رستم‏آباد، از عاشوراها تا انقلاب


چکیده:
یکی از مهمترین فرصت‏های مبارزین اسلام‏گرا استفاده از ماه‏های محرم و صفر بود. امام خمینی(ره) بارها به این نکته که «این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است» تصریح داشتند. از این رو نقاط مختلف کشور با استعانت از فرهنگ و آداب و رسوم خود ضمن برپایی مراسم عزاداری و بزرگداشت عاشورای حسینی اهداف مبارزاتی خود را نیز دنبال می‏نمودند. در این نوشتار با استفاده از خاطرات محمد عرب از اهالی ده رستم آباد، یکی از صد و چند پارچه آبادی شمیران، از برخی فعالیت‏ها و آداب و رسوم اهالی این ده از 1320 تا 1357 و چند خاطره دیگر او درباره ایام محرم می‏پردازیم. روش کار در این تحقیق میدانی (تاریخ شفاهی) و تحلیل محتوا است.

کلید واژه‏ها: رستم آباد، دسته های عزاداری، امام زاده قاسم، شعارهای انقلابی.

ده رستم‌آباد(1) یکی از صد و چهل و چهار پارچه(2) آبادی شمیرانات، از سه بخش بالا و پایین و میان ده تشکیل می‌شد که حد وسط آن، در ساخت و سازهای جدید اتوبان صدر و خیابان شهید دیباجی و خیابان شهید لواسانی و مسجد مهدیه است.(3)

منطقه‌ی رستم‌آباد از یک سو به خیابان دولت (شهید کلاهدوز امروزی) و از سوی دیگر به سلطنت‌آباد (خیابان پاسداران فعلی) و از دیگر سو به قیطریه و چیذر و از شمال به کامرانیه (شهید لواسانی فعلی) محدود است. به خاطر باغ بزرگ کامران میرزا، نایب‌السلطنه عهد ناصری، در این منطقه، عبور و مرور شاهان قاجار و درباریان به این منطقه زیاد بود و به این خاطر از آنجا به کاخ نیاوران نیز راهی ایجاد نمودند؛ و به همین دلیل نیز دولتی‌ها این منطقه را کامرانیه نامیدند.(4) مرکز شمیران، تجریش بود و رستم آباد، ازگُل، لویزان، نیاوران، حصار بوعلی، جماران، قلهک، زرگنده، کاشانک، چیذر، دزاشیب، نارمک، اوین، درکه، ونک، اوشان و فشم و زاگون و امامزاده قاسم از روستا‌های مهم آن بودند. رودبار قصران و لواسان هم جزء منطقه‌ی شمیران بود که در تقسیمات جدید از آن جدا شده‌اند. محدوده‌ی جغرافیایی شمیران از جنوب به سیدخندان، یعنی بی‌سیم پخش رادیو و ضرابخانه – جایی که در آن سکه ضرب می‌شد- و از شمال به کوه‌های مرتفع و سر به فلک کشیده و سفید شده از برف البرز و از شرق به دماوند و از غرب به کن و سولقان منتهی می‌گردید.

آقای محمد عرب از ایام سوگواری حسینی در رستم آباد چنین روایت می کند:

تکیه‌ی رستم‌آباد در وسط بود که چهار کوچه‌ی اصلی روستا از آن عبور می کرد و بالادست آن رستم‌آباد بالا (از اتوبان صدر به بعد) بود که از آنجا حمام و مغازه‌ها به سمت بالا شروع می‌شد.
در دوران کودکی، من و بچه‌های محل بیشتر اوقات در مسجد کنار منزلمان بودیم. در آنجا ما دسته‌ای برای عزاداری سیدالشهدا(ع) داشتیم. من در ده سالگی یکی از علم‌کش‌های هیئت خودمان بودم؛ این علم را میرزا علی‏اصغر آهن‌کوب (پدر دکتر ولایتی) برایمان ساخت.
