قدرت ترکیبی: ژنها، ژنومیک و تاریخ
رابرت بیوینز؛
_ ژنوم آیا ژن برای مورخان «خاص» است؟ در این صورت مفهوم «ژن» چه اثراتی بر درک ما از تاریخ داشته است؟ بهطورقطع در درکی حرفهای، عمومی و وسیع، ژنتیک و تاریخ در برخی زمینهها با یکدیگر در گفتوگو بوده یا هستند، اما دیدگاه مورخان و ژنتیکدانان دربارهی روابط بین ژنتیک و تاریخ متفاوت است.
رابرت بیوینز (ترجمۀسید محمدباقر آقایی نیارکی: کارشناس ارشد تاریخ): آیا ژن برای مورخان «خاص» است؟ در این صورت مفهوم «ژن» چه اثراتی بر درک ما از تاریخ داشته است؟ بهطورقطع در درکی حرفهای، عمومی و وسیع، ژنتیک و تاریخ در برخی زمینهها با یکدیگر در گفتوگو بوده یا هستند، اما دیدگاه مورخان و ژنتیکدانان دربارهی روابط بین ژنتیک و تاریخ متفاوت است. فهم عمومی از ژنها، ژنتیک و ژنومها در واقع با درک طبیعت و مفهوم «تاریخ» هنوز متفاوتند. من در این مقاله با نگاهی به معنی و مفهوم یا اهمیت ژن (و رشتهها و رویکردهای علمی حاصل از آن) بهویژه برای مورخان بر دو بُعد این بحث تمرکز خواهم کرد. ابتدا راههایی را خواهم آزمود که در آن مورخان تاکنون به ژنها و ژنتیک نزدیک شدهاند و چنین مطالعاتی تأثیر زیادی بر این حوزه داشته است. همپوشانی زیادی بین موضوع اصلی ژنتیک/ژنومیک و بسیاری از مقولههای تحلیلی وجود دارد که بهطور گسترده در تاریخنگاری معاصر و در مقولههایی همانند نژاد، جنس، جنسیت، قومیت، توانایی و عدم توانایی در میان دیگران مورد استفاده قرار گرفته است.
بااینحال، اصولاً اثر شدید ژنتیک و ژنومیک بر جامعه توسط مردمشناسان، جامعهشناسان و اخلاقشناسان مطالعه شده است. فقط دو رشتهی فرعی تاریخ یعنی تاریخ علم و تاریخ پزشکی وجود دارد که در حد قابل توجهی با ژنتیک ارتباط داشته است، این اشاره یا پیشنهاد چیست؟ دوم، من به جستوجوی تأثیر «ژن» و ادراکات ژنتیکی، مثلاً ادراکات ژنتیکی از بدن، سلامتی، بیماری، هویت، خانواده و تطور بر مفاهیم عمومی تاریخ خواهم پرداخت.
رمزگشایی ژنتیک: رویکردهای تاریخی به ژن
مورخ مشهور زیستشناسی جرالد ای. آلن 1 در سال 1997 نوشت: «من به تجربهام بهعنوان یک مورخ و پژوهشگر ژنتیک اعتراف میکنم که دیرباور هستم و حتی متعصبانه دربارهی ادعاهای اساسی ژنتیکی برای هر رفتار اجتماعی خاص میخواهم بگویم اگر ژنتیک نتواند حتی رفتارهای اجتماعی افراد را بیان کند، در نتیجه آشکار است که ژن حرف کمی برای گفتن دربارهی تاریخ دارد.» تردید آلن دربارهی این ادعاهای ژنتیک بهمثابه دلیلی مؤثر و نظامی روشنگرانه بهطور گسترده توسط پژوهشگران تاریخ و همچنین پژوهشگران مردمشناسی، جامعهشناسی، مطالعات علمی و در واقع علوم زیستشناختی و پزشکی مورد پذیرش قرار میگیرد. اما مورخان (بهویژه تاریخ علوم و پزشکی) دیرباورتر از جبرگرایان ژنتیکی هستند؛ بسیاری در مورد «ژنتیکسازی» 2 جامعه عمیقاً مردد و آشکارا نگرانند، مطالعات تاریخی و ژنتیک ناخرسندی خود از این موضوع را نشان میدهند.
مورخان از طریق مطالعات امور فوقالعاده علمی و اکتشافهای پاسخهای اجتماعی (و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی) به ادعاها، گمانها و الگوهای ژنتیکی وراثت انسان به جستوجوی ژن پرداختهاند، همانگونه که مورخان حرکات علم اصلاح نژاد قرن بیستم را بررسی کردهاند. شاید نگرانکنندهترین موضوع، نقش تفکر علم اصلاح نژاد در هولوکاست باشد که در اردوگاههای جداسازی اجباری و در تواناسازی دیگر بروندادهای ناراحتکنندهی حاصل از بُعد منفی برنامههای اصلاح نژاد خود را نشان میداد. اصلاح نژاد خواه مثبت یا منفی، بر تصوراتی تکیه داشت که برطبق آن صفات اجتماعی (مثل هوش، کوشایی، صداقت، بلکه حماقت، تنبلی و جنایتکاری) و نیز صفات فیزیکی بهطور زیستشناختی به ارث میرسند و بهوسیلهی ژنها اداره میشود. عرف هرروزهی آنها تصورات حاکم بر این پژوهش را شکل دادهاند که برای آزمودنشان و تفسیر دادههای تولیدی توسط این آزمونها طراحی شدهاند. تجربیات به دست آمده از این موقعیتها «بهطور طبیعی» به باورهای موجود دربارهی گروههای به حاشیه راندهشده و ممتاز اعتبار بخشید و این مدرکی که آنها تولید کردند به آسانی و با وجود کیفیت پایینش بهعنوان هدف، مورد قبول واقع شد.
