افسانه») هیچ شباهت صوری‌ای وجود ندارد. اما در زبان لاتین واژه‌ی storia به هر دو معنای داستان و روایت تاریخی به کار می‌رفت. همچنین امروز در زبان فرانسوی واژه‌ی histoire و در زبان ایتالیایی واژه‌ی storia، به هر دو معنا به کار می‌روند. در انگلیسی هم میان history و story نزدیکی و شباهت آشکار است. هرچند ما در فارسی شباهتی میان شکل دو واژه‌ی «تاریخ» و «داستان» (و مترادف‌های آن) نمی‌بینیم، اما شباهت معنایی این دو همواره مطرح بوده است. در بسیاری از متون تاریخيِ ادبیات قدیم ما روایت تاریخی، «حکایت»، «داستان»، «قصه» و مانند این‌ها خوانده شده است...» (احمدی، 1387: صص140-141).
فارغ از تفاوت‌های آشکاری که میان اسطوره و تاریخ و داستان وجود دارد، می‌خواهم بر یکی از این شباهت‌ها و اشتراک‌های آن‌ها یعنی «روایت» ـ که در اینجا حکم حلقه‌ی اتصال و ارتباط اضلاع این مثلث به هم را برای ما دارد ـ تأکید و تکیه نمایم.
در واژه‌نامه‌ی هنر داستان‌نویسی تعریف ساده و روشنی از «روایت» آمده است که پیش از پرداختن به بحث اصلی ارتباط اسطوره و تاریخ از منظر «روایت» بهتر است پیش چشم ما باشد. «روایت نقل رشته‌ای از حوادث واقعی و تاریخی یا خیالی است به نحوی که ارتباطی بین آن‌ها وجود داشته باشد. در بلاغت جدید، روایت به‌عنوان یکی از انواع بیان محسوب می‌شود و تعریف آن چنین است: روایت، نوعی از بیان است که با عمل، با سیر حوادث در زمان و با زندگی در حرکت و جنب‌وجوش سر و کار داشته باشد؛ روایت به سؤال «چه اتفاق افتاد؟» جواب می‌دهد و داستان را نقل می‌کند» (میرصادقی، 1377: صص150-151).
اکثر اسطوره‌پژوهانی که تعریفی از اسطوره به دست داده‌اند به مسأله‌ی روایت در اسطوره نیز اشاره کرده‌اند؛ برای نمونه اسماعیل‌پور در تعریف اسطوره می‌نویسد: «اسطوره عبارت است از روایت یا جلوه‌ای نمادین درباره‌ی ایزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبیعی و به‌طورکلی جهان‌شناختی که یک قوم به‌منظور تفسیر خود از هستی به کار می‌بندد؛ اسطوره سرگذشتی راست و مقدس است که در زمانی ازلی رخ داده و به‌ گونه‌ای نمادین، تخیلی و وهم‌انگیز می‌گوید که چگونه چیزی پدید آمده، هستی دارد، یا از میان خواهد رفت، و در نهایت، اسطوره به شیوه‌ای تمثیلی کاوشگر هستی است...» (اسماعیل‌پور، 1377: ص13). و یا میرچا الیاده می‌گوید: «اسطوره، روایتگر تاریخ مقدس است...» (الیاده، 1388: ص96).
چنان‌که از تعریف‌های اسطوره برمی‌آید کار اسطوره روایتگری است، چیزی یا مسأله‌ای یا تاریخی و... را برای ما روایت می‌کند. مسأله‌ی روایت در مباحث اسطوره‌شناسی ـ به¬ویژه آنجاکه در پی نشان دادن پیوند اسطوره با ادبیات و یا تأثیر بر آن هستند ـ چنان مهم است که برخی را بر آن داشته است تا بگویند: «بشر از درون آن [اساطیر] در قلمرو ادبیات، شعر، حماسه، تغزّل، تراژدی و کمدی، اصول هنر روایت داستان را یافت» (بولفینچ، 1377: مقدمه‌ی مترجمان، ص31).