مراسم عاشورا در رستم‌آباد رنگ و بوی دیگری داشت. تکیه‌های بزرگ تشکیل می‌شد و دسته‌های عزاداری از اطراف می‌آمدند و در چهار کوچه‌ی اصلی به ترتیب برای تسلیت وارد و خارج می‌شدند. اداره‏کنندگان بعضی از دسته‌ها تعدای از جوان‌های ژیگول و تحصیل کرده بودند. مرکز این دسته‌ها بیشتر دَروس بود. در آن زمان دو تکیه بود که یکی از آنها در دَروس پایین بود که بخشی از آنجا مربوط به حاج مخبر‌السلطنه هدایت است و هنوز هم مسجد و مقبره‌اش پابرجاست.
صاحب یکی از قهوه‌خانه‌های رستم آباد علی قهوه¬چی، بزن بهادر و ورزشکار باستانی بود. او در طول سال دنبال داش-مشتی‏گری و ایام محرم و صفر میاندار و علم‏کش هیئت می‌شد.(5) فردی مخلص و جوانمرد بود.
تنها علم سه تیغه‌ی محل در منزل پدربزرگ ما جایگاه و اتاقی خاص داشت که در تمام ایام سال به جز ده روز محرم که به تکیه می‌بردند در آنجا بود.
در یکی از مناطق نزدیک رستم‌آباد دَروس(6)، حد فاصل خیابان دولت و چاله هرز، قلعه‌ای با ساکنان زارع و کشاورز بی‌آزار و زحمت‌کش ارمنی وجود داشت که در ایام عزاداری ماه محرم به دسته‌های سینه‌زنی شربت و آب می‌دادند.

حاج‌محمدحسین عرب، یکی از ریش‏سفیدان محل، همیشه برای من نقل می‌کرد: «که در منطقه رسم بود یک‌ماه قبل از محرم برای برپایی مراسم محرم پول جمع کنند، اولین کسی که با میل و رغبت موجودیش را برای سیدالشهدا(ع) اعطا می‌کرد، پدرت بود.»
با تاسیس مسجد صاحب الزمان(عج) در ایام خاص به ویژه محرم و صفر، با حضور حاج شیخ محمد رستم‏آبادی (حاج شیخ)، صدرالمداحین و برخی دیگر از وعاظ و ذاکرین اهل بیت(ع) اقامه‌ی عزا می‏شد. البته غیر این روزها، ظهر و شب، یکی از اهالی دیندار و مسن محل، معروف به حاج اکبر از خانواده‌ی رحیمیان نماز جماعت برپا می‌کرد.
در یکی دو سال اول، آقای سیدحسن موسوی ده‏سرخی(7) محرم و صفر را در مسجد نیمه‏ساز با سقفی چادری سخنرانی می‌کرد تا اینکه در سال سوم این مسجد به طور کامل ساخته شد.
بعد از تبعید حاج‏آقا روح‌الله از وظایف مهم ما پخش اعلامیه و توضیح‌المسائل ایشان و از مسائل مهم در این دوران تبلیغ مرجعیت ایشان بود. البته رساله به آن شکل که بعدها تدوین شد وجود نداشت و ما آن را چاپ و در اختیار عموم قرار می‌دادیم که تصمیم داشتیم آرای فقهی ایشان را در میان اهالی مناطق دیگر نیز پخش نماییم.
عمده‌ی فعالیت ما در روز عاشورا بود، چرا که دسته‌ی جوانان رستم‌آباد از نظر تشریفات و تشکیلات و جمعیت وسعت زیادی داشت. در عاشورا طبق رسم، دسته‌ی سینه‌زن، ساعت ده صبح راه افتاده و بعد در قبرستان روبه‌روی مقبره‌ی حاج‏آقا آخوند رستم‏آبادی توقف می کرد و در روز عاشورا همانجا زیارت عاشورا خوانده می شد و بعدها نماز ظهر و عصر عاشورا را به آن افزودیم. من که اداره‌ی هیئت جوانان در دهه‌ی اول محرم را بر عهده داشتم در بالای چهارپایه حاج‏آقا روح‌الله را دعا می‌کردم و دسته را ده-بیست پلیس محاصره می‏کردند تا اغتشاش و اتفاقی نیفتد. همه‌ی بچه‌ها دور صندلی را در محاصره‌ی خود قرار داده و وقت پایین آمدن از صندلی نیز مرا دوره می کردند تا از میان جمعیت و از کنار پلیس‌ها رد کنند. آنها می‌دانستند که این دسته، دسته‌ی انقلابی و شعارهایش ویژه است و بچه‌های انقلابی محل از جمله آقایان ابوالحسن و ابوالقاسم طباطبایی و ولایتی در این دسته فعالیت دارند.