بنابراین تعجبآور نیست که مورخانی همانند گارلند آلن و دانیل کولز 3 به برخی ادعاهای علمی معاصر مبنی بر یافتن ژنهای مرتبط با سخن گفتن، همجنسگرایی یا خشونت مجرمانه مظنون هستند. آنها همچنین از این میترسند که در آینده تفکر اصلاح نژاد، اساس علم ژنتیک و ژنتیک پزشکی را تشکیل دهند؛ به بیان سادهتر، مقایسههای تاریخی شباهتهای شوم بین این ادعاها و سلف اصلاح نژاد آنها را نشان میدهند.
دیگر رویکردهای تاریخی شامل مطالعاتی هستند که ژنها را بهمثابه ویژگی مشخصهی قرن بیستم با عنوان «جبر زیستشناختی» برشمردهاند. آنها معتقدند که بهکارگیری موضوعات تاریخی در زیستشناسی اجتماعی، آنها را به تباهی خواهند کشاند (در این کاربردها «زیستشناسی» با روشهایی بسیار محدودکننده، «سرنوشت» زنان، غیرسفیدها و دیگر گروههای به حاشیه راندهشده تعیین شد). این رویکردها همچنین حاوی مطالعهی راههایی هستند که ژنتیک بهوسیلهی آنها توانست ساخت یک زیستشناسی اصولی را تسهیل کند. ثمرهی تاریخ ژنتیک کارهای نمونهای از تعصب جنسیتی است که بهوسیلهی زندگینامه و خود زندگینامه به بار نشستهاند. در کل، پژوهش موجود دربارهی ژن و ژنتیک زمینهی کوچکی ایجاد میکند تا اثرات ناشی از افسون فرهنگی رایجمان به همراه الگوهای وراثتی و ژنتیکی، فرهنگ و تاریخ انسان را بهبود ببخشد. این اندیشه که قابلیتها، آینده و حتی روحیاتمان در ژنهایمان رمزگشایی میشوند، از نظر تاریخی میتوانند یک چیز خطرناک را به اثبات برسانند. با توجه به این مطلب، تلاش برای درک خودمان و گذشتهمان از طریق ژنهایمان چه خطراتی را به همراه دارد؟
در حوزهی تاریخی خودم (تاریخ پزشکی) تأثیر ژن و استعارهی ژنتیک بر پژوهش و کار پزشکی به وضوح قابل مشاهده است، هرچند این تأثیر نسبتاً ناشناخته است، اما نفوذ ادراکات پدیدههای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی در پژوهشهای پزشکی به بیش از پیش ادامه مییابد. برای نشان دادن این مشکل از مثالی استفاده کرده و تقاطع پرازدحام بین اندیشههای مرتبط با نژاد و اندیشههای وراثت زیستشناختی را بررسی میکنیم. جنی ریردان 4 که در حوزهی مطالعات علم و فناوری فعالیت میکند، اخیراً انعطافپذیری متکثر و دوام همیشگی این مفهوم و طبقهبندی «نژاد» در رشتههای علمی را نشان داده است که بر وراثت و در نتیجه ژنتیک تمرکز کردهاند (این مطلب بهطور اتفاقی نشان میدهد که مورخان توانستند با درگیری فعالانه با ادبیات مردمشناسی و مطالعات علمی این کشش را به دست آورند). این ویژگيِ لحظهبهلحظه تاریخی، اتصال معنی نژاد به دانشمندان و در ادبیات علمی را بینهایت مشکل میسازد. هنگامی که علم ژنتیک (و در پی آن علم ژنومیک) قدرتهای توضیحی وسیعتر و بزرگتری در ارتباط با گوناگونی انسان به دست آورد، «نژاد» بهمثابه یک مدل توضیحی میتواند بهطور زبانشناختی نادیده گرفته شود و درعینحال از نظر فکری ادامه یابد؛ بدین صورت که کاربرد زیستشناختی و پزشکی «نژاد» بهمثابه گروه تحلیلی، آنگونه که قبلاً بود به محاق رفت و این در صورتی است که در واژهنامهی بیطرف سیاسی بازنویسی شد. در نتیجه دانشمندان و پژوهشگران توانستند قدرت تحلیلی نژاد را بدون برچسب نژادپرستی حفظ کنند. بسیاری از دانشمندان برجسته پس از جنگ بهصراحت «نژاد» زیستشناسی را انکار کردند. آنها همچنین در ارتباط بین علوم زندگی و تفکر نژادی، آن بخش از تحلیلهای تاریخی را مختل کردند که وابستگیشان به زبان علم بهمراتب بیشتر از کارهای مستند تاریخی بود.
