شانه‌های زخمی خاکریز – 34

صباح پیری

11 بهمن 1404


یک نفر کُرد آنجا بود با نگاهی که کینه در اعماقش خفته بود. تمام افراد خانواده‌اش کشته شده بودند. قَدِّ مرد، بر کینه و خون و نفرت افراشته بود. هر کاری کردند به باختران نرفت. می‌خواست به داخل خود عراق برگردد. از لای دندان‌های به هم فشرده می‌گفت: 

- ادامه کار آنجاست. چرا باید برگردم. می‌مانم. آنقدر باید بجنگم که تقاص خودم را از صدام پس بگیرم.

پس از مدتی، صبح یک روز، حاجی، من و دو - سه نفر دیگر را با ماشین به جلو برد. به جایی رسیدیم که منتهی‌الیه خط بود. صد متر جلوتر خط مقدم قرار داشت که از آنجا حلبچه کاملاً مشخص بود. سه شهرک آن سوی آب بود و طرف دیگر خط، میدان مین بود. پایین میدان مین، رودخانه «دربندی‌‎خان» قرار داشت. آن طرف هم ارتفاعات شاخ سومر و شاخ شمیران.

حاجی قبلاً با لودر آنجا را صاف کرده بود. حالا ما می‌بایست پست امداد برپا می‌کردیم. با تلاش بچه‌ها شب نشده پست امداد را زدیم. چند روز بعد هم وسایل درمانگاهی را آوردند. بانک خون هم راه انداختیم. هنوز عملیاتی آغاز نشده بود که ما را برای استراحت به عقب بردند. نمی‌دانم چرا به دلم افتاده بود که فردا زیر شاخ شمیران شهید می‌شوم!

دو سه ساعت دیگر عملیات بیت‌المقدس 4 شروع می‌شد. اجتماع زیادی در عقب پست امداد برپا بود. اگر خمپاره می‌آمد تعداد زیادی ترکش می‌خورند. گردان حبیب به خط شده بود. مسئول درمان، دکتر همتی، به من گفت باید به عقب بروم و زیر نظر گروه درمان کار کنم. با آمبولانس به عقب آمدم. آن شب را در چادر اردوگاه خوابیدم. شب، عملیات شروع شد. صبح، پس از خوردن صبحانه به طرف اسکله حرکت کردیم. می‌خواستیم از طریق قایق به منطقه عملیاتی برویم. بچه‌های گردان مالک همه قایقران شده بودند. هر کدام یک قایق داشتند. هر چه در آب جلوتر می‌رفتیم، شدت آتش بیشتر می‌شد. یا انفجار در آب بود یا صخره روبه‌رو که پژواک عجیبی داشت. گلوله‌ها اگر در آب منفجر می‌شدند خوب بود، ولی وقتی به صخره اصابت می‌کرد، خورده‌سنگ‌ها ترکش می‌شدند. روی صخره‌ها، دوشکا هم کار گذاشته بودند، اما شلیکی صورت نمی‌گرفت. بعد فهمیدم بچه‌ها دوشکاچی‌ها را خفه کرده‌اند. به اسکله لشکر حضرت رسول(ص) رسیدیم. ما را به سرعت متفرق کردند. پی‌درپی تنِ زمین، چاک می‌خورد و دود و خاک به هوا بر می‌خواست. به سمت تپه‌ای رفتیم که شیب زیادی داشت. خواستم به بچه‌ها بگویم درازکش شوند. هنوز خودم کاملاً نخوابیده بودم که ترکش به سمت راست صورتم خورد. می‌خواستم حرف بزنم، اما نشد. بالاخره مجبور شدم به باختران برگردم. در آنجا فهمیدم حاج مجتبی هم زخمی شده و او را به تهران فرستاده‌اند. زخم من عمیق بود. مرا هم به تهران فرستادند. درست همان وقتی که وارد بیمارستان «بقیه‌الله» شدم، دیدم حاج مجتبی در حال خارج شدن از بیمارستان است. می‌خواست به کرمان برود. روی تختی که حاجی بستری شده بود، بستری شدم.

بعد از بیست روز استراحت مجدداً عازم جبهه شدم. عملیات بیت‌المقدس 4 تمام شده بود. چند روز هم به جنوب رفتیم. آنجا روزی نبود که شایعه عملیات مثل پیچک، دور ذهن بچه‌ها نپیچد. اما در عمل خبری نبود.

بالاخره پس از مدتی به تهران برگشتم و ازدواج کردم در حالی که هنوز کار درمان صورتم ادامه داشت. ترکش حسابی اذیتم می‌کرد. در حال جور کردن بساط ازدواج بودیم که موضوع قبول قطعنامه پیش آمد. دردش از ترکشی که در گلو و کنار شاهرگ گردنم جا خوش کرده بود، بدتر بود. اگر صحبت‌های امام نبود، معلوم نبود بچه‌ها چطور می‌خواستند این خبر را هضم کنند - سنگی بود در گلوی فرزندان خمینی!

مدتی بعد عملیات «مرصاد» انجام گرفت که با تمام علاقه‌ام نتوانستم در این عملیات حضور پیدا کنم. قبل از آن هم در بیت‌المقدس 7، ولی برادرم طالب، در هر دو عملیات شرکت داشت. عملیات مرصاد آخرین آنها بود. منافقین در آخرین لحظات جنگ، بخشی دیگر از چهره پلید خود را هم نشان دادند.

جنگ تمام شد، اما حماسه‌ها ماندند. هنوز مناطق عملیاتی، خون تازه را حس می‌کنند. هنوز فریاد مردانی که در سخت‌ترین لحظات زندگی، مرگ را در آغوش کشیدند، به گوش می‌رسد. هنوز دستان خالی از تفنگ مردان گره کرده است و... هنوز انقلاب با تمامی رنج‌هایش ادامه دارد. 

همه اینها را نوشتم برای اینکه چنگی زده باشم به فردا و حلقه‌ای ساخته باشم برای پیوند یادهایی که ممکن است جنس کربلایی جنگ ما را درست لمس نکنند.

پایان



 
تعداد بازدید: 30



http://oral-history.ir/?page=post&id=13041