در سه محل، این کارها در روز عاشورا انجام می‌شد که یکی از آنها مسجدی به نام مهدیه بود و همه ساله احضار و دستگیری و چک خوردن و تهدید شدن و فحش شنیدن به دنبال داشت. این یکی از کارهای دسته‏جمعی بود. به هر حال جمع ما وظیفه‌ی خود را می‌دانست تا همواره برای مرجعیت حضرت آیت‌الله‏العظمی خمینی(ره) تبلیغ کند ولو به قیمت مخالفت پیرمردان محل تمام شود. برای مثال پیرمردی از متدین‌های منطقه، حاج ابراهیم عبایی، با پرخاش به من می¬گفت: «من منکر خانواده‌ی شما نیستم اما [آیت‌الله] خمینی چه کسی است که تو در مقابل آقای حجت و حکیم و شاهرودی برایش تبلیغ می‌کنی. من نمی‌دانم این مرد از کجا پیدایش شده!»
در کنار مسجد کوچک(8) تکیه‌ای با شیروانی گنبدی شکل وجود داشت. در این تکیه همیشه بین هیئت جوانان و گروه طرفدار شاه دعوا بود. هنگام اجرای مراسم گروهی می‌خواستند دعا کنند و گروه دیگر قصد طرفداری از شاه و حکومت را داشتند. به همین دلیل برق یا بلندگو را قطع می‏کردیم. شخصی به نام صمصامی برای شاه دعا می‌کرد؛ هر وقت نوبت او می‌شد ما برق را قطع می‏کردیم.
در پایین رستم‌آباد، دو خانه بالاتر از مسجد، باغی به نام باغ حاج شیخ بود که به صدرالمداحین معروف بود. او شاعر بود و لباس روحانی به تن داشت. کم صحبت می‌کرد اما همیشه طولانی می‌خواند و جوان‌ها خسته می‌شدند. به همین دلیل جوان‌ها روی شیروانی تکیه سنگ می‌انداختند تا سر و صدا شود. ایشان ناراحت می‌شد و با گفتن جمله‌ای شبیه «مستمع خره، خر روی منبره...» خواندنش را تمام نمود. او شعرهای قشنگی داشت، نوحه‌هایش را سال‌ها بعد از فوت وی در روزهای عاشورا می‌خواندند.(9)
پس از حادثه‌ی فیضیه فضای محافل مذهبی متحول گردید و اشعار محرم آن سال مطابق با حوادث و رویدادهای قم تنظیم و اجرا گردید. از جمله در روز تاسوعا که دسته‌ی سینی‏زنی رستم‌آباد طبق سنت همه ساله به لویزان رفته بود، آقای ابوالقاسم طباطبایی، یکی از دوستان که صدای خوبی داشت، پشت میکروفن رفت و شعر معروف «فیضیه به پا شد، شور و محشر آه و واویلا...» را خواند و دسته‌ی سینه زنی با آهنگ مخصوص آن را تکرار نمودند.
آقای طیب رضایی تا قبل از قیام 15 خرداد، لوطی مسلک و گردن کلفت، چاقوکش و باج‌گیر بود که دسته‌ی سینه‌زنی تهران را به‌پا می‌کرد. او حُر زمانه شد یعنی تا پای شهادت رفت(10) اما دینش را نفروخت.
او در بنگاه حاج علی نوری تکیه می‌بست. دسته‌ی طیب در روز عاشورا تشکیلات عریض و طویلی داشت.
شبی ساعت از دوازده و نیم گذشته بود که بچه‌ها همچنان مشغول سینه‌زنی بودند، به او گفتند که «طیب خان ساعت 1 شب است صلوات بفرستیم که دیگر سینه نزنند و به خانه‌هایشان بروند» گفت: «نه بگذار عزاداری کنند، با اخلاص سینه می‌زنند، عشق حسین دارند.»