این راهحل شستهرفتهای برای رفع مشکل «نژاد» در دههی 1950 بود که به دانشمندان ارائه شد و امروزه بر آن پافشاری میشود. از یک طرف ژنتیکدانان بالینی و پژوهشی با سروصدای زیاد استدلال میکنند که نژاد مشخص فقط «جانشینی ضعیف» برای میزبانی عوامل پیچیدهتر در بیماری است، از طرف دیگر، الگوهای مشهور اقتصادی و در واقع برخی الگوهای بهداشت عمومی از سبب بیماری، اغلب برنامهای بهمراتب قویتر ارائه میدهند که این برنامه مفهوم زیستشناختی نژاد و استعداد بیماریهای ویژه را معین میکند. حتی ژنتیکدانان سخت معتقدند که «نژاد» در بهترین حالت نمایندهای برای منابع معتبر و نشانهای از تفاوت ژنتیکی میباشد که تصوراتی را دربارهی طبیعت زیستشناختی و مادی این علامتهای به لحاظ فرضیهای معتبر ایجاد میکنند:
به لحاظ غیرژنتیکی، نژاد متغییرهای اصلی اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و اقتصادی را با خود حمل میکند که تمام آنها میتوانند بر میزان خطر بیماری تأثیر بگذارند. از لحاظ ژنتیکی، نژاد جانشینی ناقص برای منشأ جغرافیایی نیایی است که در چرخش، جانشینی برای دگرگونی ژنتیکی از طریق یک ژنوم فردی میباشد... آنگونه که در این زمینه بررسی شد، واضح است که چرا نژاد مشخص یا قومیت ممکن است با حالات سلامتی از طریق روابط جانشین ژنتیکی یا غیرژنتیکی یا ترکیبی از هر دو مرتبط شود. همچنین مشهود است که به درک صحیحی از خطر بیماری نیازمندیم تا بهخوبی از ورای این روابط نمایندهای ضعیف و ناتمام پی ببریم و اگر ما راضی به استفاده از جانشینهای ناقص در سعی برای درک علتهای وراثت نیستیم، پس نباید به استفاده از آنها بهمثابه مقیاسهای سبب محیطی نیز راضی شویم.
کولینز 5 مفسر آموزشدیده، چند نکتهی کلیدی را بیان میکند، او عیوب را در الگوهای منحصراً ژنتیکی حاوی نژاد و بیماری مرتبط با نژاد تعیین میکند. همچنین حالتهایی را که باید بحث شوند (اما با سیاستی محافظهکارانه به آن اشاره میکنند) و همچنین کاربرد روش علمی در سبب «محیطی» (بهعبارتدیگر، اجتماعی) را مورد توجه قرار میدهد. او میگوید: «اگر ما از کاربرد جانشینهای ناقص در تلاش برای درک علتهای وراثت راضی نمیشویم، پس نباید به استفاده از آنها بهمثابه مقیاسهای سببی محیطی نیز رضایت دهیم.» تاریخ میتواند به ما چیزهای زیادی دربارهی دلالتهای این نوع تفکر برخاسته از ژن 6 با تأکید بر اطمینان مطلق و روابط یکبهیک سبب بگوید. دادههای اپیدمیولوژی لزوماً اغلب روابط نمایندگی را مستند میکنند و نیز به ارتباطهای غیرمستقیم و درعینحال متقاعدکننده و متناسب بین ذاتها، رفتارها و بیماریها توجه میکنند؛ مثلاً به وضعیت رقابت طولانی بین کشیدن سیگار و سرطان ریه فکر کنید. اگر فقط دادههای «کامل» و ارتباطهای مستقیم زیستشناختی در ساخت سیاست سلامت به کار گرفته شوند، آنوقت مردم میتوانند منتظر حمایت کم یا توصیه به موضوعات سلامت در کوتاهمدت یا میانمدت باشند.
کولین همچنین اخطار میکند: «اگر فقط عوامل ژنتیکی بررسی شوند، فقط عوامل ژنتیکی کشف خواهند شد.» همانگونه که موارد کمخونی داسی شکل و تالاسمی نشان میدهند، تمام خطرات این رویکرد از نظر تاریخی نیز آشکار هستند. کمخونی داسی شکل 7 در ابتدا بهمثابه شرایط ویژه در سال 1910 توسط جیمز هریک 8 پزشک اهل شیکاگو معرفی شد. کمخونی داسی شکل بهعنوان شرایطی نادر و به علت شیوع فقط در بین جمعیتهای اقلیت تنگدست، از نظر بالینی یا زیستشناختی خیلی کم مورد توجه قرار گرفت. از دههی 1930 بود که مطالعات در مقیاس کوچک بیماری کمخونی داسی شکل (SCD) و رفتار سلولهای داسی شکل (SCT) از نظر ژنتیکی مرتبط دانسته و از نظر پاتولوژی نیز این ارتباط مشخص شد. ازایننظر، گرایشی برای تشخیص بیماری پدید آمد که علاوه بر علائم بیماری از پدیدهی سلولی «داسی شدن» همانند تعیین کامل منشأ «آفریقایی» آن نیز استفاده میشد.