سرکاراتی نیز  در تعریفی که از اسطوره به دست می‌دهد به جنبه‌ی داستانی آن که با روایت ارتباط تام و تمام دارد اشاره کرده است؛ وی چنین می‌گوید: «هرگاه بخواهیم تعریفی کوتاه و ناگزیر و نارسا از اسطوره ارائه کنیم، می‌توان گفت: اسطوره اساساً نوعی از حکایات و بازگویی است. داستانی است سنتی که ضمن آن، تصاویر ذهنی گروهی انسان از جهان برون و روابط ناظر بر آن به یاری الفاظ و کلمات نمودار شده است. به عبارت دیگر اسطوره پنداشت‌های مشترک قوم و جماعتی است در دورانی معین درباره‌ی هستی و گیتی، مرد (انسان)، خویش و بیگانه و آفاق و انفس که به شکل داستان بازگو شده است...» (آیدنلو، 1386: ص15–16، به نقل از بهمن سرکاراتی، «اسطوره های عصر ما را آیندگان خواهند خواند»، نامه‌ی فرهنگ، سال دوم، شماره‌ی 3، ص85).
تاریخ هم روایت می‌شود. تاریخ‌نگار برای بیان حوادث تاریخی، ابزاری جز روایت در دست ندارد. در تعریفی که پیش از این از روایت آمد، روایت «نقل رشته‌ای از حوادث واقعی و تاریخی یا خیالی...» توصیف شده بود؛ آنجا که از حوادث واقعی و تاریخی سخن به میان می‌آید با روایت تاریخی سروکار داریم و آنجا که بحث خیال و تخیل به میان می‌آید وارد حوزه‌ی داستان و آثار ادبی می‌شویم. برخی حتی معتقدند که «تاریخ در حقیقت چیزی جز روایت نیست» و در توضیح این موضوع می‌گویند که «ما برای بازسازی گذشته، تنها چیزی که در اختیار داریم، روایت است؛ چه به شکل متن باقی مانده باشد و چه به صورت شیء. هر دوی این‌ها آکنده از روایات نوشته و نانوشته هستند» (اسماعیلی، 1388: ص5).
 مسأله‌ی روایت در تاریخ از مباحث مهم فلسفه‌ی تاریخ نیز به‌شمار می‌رود؛ چنان‌که جاناتان کالر در کتاب نظریه‌ی ادبی می‌نویسد: «فیلسوفان تاریخ... حتی این بحث را مطرح کرده‌اند که تبیین تاریخی نه از منطق علیت علمی که از منطق داستان تبعیت می‌کند: درک انقلاب کبیر فرانسه یعنی فهم روایتی که نشان می‌دهد چطور یک رخداد به رخداد دیگر انجامید» (کالر، 1385: ص112)؛ اما «مفهوم تاریخ به‌مثابه‌ی روایت را نخستین بار، هایدن وایتِ آمریکایی، متخصص در فلسفه‌ی تاریخ مطرح کرد» (سوتر‌مایستر، 1387: ص4). خلاصه‌ی دیدگاه وایت درباره‌ی تاریخ و روایت را بابک احمدی بدین شرح آورده است که: «هایدن وایت به شیوه‌ای نو‌آورانه و تحریک‌آمیز نشان می‌داد که ما در بررسی‌های تاریخی به علم تاریخی دست نمی‌یابیم، بل از راه روایت و خیال‌پردازی، تخیل تاریخی را در اختیار دیگران می‌گذاریم» (احمدی، 1387: ص165). گرچه بر این دیدگاه وایت که تاریخ را تخیلی می‌داند، نقدهایی هم شده است (برای نمونه ر.ک به: حاتمی، 1387: ص79) و تخیل بیشتر با آثار هنری و ادبی پیوند می‌یابد، اما تاریخ‌نگار نیز برای نقل وقایع تاریخی، همچنان که از ابزار روایت استفاده می‌کند، خواه‌ناخواه از تخیل خود نیز استفاده می‌برد؛ چنان‌که و. ونت، فیلسوف و روان‌شناس آلمانی، با تأکید بر تخیل اسطوره‌پرداز، شاعر و مورخ، به پیوند اسطوره و تاریخ اشاره کرده می‌گوید: «... درواقع آنچه جوهر یا ذات اسطوره محسوب می‌شود این است که اسطوره آفریده‌ی تخیّل است و در التقای سه جریان: تبیین پدیده‌های طبیعت، قصه‌های سرگرم‌کننده و افسانه‌های پهلوانی قرار دارد و در نتیجه، زاده‌ی طبع شاعران و مورّخان است» (باستید، 1370: ص21). گرچه ونت در اینجا نمی‌گوید که وقایع تاریخی زاده‌ی طبع مورخ است، اما می‌توان این برداشت را داشت که تخیل مورخ هم بسته و راکد نیست و همچنان‌که در به‌وجود آمدن اسطوره‌ها نقش داشته است، چه بسا در بازسازی و نقل وقایع تاریخی نیز تأثیر بگذارد. البته بدیهی است که تخیل نه تنها بر تاریخ‌نگاری، بلکه بر همه‌ی امور بشری تأثیرگذار است؛ چنان‌که مولانا در این باره می‌فرماید: «نیست‌وش باشد خیال اندر روان/ تو جهانی بر خیالی بین روان» (مثنوی، ص8).