او جوانمردی به تمام معنا، حسینی و بی‌ریا بود. مشکل هیئت‌ها را حل می‌کرد و برنج و روغن به آنها می‌رساند. یک دیگ پانزده من برای سالمندان کهریزک و یک دیگ بزرگ برای زندانیان زندان قصر می‌برد.
همچنین کمک زیادی به فقرا می‌نمود. شب عید از همه‌ی بار فروشی‌ها می‌خواست که سیب، پرتغال و میوه به فقرا بدهند و خودش پیش‌قدم این کارها می‌شد. همیشه عامل کارهای خیر بود و دیگران را نیز تشویق و به هیچ وجه اهل خودنمایی و ریاکاری نبود.(11)
معروف است رژیم طاغوت از طیب حاج رضایی خواست که بگوید و بنویسد از آیت‌الله خمینی پول گرفته تا علیه رژیم اقدام کند. ایشان زیر بار نرفت و دینش را حفظ کرد و حّروار از اعدام استقبال کرد. خدا رحمتش کند.

به هر حال عزم من و همه‌ی بچه‌های محل مثل مرحوم حاج محمدحسین عرب و پسر دایی‌ها و پسرعموها و آقای ولایتی در حفظ جلسات پنج‌شنبه شب‌ها، بسیار بود. سعی می‌شد افرادی با ریشه‌ی انقلابی همچون سیدعبدالرضا حجازی، حاج‌شیخ علی‌اکبر ترک، مرحوم آقای فلسفی و حاج شیخ باقر نهاوندی در جلسه به منبر دعوت شوند. در ده روز روضه‌خوانی چند بار به صورت موقت ما را دستگیر می‏کردند و بعد با وساطت پیرمردهای محل آزاد می‌شدیم. خاطرم هست رئیس کلانتری با توهین به من گفت: «آدم قحط است که اینها را اینجا می‌آوری؟!» چرا که آقای حجازی در یکی از صحبت‌هایش گفته بود: «می‌دانید چرا آرمسترونگ رفت کره‌ی ماه؟ برای آوردن خاک تا آزمایش کند ببیند آنجا برای زندان مبارزان مناسب‌تر است یا قزل‌قلعه!» برای توزیع اعلامیه‌ها نیز با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کردیم. ما در باغ‌های زیادی از جمله باغ سرلشکر معزی اعلامیه می‌انداختیم. یک شب که ما همراه با آقای ابوالقاسم طباطبایی مشغول چسباندن اعلامیه‌ها بودیم، پلیس (علی غفاری) گشت شبانه (حدود ساعت دو و سه نیمه‌شب) نورافکن انداخت و ما را دید و فرمان ایست داد؛ اما ما پریدیم و فرار کردیم. از قضا پلیسی که فرمان ایست داده بود من را شناخت و فردایش به عمویم گفت: «من دیشب محمدآقا را دیدم و شناختم ولی به روی خودم نیاوردم چون با شما نان و نمک خورده‌ام. خواهش می‌کنم به ایشان بگویید ما را اذیت نکنند.»

در عاشورای سال بعد که مثل همیشه دسته‌های سینه‌زنی وارد مسجد و تکیه‌ی رستم‌آباد می‌شد، دسته¬ای نیز از دروس، متعلق به تحصیل‌کرده‌ها و ژیگول‌های منطقه بود. دروس دو تکیه داشت، دروس بالا و دروس پایین. صاحب دروس پایین مخبرالسلطنه هدایت بود که در حال حاضر قبرش در همین مسجد است. ژیگول‌ها در ایام محرم مشکی پوشیده و سینه می‌زدند. آن روزها پلاکارد بسیار زیبایی از فرمایش‌های امام‌حسین(ع) آمده بود که با مبانی انقلاب همخوانی داشت. ما تشخیص دادیم این پلاکارد برای دسته خیلی مفید است. بنابراین آن را در تکیه چسباندیم. زیرا همه‌ی دسته‌ها، از هر کوچه، از تکیه بیرون رفته بودند. پیرمردی با یک منقل و اسفند همراه با چهار جوان جلوی دسته ایستاده بود و خوش‌آمد می‌گفت. پسر عمویم آقای حاج حسین عرب سرپرست و ناظر ما در این مورد همچون سال‌های قبل به من گفت: «مواظبم کسی نیاید.» من هم پلاکاردها را با سنجاق چسباندم. به آقای ولایتی که شاگرد محصل بود، گفتم: «علی بیا»، او هم آمد و نگه داشت و ما بیست نقطه را به سیاهه‌های دور مسجد و روی طاق شال‌های علم چسباندیم و بعد برای اینکه به در بچسبانیم به علی گفتم: «برو از نانوایی کنار هیئت مقداری خمیر بگیر.» علی خمیر را آورد و با آن خمیر به در هم چسباندیم و به جمعیت پیوستیم. دسته‌ی دروس، آشنا با حرکت‌های ما بار دیگر نظم‌اش به هم خورد و به سراغ خواندن تراکت‌ها رفتند. متن آن تراکت این بود: «ما را می‌کشند، ما را از بین می‌برند و شما نگاه می‌کنید. وای بر شما فردای قیامت چه می‌کشید.» دسته به هم خورد و بلوایی به پا شد.