بیماری کمخونی داسی شکل در ایالات متحده بهعنوان نشانی از «انحطاط نژادی» آفریقایی-آمریکایی مطرح شد. در سرتاسر دههی 1950 وجود SCA در خانوادهای بهمثابه مدرکی انکارناپذیر بر «خون سیاه» به شمار میرفت، حتی (شاید بهویژه) پس از مشخص شدن جهش نقطهای تولیدکننده SCA/SCT، این داغ ننگ نژادی همچنان باقی ماند. یکی از نمایندگان مجلس بریتانیا (که به دیدگاههای نژادپرستانهاش مشهور بود) نوشت: «چه گامهایی باید برداشته شود تا در اقدامی پیشگیرانه به مردم هشدار داد که بیماریهای ناتوانکنندهی ژنتیکی همانند بیماری کمخونی داسی شکل که در جمعیت بومی بریتانیایی کبیر حضور ندارند، میتوانند از طریق فرزندان اختلاطهای نژادی به ارث برسند؟» او به دنبال جداسازی نژادی بانکهای ملی خون بود. فقط در دههی 1970 بود که رویکردهای متفاوتتری به SCA و شرایط دیگر مرتبط با (اما نه محدود به) گروههای اخلاقی ویژه بهصورت هنجار درآمد. امروزه ما در معرض خطر عقبگرد قرار داریم، خطر برگشت به مدلهایی که در آن حضور یا غیبت جهشهای ژنتیکی مرتبط با کمخونی داسی شکل یا تالاسمی، «نژاد» یا قومیت را تعیین میکنند. همچنین خطرهایی مانند از بین رفتن تاریخ خانواده، خودشناسی یا اندیشههای تکثرگرایانهی وراثت فردی و خودبینی، ما را تهدید میکند.
مورخان تاریخ علم و تاریخ پزشکی، تاریخ ژنتیک را بسیار مورد مطالعه قرار دادهاند؛ مثلاً مورخان علم (پرنفوذترینشان دونا هاراوی 9 و اولی فوکسکلر 10)، علوم ژنتیک مولکولی و ژنومیک را بهمثابه جایگاههایی برای کشف تأثیر شدید جنسیت بر تفکر علمی، برنامههای پژوهشی و شکلدهی-پارادایم به کار بردهاند. کار آنها اعتبار جنسیت را همانند نیرویی در توسعهی حرفهای علمی و محتوای علمی خودشان بهطور قابل ملاحظهای بالا برد. در بخشی از این کار بر روی استعارهها و تصاویر سازنده در ژنتیک و ژنومیک، زبان علم بهمثابه چیزی فراتر از جنبهی ادبی صرف تشخیص داده شدهاند. این کار تا حدودی ساختارهای روشنگری را از طریقی و در چیزی شکل داده و آشکار میکند که دانشمندان آن را برنامههای رشتهای و تجربی میپندارند. تاریخ هنوز باید از طریق مقابله با «ژنتیکسازی» در مخالفت مستقیم با آن را به دست آورد. بهطورقطع، مردمشناسی پزشکی و جامعهشناسی پزشکی (بهویژه در ارتباط با سلامتی و سیاست علم) از طریق تعامل مستقیم با تأثیر شدید ژنتیک و ژنومیک بر نگرشهای بلند به سلامتی، خطرپذیری و هویت، مخاطبان جدیدی را به خود جلب کردهاند. احتمالاً اینگونه به نظر میرسد که رشتهی تاریخ تصمیم دارد تا حداقل برخی از این زمینهها را کم کند، زمینههایی که با نادیده گرفتن تأثیر شدید ژنتیک بر ادراکات مشهور فرهنگی و اجتماعی و تاریخی، موضوعات فراگیری و در دسترس بودن را بهطور وسیع از طریق رشد تاریخ اجتماعی به دست آوردهاند.
تاریخ زیر ذرهبینهای ژنتیکی: ژنها، ژنومها، ژنتیک و گذشتهی انسان
به باور این رسانهها نوع جدیدی از تاریخ نوشتاری و جداشده در بدن انسان وجود دارد و فقط باید صبر کرد تا بهوسیلهی دانشمندان علوم ژنتیک و ژنومیک تعبیر شوند. عنوان مقالهای در سال 2005 در روزنامهی بریتانیایی گاردین 11 رک و بیپرده اینگونه بیان کرد: «همهی تاریخ انسان میتواند با 4 حرف نوشته شود.» متن مقاله، تنش ذاتی این دیدگاه را آشکار میکند. این مقاله از یک طرف DNA را بهمثابه متنی تاریخی ارائه میکند که «دربارهی تکامل انسان و نیز برخی رازهای خانوادگی مطالب زیادی را برملا میسازد»، ولی فقط یک یا دو جملهی بعدِ گزارشگر/پیشکسوت «بخشی از روزنامه» را شرح میدهد که به ظاهر همه چیز را روشن میسازد: «در میان خطهای رنگارنگ، گرافها و نقشههای رایانهای، رشتهای بیضرر از حروف با سرآغاز GCTTCTCGCG بود.» اما این موضوع پنجرهای نهچندان شفاف بهسوی گذشته است که میبایست روایت بیجانی مقدم بر آن مقدم استخراج شود.