درباب تاریخ و روایت، بابک احمدی در رساله‌ی تاریخ یک فصل از کتاب خود را (فصل سوم) به این موضوع اختصاص داده و در پیرامون این بحث کند‌وکاو کرده است. وی در ابتدای فصل می‌نویسد: «تاریخ‌نگار رویدادی تاریخی را روایت می‌کند. داستان‌نویس قصه‌ای خیالی (چون آناکارنینای تولستوی) را روایت می‌کند. نویسنده‌ی یک رمانِ تاریخی (چون جنگ و صلح تولستوی) داستانی را که ترکیبی است از فضاها و شخصیت‌های واقعی، روایت می‌کند. تاریخ‌نگار و رمان‌نویس کاری مشابه انجام می‌دهند، یعنی گزارشی روایی فراهم می‌آورند. گزارش تاریخی و گزارش داستانی از یک قماش‌اند، چون دست آخر گزارش‌هایی از کنش‌های انسانی‌اند، وضعیت‌های ثابت و متغیر را توصیف می‌کنند و از موقعیت‌های انتقالی سخن می‌رانند» (احمدی، 1387: ص139). همچنین گفتار براهنی نیز ما را به سمت ارتباط تاریخ و اسطوره و داستان بر مبنای وجود عنصر روایت در آن‌ها رهنمون می‌شود، آنجا که می‌گوید: «من داستان را شامل هر نوع نوشته‌ای می‌دانم که در آن، ماجراهای زندگی به صورت مسلسل گفته شود. این طرز تلقّی از داستان، بدان اشتمالی وسیع خواهد داد، به این معنا که داستان هم شامل حکایت و افسانه و اسطوره (خواه منظوم خواه منثور) خواهد بود و هم قصه به معنای امروزی آن (یعنی رمان)» (رضا براهنی، قصه‌نویسی، ص40، به نقل از خدیش، 1387: ص10). گرچه براهنی سخنی از تاریخ و روایت به میان نمی‌‌‌آورد، اما گفتن ماجراهای زندگی به صورت مسلسل، بیانگر روایت رویدادهای تاریخی نیز می‌تواند باشد؛ زیرا تاریخ نیز پر است از ماجراها و سرگذشت‌های زندگانی بشر که به صورت مسلسل و پشت سر هم و مرتبط با هم گفته می‌شود و همین طرز بیان را «روایت» می‌نامند.
از گفته‌های احمدی و براهنی درباره‌ی ارتباط روایت با تاریخ و داستان، می‌توانیم بدین نتیجه برسیم که اسطوره‌پردازان هم برای نقل اسطوره ناچارند روایتگری کنند و ابزاری جز روایت ندارند، از‌این‌رو اسطوره ـ به‌جز ریشه‌ی واژگانی ـ در شکل و نحوه‌ی بیان نیز به تاریخ و داستان نزدیک می‌شود و با آن‌ها مشابهت و پیوند پیدا می‌کند.