از دیگر دسته‌ها که به تکیه‌ی رستم‌آباد می‌آمد، دسته‌ی پهلوانی در چهار راه دلبخواه به سمت قلهک بود که نود و نه درصد جمعیت آن دسته و تشکیلات و روضه‌خوان و مداحانشان بازنشستگان ارتش اعم از افسر و استوار و گروهبان بودند. پهلوانی هم خودش یک استوار بازنشسته بود. ما با این دسته مخالف بودیم. این دسته آمد و سینه زد. صمصامی، پیرمرد استوار بازنشسته‌ای‌که همیشه آخر دسته دعا می‌کرد، روی چهارپایه رفت و میکروفن را گرفت و شروع به دعا خواندن کرد. او داشت این جمله را می‌گفت که «خدایا! شاهنشاه عظیم‌الشأن و شهبانو فرح را...» تا همین جایش را گفته بود که یک مرتبه ما به فکر افتادیم چه بکنیم و چه نکنیم. چون شلوغ بود تنها فکری که به ذهن‌مان رسید این بود که انبردست برداشتیم و سیم‌ها را قطع کردیم و از زیر منبر فرار کردیم. تکیه خاموش و بلندگوها قطع شد. سر و صدا و ناله و نفرین ارتشی‌ها بلند شد. تا ساعت‌ها نتوانستند سیم‌ها را وصل کنند و تکیه‌ی مسجد به هم خورد. فردایش افراد زیادی را دستگیر کردند و آقای صمصامی به ساواک رفتند. پسر عموی بنده آقای عرب، اولین کسی بود که دستگیر شد. از صمصامی پرسیده بودند: «چه کسی سیم‌ها را قطع کرده» ایشان جواب داد: «بنده ندیدم ولی کسانی که آنجا بودند گفته بودند که یکی از همین عرب‌ها بود.» بعد از اینکه پسر عمویم را کتک زدند، او را آوردند و با صمصامی روبه‌رو کردند و ایشان گفتند که من را نمی‌شناسد. بعد پسر عمویم را آزاد کردند. آقای ولایتی را هم که آن موقع جوان و دانش‌آموز بود، دستگیر کردند. دو ساعتی او را کتک زدند. او را هم آوردند روبه‌رو کردند که گفت: «نه او اصلاً از عرب‌ها نیست.» مدتی فراری بودم. بالاخره دستگیرم کردند و در زیرزمینی سیاه و کثیف و پر جانور انداختند. در زیرزمین سرهنگ انصاری که در ساواک شمیران بود، با پشت دست روی صورت من زد که مدت‌ها صورتم خراش داشت. سرانجام نتوانستند ثابت کنند که کار، کار من بوده است و آزادم کردند.
در کل، امکانات زندان جمشیدیه بهتر از باغ شاه بود، اما سلول‌های باغ شاه بزرگ‌تر از جمشیدیه بود.(12) بعضی از نگهبان‌ها متدین بودند. زمانی‌که می‌دیدند من نماز می‌خوانم کاری نداشتند. به‌طور مثال یک بار در ماه محرم از صدای بلندگو در حیاط زندان صدای سینه‌زنی می‌آمد. من از نگهبان خواهش کردم در را باز کند تا سینه بزنم. او که فرد معتقدی بود در را باز کرد و من بیرون آمده و کمی سینه زدم.