کارهای دیگری که تمایل شدیدی به سنتهای جامعهی زیستشناسی دارند، به تاریخ حیات انسان میاندیشند. گزارش خبری BBC تحت عنوان «نشاسته، سوخت تکامل انسان»، ادعای علمی جدیدی را گزارش میکرد: «تحقیقات ژنتیکی نشان میدهند که توانایی بشر برای هضم غذاهای نشاستهای مانند سیبزمینی ممکن است علت موفقیت ما را بر روی سیارهی زمین بیان کند.» ناشران همانند روزنامهنگاران، بخش بزرگی از قدرت این رشتهی جدید را میسازند (برخلاف تاریخ بر پایهی اسناد، سنتهای شفاهی یا حتی فرهنگ مادی یا یافتههای باستانشناسی) تا آن را از «پیش تاریخ» و «پیش تاریخی» خلاص کنند. ناشران کتاب اخیر با اطمینان اینگونه دفاع کردند:
«مورخانی که بر ثبتهای نوشتاری اعتماد میکنند، نمیتوانند دربارهی 9/99 درصد تاریخ تکامل انسان در پیش از اختراع خط به ما چیزی بگویند. این مطالعات در واقع مطالعهی گوناگونی انسان است که مورد حمایت زبان و باستانشناسی قرار گرفته و مدرک واقعی دربارهی بسط ابداع فرهنگی، حرکتهای مردمی... و ارتباطهای دقیق بین نژادها را مهیا میسازند.»
استدلال من این است که در صورتی توجه به این نوع مواد بیدوام، ارزشمند است که استفاده از چنین ادعاهایی برای بازاریابی انبوه، به روشنی نیاز به یک تاریخ «علمی»، عینی و بهویژه کامل را نشان دهد.
در پایان، این نظر که بهطور ژنتیکی بر گذشته محاط شده بهمثابه اصلاحی برای اشتباهات و تعصبات مشابه سنتیترش ارائه میشود. برای ذکر مثال به بررسی نقش مشهور و معاصر ژنتیک در بازنویسی تاریخ زندگی توماس جفرسون 12 سومین رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا میپردازیم. در اواخر دههی 1990 برای اولین بار آزمایش DNA سنتهای تاریخ شفاهی شاخهای از قبیله جفرسون را تأیید کرد که برطبق آن، این قبیله از نسل فرزندان متولدشده از جفرسون و بردهاش سالی همونگز 13 بودند. جای تعجب نیست، به علت سیاستهای نژادی معین در ایالات متحده، این ادعاها به شدت توسط نسلهای سفید جفرسون انکار شدند، آنچنانکه -یا مغرضانه یا به ندرت ستیزهجویانه- در بسیاری از متون کتابهای درسی تاریخی از آن چشمپوشی شد. این شاخص قدرتمندی از تجسم حقیقت میباشد که جامعهی ما به دانش «ژنتیک» بخشیده است و مدرک DNA توانست بهوسیلهی آن (اگرچه نه همه) صداهای مخالف را در بحثی با قدمت بیش از 200 سال خاموش کند. گویا این منابع ایجاد شد تا این ادعاها را تأیید کند که DNA انسان «بایگانی» تاریخ جدید میباشد. این منابع، ادعاهای صفت پدری جفرسون را آزمایش کردند و در نتیجه اکنون «واقعیتهای» جدیدی به دست آمده که یک وراثت خاورمیانهای برای خود جفرسون قائل شده است:
«درحالیکه آزمایشهای DNA از 10 سال قبل به پیش میرفت، بهطور مشهود نشان داد که سومین رئیسجمهور ایالات متحده توماس جفرسون از بردهاش سالی همینگز صاحب فرزندی شد. مطالعهی جدیدی همچنین یافته است که خانواده جفرسون ریشهی خاورمیانهای دارند. کارشناسان در دانشگاه لیسستر 14 کروموزوم Y جفرسون را متعلق به ردهی نادرK2 یافتند که در مصر یافته شده و هزاران سال پیش وارد بریتانیا شدند.»
نه مقالهی اصلی و نه مقالات مرتبط دیگر، هیچیک تفسیری از این اطلاعات جدید دربارهی جفرسون عرضه نکردند، گرچه این عدم تفسیر نشان میدهد که این معنی خارج از پاسخگویی تاریخ ژنتیک قرار دارد و یا نشان میدهد که معنی مدرک واقعی تأمینکنندهی اطلاعات جدید، حقیقتی بدیهی بوده و یا باید باشد، چنانکه هنوز روشن نیست.