از دیگر مواردی که ارتباط اسطوره و تاریخ را به ما نشان می‌دهد، توجه به مسأله‌ی ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگوهاست. چنان‌که می‌دانیم ناخودآگاه جمعی، یکی از موضوعات مهمی است که در روان‌شناسی تحلیلی یونگ مطرح شده است. کهن‌الگو (archetype) را نیز یونگ بر اساس مطالعات عمیقی که بر روی اسطوره‌ها داشت، شرح و بسط داد و وارد روان‌شناسی خود کرد؛ ارتباط کهن‌الگو و ناخودآگاه جمعی نیز از اینجاست که یونگ کهن‌الگو را یکی از محتواهای ناخودآگاه جمعی به‌شمار می‌آورد (ر.ک به: مورنو، 1386: ص6؛ اسنودن، 1387: ص80؛ وزیرنیا، 1380: ص58). شایسته‌ی یادآوری است که دیدگاه‌های یونگ درباره‌ی ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگو وارد نقد ادبی نیز گردیده است، به‌طوری‌که امروزه ما شاخه‌ای به نام «نقد کهن‌الگویی» را در نقد ادبی می‌شناسیم.
یکی از بحث‌هایی که در مطالعات اسطوره‌شناسی وجود دارد، مسأله‌ی کهن‌الگو است؛ درواقع کهن‌الگو با اسطوره پیوند وثیقی دارد، بدین نحو که کهن‌الگو درونمایه‌ی اسطوره است که در قالب نمادها ظهور پیدا می‌کند. یونگ درباره‌ی ارتباط اسطوره و کهن‌الگو ـ و تأثیری که کهن‌الگو بر تمام ادوار تاریخ می‌گذارد ـ می‌گوید: «کهن‌الگوها اسطوره‌ها، ادیان و فلسفه‌هایی را پدید می‌آورند که بر ملّت‌ها و تمامیِ ادوار تاریخ، تأثیر می‌گذارند و هرکدام را متمایز می‌کنند» (یونگ، 1386: ص112)؛ و یا جوزف کمپبل در این باره می‌گوید: «کهن‌الگوها، اَشکال و تصاویری برخاسته از ذاتِ جمعی هستند که عملاً در تمام جهان، اجزایِ تشکیل‌دهنده‌ی اسطوره‌ها می‌باشند...» (کمپبل، 1388: ص28). به عبارت ساده‌تر می‌توان اسطوره را فرم و شکل و یا ظرفی در نظر گرفت که کهن‌الگو محتوا و اجزا و یا مظروف آن به‌شمار می‌رود.
کهن‌الگو بحثی بسیار طولانی و نسبتاً پیچیده و در برخی موارد مبهم دارد که تقریباً در اکثر آثار یونگ  و شاگردان و پیروان او به چشم می‌خورد. (البته این¬که گفتم اکثر آثار یونگ، مقصودم آن دسته آثاری است که به فارسی ترجمه شده است و یا در نشریات و کتاب‌های مختلف از او و یا پیروان او مطلبی درباره‌ی کهن‌الگو و ناخودآگاه جمعی نقل شده است و نگارنده که خود مشغول پژوهشی درباره‌ی کهن‌الگو هستم بنا به نیاز به اکثر این آثار و دیدگاه‌ها و نقدها مراجعه کرده‌ام). همچنین در بسیاری از کتاب‌های نقد ادبی با اشاره به دیدگاه‌های یونگ این بحث دنبال شده است که در اینجا برای پرهیز از اطاله‌ی کلام، از آن می‌گذریم.