با آمدن شاه‌آبادی، جوانان زیادی جذب این مرکز مبارزاتی شدند. از آن زمان به بعد ما همه وقت در مسجد نزدیک منزلمان پشت‌سر ایشان نماز می‌خواندیم و پسرهایم حسن و حسین به‌خصوص حسن مکبر ایشان بودند.(13) مسجد آقای موسوی خیلی سیاسی نبود، انسان محترم و معمم و بسیار با تقوا و روحانیت در رفتار و کردارش ملموس و قابل مشاهده اما محفل، محفل سیاسی نبود. بر عکس، مسجد شاه‏آبادی در رستم‌آباد، پاتوق کسانی با افکار دینی و سیاسی بود. به‌طور مثال در ایام محرم، آقای وحید به مسجد دعوت می‌شد، نماز را می‌خواندیم و پس از آن برنامه‌های مذهبی اجرا می‌کردند. برنامه‌هایی با قصد بر هم زدن بنیان حکومتی، بیشتر در فکر امثال شاه‌آبادی‌ها بود.
در آن روزها کاغذهای جدید چاپی به بازار آمده بود که فرمایش‌های امام‌حسین(ع) در روز عاشورا در آن چاپ شده بود و ما احساس کردیم این نوشته‌ها برای جوان‌های ژیگول و تحصیل‌کرده‌ی دسته‌ی دروس مفید است؛ لذا تصمیم گرفتیم این برگه‌ها را در تکیه نصب کنیم. در آن زمان اهالی رستم‌آباد برای استقبال از دسته‌ها بیرون رفته بودند و سر دسته‌ی ما پسر عمویم آقای حاج‌محمدحسین عرب مانع ورود افراد به تکیه شد. در این موقع آقای علی ولایتی را که آن روزها نوجوان بود، صدا زدم و گفتم کمک کند تا ما با سوزن ته‌گرد کاغذها را نصب کنیم. من به او گفتم که چسب را آماده کند تا اطلاعیه‌ها را به دیوار بچسبانیم، او هم مقداری خمیر از نانوایی آورد و تمامی شعارها را نیز روی پارچه‌ی مشکی و درب‌ها نصب کردیم. با ورود دسته‌ی سینه زنی دروس و توجه به اعلامیه‌ها نظم دسته به هم خورد و همه به سمت اعلامیه‌ها رفتند. این حرکت، پلیس و ساواک را غافل گیر کرد.
البته من ارتباطم را هیچ‌گاه با شمیران قطع نکردم و همواره با همرزمان سابق در زمینه‌ی تهیه و توزیع همکاری داشتم. عاشورای هر سال به رستم‌آباد برگشته و در این سال با همین گروه مبارز در منزل یکی از تجار بزرگ در دروس بودیم. نمازجماعت را به امامت شهید مفتح در ایوان‌ها و اتاق‌های مختلف خواندیم که بعد یک مرتبه معلوم شد بعضی‌ها صاف نماز خوانده‌اند و بعضی‌ها کج نماز خوانده‌اند. بعد خود آقای مفتح رفتند پشت میکروفن و گفتند که تا 15 درجه از هر طرف در مجموع 30 درجه بلامانع است. من قرار بود همانجا غذا بخورم که آقای ابوالقاسم طباطبایی آمد و به من گفت ما و دیگر دوستان قصد رفتن به مجلس آقای مطهری و شریعتی را داریم؛ چون باجناق من آنجا دست اندر کار است و گفته دو سه نفر باشید و بیایید. من هم قبول کردم و به اتفاق آقای طباطبایی و آقای حسام انتظاری به منزل یکی از گردانندگان حسینیه‌ی ارشاد روبه‌روی حسینیه‌ی ارشاد معروف به داوودیه رفتیم. منزل بزرگی بود؛ حدود بیست سی نفر زن و مرد حضور داشتند. بعد از ناهار مردها روی مبل و زن‌ها روی زمین نشستند. بعد از نماز مرحوم مطهری و شریعتی شروع به صحبت و بحث کردند. خلاصه بحث مطرح شد. شریعتی راجع به مقام شهید حرف می‌زد و می‌گفت یک نفر ویتنامی که برای دفاع از مملکت و نظامش در مقابل آمریکا می‌جنگد و کشته می‌شود، شهید است. اما آقای مطهری به شدت عقیده‌ی وی را رد کرد و نیم ساعت از وقت تعیین شده گذشت، بحث طولانی و داغی بود. استاد مطهری عقیده داشت که یک شهید شرط قبولیش ایمان به خدا و توحید و معاد، به‌خصوص ولایت است و شهید کسی است که در این راستا کشته شود. آقای شریعتی سیگار زیاد می‌کشید و در آن مباحثه بیش از نیمی از سیگارش خاکستر شده و لای انگشتش مانده بود چون همین‌طور حرف می‌زد ولی آقای مطهری به‌شدت مخالفت کرده و می‌گفت اولین شرط شهادت ایمان به خداست.