در هریک از این نمونهها، ما ژن یا گروهی از ژنها را بهمثابه نوع جدید از سند تاریخی برای نوع جدیدی از تاریخ میبینیم. این «تاریخ» به همراه دورهسازی، اغلب با تاریخ زمینشناسی نسبت به تاریخ اجتماعی یا سیاسی نزدیکی بیشتری دارد. بدنهی بهسرعت در حال رشد مقالات، این رویکرد را مطرح میکنند. عناوین آنها این مطلب را آشکار میکند: نقشهکشی تاریخ انسان: ژنها، نژاد و تبارهای معمولیمان؛ پراکندگی بزرگ انسان: تاریخ گوناگونی و تطور؛ ژنها، الگوهای رفتاری و تاریخ انسان: باستانشناسی و تطور فرهنگی داروینی. این تاریخ، مدرک و مصنوعات فرهنگی مورد توجه مدرک زیستشناسی مولکولی را بیاهمیت جلوه داده و یا از آن چشمپوشی میکند.
اما این مصنوعات فیزیکی به ظاهر شفاف (مصنوعات در مفهوم زیست پزشکی نسبت به مفهوم تاریخی) درست همانند سند ناقص یا ضعیف تفسیرشده بهراحتی میتوانند بیمعنی یا حتی فریبنده تلقی شوند. هنری لوئیس گیتس 15 پژوهشگر برجستهی ادبیات آمریکایی-آفریقایی دانشگاه هاروارد و علاقهمند به تاریخ جدید نیز قربانی اولیهی عیبهایش بود. در سال 2000 همانگونه که «در پایان مقاله میآید» گیتس در جستوجویش برای ریشههای آفریقایی خانوادهاش به شیوههایی خارج از منابع معمولی تاریخی متوسل میشود. او DNA خود را برای آزمایش ژنتیک ارسال کرد و سپس همانگونه که به او قول داده شده بود نتایج قطعی تعیین تبارهای جغرافیایی اجدادش ارائه شد. همه چیز خوب است؛ تاریخ ژنتیکی هنگامی که پژوهشگر تاریخ شکست میخورد برای حفظ این روند گامی برنمیدارد. متأسفانه مدتی بعد گیتس آزمایش DNA دیگری انجام داد و نتایج متفاوتی به دست آمد. برای رد رویکردی که او را با هویتهای چندگانه رها کرده بود، گیتس شرکتی پیدا کرد تا این آزمایش را در ترکیب با روشهای تاریخی سنتیتر بهتر انجام دهد. وقتی با والاستریت ژورنال دربارهی این موضوع مصاحبه کرد، گیتس موافقت کرد که کاربرد ژنتیک در تاریخ «مسئلهبرانگیز» بود، هرچند او این مشکلات را نه به طبیعت مدرک ژنتیکی، بلکه به «اکراه برخی شرکتها برای آشکارسازی پیچیدگی نتایج» نسبت داد.
نام این شرکتها همچنین این را میگویند: DNA Tribes؛ African Ancestry؛ Identity Genetics,Inc، Gates’ own African DNA . در قلب این صنعت جدید اندیشههای تعیین قومیت و نژاد قرار دارند. این شرکتها دربارهی ارتباط با گروههای مصرفکنندهی هدف و روابط بین خدماتشان و «تاریخ» کاملاً صریح میباشند. سخنگوی شرکت اینگونه استدلال میکند: «برای بیشتر آمریکایی-آفریقاییها، دنبالهی مقاله وجود ندارد... ما پول درمیآوریم، اما ما این را بهمثابه خدمتی برای مردمی میبینیم که از تاریخ و فرهنگشان دور افتادهاند.» بهطورقطع، برای مورخان واجب است تا این پدیده را بیازمایند و بپرسند که گروههای تحلیلی همانند «نژاد» و «قومیت» در این زمینه جدید چه معنایی پیدا میکنند و چرا وقتی بسیاری از علوم که به ظاهر «تاریخ ژنتیک» را پیریزی کردهاند، چنین ادعا میکنند که نژاد بهمثابه نهادی زیستشناختی وجود ندارد و باز هم این موضوعات بسیار جذاب باقی میمانند.
یک بُعد که فوراً به چشم مورخ میآید، همراستایی بین پدیدهی دههی 1970 بهویژه برای آمریکایی-آفریقاییها، یعنی کتاب «ریشهها» و تب تاریخ ژنتیکی میباشد. همانگونه که دیوید چیونی مور 16 در سال 1994 چاپ کرد، پژوهشگران سرتاسر علوم انسانی هنوز باید با ضربهی شدید فرهنگی و اجتماعی رمانی از آلکس هالی 17 با نام «ریشهها» 18 (و مجموعههای تلویزیونی بر اساس آن در دههی 1970) ارتباط برقرار کنند. ایسا واشنگتن 19 هنرپیشهی تلویزیونی به آزمایش DNA اجدادی خودش اشاره کرد: «من تماشای ریشهها را به یاد میآورم، وقتی که جوان بودم با آن ارتباط برقرار کردم. من همیشه میخواستم بدانم که اجدادم قبل از بردگی از کجا آمدند و اینجا شما علمی دارید که به این پرسش پاسخ میدهد.» کتاب ریشهها نسلی از آمریکاییهای آفریقاییتبار را به دنبال اصلشان فرستاد، با این امید که اجدادشان پیدا کنند و اینکه مواد مشابه زیستشناختی را بیابند که آنها را مستقیم و اصیل به آفریقا متصل میکند. مباحثات دربارهی دزدی ادبی، عناصر داستانسرایی و ساختها که بهزودی ریشهها را احاطه کرد، آن خوشبینی اولیه را از بین برد و نشان داد که چگونه پیدا کردن شجرهنامهی تاریخی میتوانست مشکوک و مشکل باشد. آزمایش ژنتیکی نه تنها به نظر میآید که مسیری سادهتر را برای کشف یک هویت اجدادی پیشنهاد میکند، بلکه آن منشأ با تجسمهای حقیقت مشابه اشباع میشود که جامعهی ما دانش علمی جهان طبیعی را بهطور عمومی تصدیق میکند؛ یعنی آن حقیقت غیرقابل قبول را میپذیرد.