اما ارتباط کهن‌الگو و تاریخ را یونگ درخلال ارائه‌ی دیدگاه‌های خود برای اثبات کهن‌الگو برای ما معلوم می‌نماید. آنتونیو مورنو که خود از پیروان یونگ است و کند‌و‌کاو فراوان در آثار یونگ کرده است، کتابی هم در تحلیل دیدگاه‌های یونگ با عنوان یونگ، خدایان و انسان مدرن نوشته است، درباره‌ی نگاه یونگ به تاریخ ـ و ارتباط کهن‌الگو با تاریخ از نظر او ـ می‌نویسد: «...روش یونگ بدین‌سان تاریخی است. الگوی جمعی رفتارِ خاصِّ سرنمون‌ها [= کهن‌الگوها] مستلزم گونه‌ای همشکلی و همگنی در طول اعصار است و این همگونگی تنها از طریق آزمودن منابع تاریخی و مقایسه‌ی این منابع با مشاهدات الگوی رفتار انسان معاصر اثبات‌شدنی است. به بیانی دیگر، الگوهای دریافت و رفتار، چه قدیم چه جدید، ناگزیر می‌باید تشابهات و خصایص مشترکی ارائه دهند» (مورنو، 1386: ص 8).
مراجعه به متون و اسناد تاریخی و مطالعه‌ی عمیق آن‌هاست که به ما نشان می‌دهد الگوهای کهن و نمونه‌های ازلی که در آغاز آفرینش شکل گرفته‌اند و در اسطوره‌ها بوده‌اند، چگونه در میان ملل مختلف جهان تکرار شده‌اند. شایان توجه است که تکرار شدن کهن‌الگوها از روی سرمشق‌ها و نمونه‌های ازلی و کهن، یکی از شاخص‌های اصلی آن‌ها به‌شمار می‌رود؛ یونگ خود در این باره می‌گوید: «کهن‌نمونه‌ها به‌طور‌کلّی عبارت‌اند از انگاره‌هایی که مظهر موقعیّت‌های ویژه، با اهمّیتی حیاتی و کاربردی‌اند و بارها در روند تاریخ خود را تکرار کرده‌اند» (یونگ، 1387: ص79).
همین اهمیت کهن‌الگوها و ضرورت کشف آن‌هاست که کار تاریخ‌نگار را نیز دشوار می‌کند؛ بابک احمدی در این باره می‌نویسد: «تاریخ‌نگاری راه‌یابی به قلمرو ناخودآگاه جمعی است و همین نکته دشواری عظیم این شاخه از کار فکری را نشان می‌دهد» (احمدی، رساله‌ی تاریخ، ص19). پیش از این گفتیم که یکی از محتواهای ناخودآگاه جمعی کهن‌الگو است؛ ازاین‌رو تاریخ‌نگار باید کهن‌الگوها را کشف کند؛ اما بدون شناخت اسطوره‌ها نمی‌تواند کهن‌الگوها را معلوم نماید؛ بنابراین، کار مورخ بسیار دشوار است؛ زیرا او باید در روند روایت حوادث تاریخی به اعمال و رفتار انسان‌ها در جوامع گذشته توجه نشان دهد که این امر مستلزم وارد شدن در مطالعاتی در زمینه‌ی روان‌شناسی نیز می‌باشد؛ پس هم¬چنان‌که تاریخ با اسطوره ارتباط دارد با روان‌شناسی نیز ارتباط می‌یابد و این ارتباط را افزون بر دلایل متعددی که می‌توان در این میان برشمرد، باید از نقش مهم و اساسی کهن‌الگو در این حوزه‌های علمی ـ یعنی اسطوره‌شناسی، روان‌شناسی و تاریخ ـ دریافت کرد.

کتابنامه
- احمدی، بابک (1387). رساله‌ی تاریخ. تهران: نشر مرکز.
- اسماعیل‌پور، ابوالقاسم (1377). اسطوره، بیان نمادین. تهران: سروش.
- اسماعیلی، حبیب¬اله (1388). «تاریخ و روایت»؛ گفت¬وگو با دکتر مهدی فرهانی منفرد و دکتر علی‌اصغر سلطانی؛ کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره‌ی 135، مرداد، صص3-11.
- اسنودن، رود (1387). خودآموز یونگ. ترجمه‌ی نور‌الدّین رحمانیان. تهران: آشیان.
- الیاده، میرچا (1388). مقدس و نامقدس، ماهیت دین. ترجمه‌ی بهزاد سالکی. تهران: علمی و فرهنگی.
- آموزگار، ژاله (1381). تاریخ اساطیری ایران. تهران: سمت.