بعد از این حادثه دکتر شریعتی(14) از ایران خارج شد. پس از آن دیگر خبری از وی نداشتم تا اینکه  آقای قمی از سوریه به من اطلاع دادند که ایشان فوت کرده است.
 دکترشریعتی چه بعد و چه قبل از انقلاب یک عده موافق جوان و احساساتی و دانشجو و تعدادی مخالف قرص و محکم مثل آقای مصباح‌یزدی در قم داشت که خودم شاهد رد سخنان شریعتی توسط ایشان بودم.
آقای قضایی روابطی با روحانیون و مذهبی‌های آذربایجان به‌خصوص شیخ‌الاسلام الله‌شکور در باکو برقرار نمودند و در لوای آن ارتباطاتی هم با مردم ایجاد کردند و در مراسم‌های مذهبی آنها مانند مراسم ایام محرم البته به طور رسمی شرکت داشتند.(15)
در زیمباوه در ماه محرم علاوه بر خود سفارت و رزیدانس به‌صورت گردشی در منازل شیعیان مراسم عزاداری بر پا می‌شد.
در باکو ما حوزه‌ی علمیه داشتیم که من در بازدید از آن حقوق یک ماه‌ی طلبه‌ها را به صورت هدیه دادم. پیر مردی در آنجا بود که من از ایشان سؤال کردم که شما چطور در این شصت ـ هفتاد سال زیر یوغ کمونیست، شیعه مانده‌اید. ایشان گفت خیلی مشکلات داشتیم. در ایام محرم سر خیابان با فاصله‌های 50 تا 100 متر کشیک می‌ایستادیم و در زیرزمین سینه‌زنی راه می‌انداختیم. به محض اینکه سربازها یا گشتی‌ها می‌آمدند، چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم و ساکت می‌شدیم.
در حسینیه‌ی ایرانی‌ها مراسم عزاداری بسیار باشکوهی همراه با ناهار و شام برگزار گردید. روز عاشورا حدود یک میلیون نفر جمعیت از سراسر آذربایجان به بقعه‌ی طیبه خاتون دختر موسی بن جعفر (ع) آمدند و خیلی‌ها از روز قبل از مراسم آنجا خوابیده بودند.


پانویس‏ها:

1. دهکده‌ی رستم‌آباد در چهار کیلومتری جنوب شرقی امامزاده صالح و سه کیلومتری شرقی قلهک است و سکنه‌ی آن به چهارصد تن می‌رسد. این دهکده در دامنه و سردسیر و آبش از دو رشته قنات است و در بهار از رودخانهی  دارآباد استفاده می‌کند. محصولش غله و میوه است. یکصد باب دکان در آنجا مشغول به کار و قسمتی از ساختمانهای آن از برق سلطنت آباد استفاده می‌کند. در شمال این دهکده باغ فرمانیه واقع است که قناتی مخصوص دارد و ملکیت آن متعلق به سفارت ایتالیاست و محل تابستانی آن سفارتخانه است. (منوچهر ستوده، جغرافیای تاریخی شمیران، ج 1، تهران مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، 1371، ص 443)
2. پارچه: (از پاره، قطعه، جزء و چه علامت تصغیر) قطعه، پاره، تکه
3. دکتر علی محمد نوریان در گفتگو با نویسنده (بهار و تابستان 1384) این مطلب را تائید کرده است.