تروی داستر 20 جامعهشناسی است که این بازار جدید گذشتهها را مطالعه کرده است. او به ضربهی شدیدی که چنین آزمایشگاههایی میتوانند بر هویتهای مراجعهکنندگانشان وارد کنند، اینگونه اشاره کرده است: «مردم بر اساس این آزمایشها تصمیمات تعیینکنندهای برای زندگی خود میگیرند، درحالیکه ممکن است به محدودیتها آگاهی نداشته نباشند.» بنابراین، چرا مورخان عموماً از این پدیده در اظهاراتشان از ژن، ژنتیک و ژنومیک چشمپوشی کردهاند؟ آیا از سوی این «تاریخ جدید از پایین» (یا بهوسیلهی دستاندازی علم) تهدیدی متوجه ماست یا ژنها فقط ریشههای جدید شدهاند؟ آیا ما به ندرت اوانجلیسم علمی اجدادمان را بازتولید میکنیم؟ کسانی که بهصورت نامعقول و احساساتی به دنبال ریشهای برای هر بیماری بودند، همانند ما که برای هر دودمانی در پی یافتن یک ژن هستیم. بخشی از دلیل بهطورقطع برای شباهتهای تاریخی در این کاربردی که تاریخ ژنتیکی در حال حاضر با آن شناخته میشود، دروغ میگوید. در سال 1942، قومشناسان آمریکایی ای. اس. کرایهیل هندی 21 و الیزابت جی. هندی 22 چشمانشان را با بیمیلی از فرهنگ طولانی مردم هاوایی جدا کردند تا بهطور کنایهآمیز خودشان را مشاهده کنند:
«مطالعهی تاریخ خانوادگی، زندگینامه و ردیابی شجرهنامه همانند شکل بیضرر و دلپذیر عتیقهشناسی، آزادمنشانه لذتبخش است، اما قطعاً بهطور جدی از سوی مورخان و دانشمندان محترم شمرده نمیشوند... ثبتهای خانوادگی بهجز در ارتباط با زندگی اشخاص برجسته هیچ اهمیتی به دنیای بزرگتر دانشمندان و علم نمیدهند.»
گرایشی که آنها مشاهده کردند بخشی از فرهنگ تاریخی را میماند. با وجود جایگاه ارزشمند تاریخ اجتماعی ما به ثبتهای خانوادگی بسیار علاقهمند شدهایم و این علاقه با نسبت کمتر به «اشخاص برجسته» وجود دارد. اما این فقط بخشی از جواب است. همانند بسیاری از مورخان حرفهای، من دربارهی این تاریخ جدیدتر، «صحیحتر» (بلکه محدودتر) دودل هستم؛ زیرا جامعه در حال حاضر چنین تجسم حقیقت عالی را به اطلاعات ژنتیکی میدهد. اگر بر گمانها و تبعیضهای مداوم در موضوعات ژنتیک سرپوش گذاشته شود، ما با چشم بستن بر آنها خطر میکنیم. مردمشناسان و جامعهشناسان قبلاً این مشکلات را مثلاً در مطالعات فناوریهای تولیدمثلی جدید و در ژنتیک پزشکی و قانونی با نمونه نشان دادهاند و اکنون آنها با ابزار «تاریخ ژنتیک» نیز ارتباط نزدیکی برقرار میکنند. همانگونه که داستر اشاره میکند:
هنوز عنصر بسیار شوم و وحشتانگیزی از اعتماد به تحلیل DNA وجود دارد تا تعیین کند که ما به چه نسبتی در ارتباط با موضوعات اصل و نسب، هویت و تعیین هویت هستیم. فناوریهای بسیاری هستند که به ما میگویند که چه نسبتی از اجدادمان میتواند به تناسب، به صحرای آفریقای (نشانگرهای حاوی اطلاعات اجدادی) مرتبط شود. همین فناوری به ایستگاههای پلیس در اقصی نقاط [ایالات متحده] پیشنهاد میشود تا آنها «پیشبینی کنند» یا «تخمین بزنند» که یکDNA مجرمانه متعلق به یک فرد سفیدپوست یا سیاهپوست میباشد. این «برآورد نژادی» که در DNA به کار میرود به تعریف اجتماعی از فنوتیپ اعتماد میکند... با انحراف قابل اثبات جمعیت زندانی در چند دههی گذشته متعلق به گروهبندیهای اجتماعی نژادها، آمریکایی-آفریقاییها نیازمندند تا بهطور ویژه بهکارگیری فنوتیپ بهمثابه نقطهی آغازین برای درک ژنوتیپ حساس باشند.