- آیدنلو، سجاد (1386). از اسطوره تا حماسه: هفت گفتار در شاهنامه‌پژوهی. مشهد: جهاد دانشگاهی مشهد.
- باستید، روژه (1370). دانش اساطیر. ترجمه‌ی جلال ستّاری. تهران: توس.
- بولفینچ، تامس (1377). عصر افسانه. ترجمه‌ی مهداد ایرانی و کافیه نصیری. تهران: قطره.
- بهار، مهرداد (1386). پژوهشی در اساطیر ایران. تهران: آگه.
- حاتمی، حسین (1387). «تاریخ و روایت»؛ کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره‌ی124، شهریور؛ صص74-79.
- حسن‌زاده، علیرضا و ملک‌زاده مهرداد (1381). «مروری بر تاریخ و گرایش‌های اسطوره‌شناسی در ایران» (گفت¬وگو با کامران فانی)؛ کتاب ماه هنر، شماره‌ی 51-52، آذر و دی؛ صص14-23.
- خدیش، پگاه (1387). ریخت‌شناسی افسانه‌های جادویی. تهران: علمی و فرهنگی.
- سوترمایستر، پل (1387). «تاریخ به‌مثابه‌ی روایت». ترجمه‌ی حبیب‌الله اسماعیلی؛ کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره‌ی 124، شهریور؛ صص4-7.
- شایگان، داریوش (1381). بت¬های ذهنی و خاطره¬ی ازلی، تهران: امیرکبیر.
- عفیفی، رحیم (1370). «شخصیت‌های اساطیری شاهنامه»؛ فردوسی و شاهنامه (مجموعه‌مقالات). به کوشش علی دهباشی. تهران: مدبر، صص347-357.
- کمپبل، جوزف (1388). قهرمان هزار‌چهره. ترجمه‌ی شادی خسرو‌پناه. مشهد: گل آفتاب.
- کالر، جاناتان (1385). نظريّه‌ی ادبی. ترجمه‌ی فرزانه طاهری. تهران: نشر مرکز.
- مقدسی، ابونصر محمد بن طاهر (1386). آفرینش و تاریخ. ج1. ترجمه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: آگاه.
- مورنو، آنتونیو (1386). یونگ، خدایان و انسان مدرن. ترجمه‌ی داریوش مهرجویی. تهران: مرکز.
- مولوی، جلال‌الدّین محمّد بن محمّد (1382). مثنوی معنوی. تهران: هرمس.
- مؤذن جامی، محمد‌مهدی (1388). ادب پهلوانی. تهران: ققنوس.
- میر‌صادقی، جمال و ذوالقدر، میمنت (میر‌صادقی) (1377). واژه‌نامه‌ی هنر داستان‌نویسی. تهران: کتاب مهناز.
- نولدکه، تئودور (1384). حماسه‌ی ملی ایران. تهران: نگاه.
- واحد‌دوست، مهوش (1381). رویکردهای علمی به اسطوره‌شناسی. تهران: سروش.
- وارنر، رکس (زیر نظر) (1387).دانشنامه‌ی اساطیر جهان. ترجمه‌ی ابوالقاسم اسماعیل‌پور. تهران: اسطوره.
- وزیرنیا، سیما (1380). «مورنو، یونگ و نگاهی به اعماق» کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شماره‌ی43، صص58 – 61.
- هینلز، جان راسل (1386). شناخت اساطیر ایران. ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضّلی. تهران: چشمه.
- یونگ، کارل گوستاو (1386). انسان و سمبول‌هایش. ترجمه‌ی محمود سلطانیه. تهران: جامی.
- یونگ، کارل گوستاو (1387). سمینار یونگ درباره‌ی زرتشت نیچه. ترجمه‌ی سپیده حبیب. تهران.

مصطفی باباخانی
دانشجوی دکتری  زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه ملی تاجیکستان


کتاب ماه تاریخ و جغرافیا شماره 149 مهر1389
 
تعداد بازدید: 17421



http://oral-history.ir/?page=post&id=1164