4. هنگام رد شدن کالسکه، ناصرالدین شاه یا مظفرالدین شاه از این جاده خواهر حاج آخوند رستم آبادی که از نظر روانی مشکل داشت با جملات نه خیلی زیبا شعرهایی برای آنها می‌خواند و آنها نیز می‌خندیدند، زیرا می‌دانستند او حالت عادی ندارد. همان
5. همان
6. دروس در چهار کیلومتری جنوب شرقی امامزاده صالح و سکنه‌ی آن به پانصد تن می‌رسد. تقی فکری درباره‌ی دروس می‌نویسد: دروس در شرق قلهک است و از شمال به رستم‌آباد و چیذر و از جنوب به چال هرز و از مشرق به سلطنت‌آباد و از مغرب به قلهک. دهکده‌ای بود ارمنی نشین و جمیع ساکنان به کار کشاورزی مشغول بودند. قلعه‌ای داشت که ساکنان ده در آن زندگی می‌کردند. (منوچهر ستوده، پیشین، ص 412)
7. پیرامون شخصیت آیت‌الله موسوی، نگارنده گفتگوهای زیادی را با فرزندان ایشان آیت‌الله سید جواد موسوی ده سرخی، سید جعفر و مرحوم سید حسین موسوی ده سرخی انجام داده و برای ثبت در تاریخ در آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی موجود است.
8. در حال حاضر کبابی شده است.
9. دکتر علی‏محمد نوریان در گفتگو با نویسنده (بهار و تابستان 84) این مطلب را تائید کرده است.
10. دادگاه نظامی ویژه رسیدگی به کار عده‌ای را که در رابطه با وقایع 15 خرداد دستگیر و محاکمه می‌شدند پایان داد و رأی خود را صادر نمود. به‌موجب آرای صادره از دادگاه آقایان طیب حاج رضایی، غلامرضا قائنی، امیر کریمخانی، حاج اسمعیل رضایی و فضل‌الله ایزدی سلحشور به اعدام محکوم شدند. عده‌ی زیادی به حبس ابد و عده‌ای به پانزده سال زندان محکوم گردیند. (باقر عاقلی، روز شمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی، جلد دوم، 1384، ص 160)
11. سینا میرزایی، طیب در گذر لوطی‌ها، چاپ اول 1381، نشر مدیا، ص 86
12. در جمشیدیه پهنای سلول به اندازه‌ی دو متر بود.
13. در بدو ورود به این روستا، جهت تعمیر و نوسازی بنای مسجد، دست به کار شد و خود شخصاً در امور مربوط به بنایی مسجد شرکت کرد. تعمیرات مسجد که غالباً پس از نماز مغرب و عشا به انجام می‌رسید، با موعظه‌های مذهبی و اجتمای حجت‌الاسلام شاه‌آبادی همراه بود. وی در مدت امامت مسجد اعظم رستم‌آباد موفق شد این مکان را به پایگاه مبارزه علیه رژیم تبدیل کند و حرکت‌ها و فعالیت‌های بی‌شماری را در حوزه‌ی مسایل سیاسی و نظامی، از این مسجد برنامه‌ریزی و هدایت کند. در کنار این فعالیت‌ها، مسجد اعظم رستم‌آباد، جذب و هدایت جوانان متعهد منطقه، تشکیل جلسات مذهبی در کنار تهیه و تکثیر اعلامیه‌ها و نوارهای حضرت امام که از نجف اشرف ارسال می‌شد، بخشی از فعالیت‌های شاه‌آبادی در منطقه بود. (عبدالکاظم مجتبی‌زاده، زندگی و مبارزات حجت‌الاسلام و المسلمین مهدی شاه‌آبادی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1383، ص 80)
14. در تاریخ 29 خرداد 1356 دکتر علی شریعتی به‌طور مرموزی در انگلستان درگذشت. به عقیده‌ی بسیاری، وی توسط رژیم به شهادت رسیده است. (هفت هزار روز تاریخ ایران و انقلاب اسلامی، جلد دوم، پیشین)
15. احد قضایی در گفتگو با نویسنده این مطلب را تائید کرده است.

حسین روحانی صدر



 
تعداد بازدید: 6946



http://oral-history.ir/?page=post&id=1370