تحت این شرایط، کار مورخان نشان دادن این واقعیت است که ما الگوی اشتباه قبلی خود را بدون هیچ برونداد مثبت قابل توجهی تکرار میکنیم. یک بار نیز رویکردهای وابسته به جمجمه و تنسنجی به الگوسازی نژاد، اوج علم مدرن شد و آنها بهصورت گذشتهنگر بهمثابه علوم نژادپرستانه شناخته شدهاند. نظریهی ریشه و زیستشناسی اجتماعی اصلاح نژاد برای توضیح هر بیماری انسانی به کار گرفته شدند که در این مورد میتوان به کسانی اشاره کرد که در اثر درمان با سِرُم بیاثر درمان شدند و یا با عنوان «نامناسب برای باروری» (یا کسانی که زندگی بیارزش دارند) داغ ننگ بر آنها گذاشته شده بود.
مورخان حرفهای با این گذشتهی زیستشناختی نیز میتوانند بهطور خلاقانه و پربار ارتباط برقرار کنند. ما نه تنها نیاز نداریم تا آن را بهمثابه مفهومی قدیمی در کاربردی جدید مطرح کنیم، بلکه ژن نمایهی چیزی با نام طرز فکر تاریخی را برجسته کرده است؛ این اندیشه که گذشته به حال حاضر متصل میشود، این طرز فکر تاریخی را شکل داده و نیز بهوسیلهی آن آشکار میشود. در حال پژوهش این بخش، من مسیر شبکهی پیچیدهی وب را دنبال کردم تا انواع مختلفی از ارتباطهای در حال ساخت بین ساختارهای «ژن» و «تاریخ» را دریابم. من از کشف این اندیشهی توانایی جستوجوی تاریخ خانوادگی از طریق آزمایش ژنتیک حیرتزده شدم، اما این مسئله مشکل بزرگتری در این رشته را نمایان میسازد، مشکلی که مورخان حرفهای در ارائهی رضایتبخش گذشته با آن روبهرو بودهاند و با مشکل ریاضیدانان و در واقع ژنتیکدانان پزشکی در بیان خطر متفاوت میباشد. فقط هنگامی که آنها میگویند که خطر محتمل و در نتیجه در موارد فردی نامعین میباشد، ما میگوییم که تاریخ و بروندادهای تاریخی مشروط و مرتبط هستند. برخلاف اصل Occam's Rzor، کسانی که با علم و دانش سروکار دارند از پیچیدگی لذت برده و آن را نشان یک کار غنیتر یا دقیقتر دربارهی واقعیت میدانند، اما هنگامی که مسائل «پیچیده» میشوند، در جریان روایی دلیل و اثر، شکستگی به وجود میآید. تاریخ ژنتیک جدید این شکاف را در این بخش عجالتاً با ریشه دواندن در گذشتهای پر میکند که دادهها قبلاً بهطور کامل غربال شده بودند.
ازاینرو، دیگر عنصر قاطع و قابل مشاهده در تاریخ برای مورخان در مورد «چرخش ژنتیک» افزایش توضیحات ژنتیکی میباشد، بهویژه در ارتباط با رفتارهای انسان و بیماری خانوادگی، بازگشتی به روایت ولو روایتی خارج از زمان و با هر نیت و هدفی میباشد. در اینجا گذشته بهوسیلهی پیشرفت پاک نمیشود (آنگونه که در بسیاری از علوم و استعارههای علمی دیگر ایدئال میباشد)، اما گذشته با کهربا پوشیده میشود و بهصورت خودهمانندسازی و مصنوعی، خطی جسمیت داده شده است؛ این بههیچوجه توجیهی برای نوشتن تاریخ ناچیزتر، سادهتر و خطی مصنوعی نمیباشد. تاریخ، پیچیده، تصادفی و چندمعنی میباشد، ما فقط باید این پیچیدگی را قابل درک و رضایتبخش ارائه دهیم.
1.Garland E.Allen
2.Geneticization
3.Daniel Kevles
4.Jenny Reardon
5.Collins
6.gene-thinking
7.sickle cell anemia (SCA)
8.James Herrick
9.Donna Haraway
10.Evely Foxkeller
11.The Guridan
12.Thomas Jefferson
13.Sally Hemongs
14.Leicester
15.Henry Louis Gates Jr
16.David Chioni Moore
17.Alex Haley
18.Roots
19.Isiah Washington
20.Troy Duster
21.E.S.Craighill Handy
22.Elizabeth G.Handy
فرهنگ امروز
تعداد بازدید: 4978
http://oral-history.ir/?page=post&id=1539
