سیصدوهفتادوسومین شب خاطره - 6

تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران

09 اردیبهشت 1405


سیصدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره با خاطره‌گویی آزادگانی چون نبی‌الله احمدلو، محمد هادی، محمود شعبانی، علی مرادی، محسن جنت، هادی ایزی و عباس پیرهادی عصر پنج‌شنبه ۱ آبان ۱۴۰۴ در تالار سوره حوزه هنری برگزار شد. اجرای این شب خاطره را داوود صالحی برعهده داشت.

راوی ششم؛ هادی ایزی در ابتدا خود را سرباز و بسیجیِ کوچک حضرت امام(ره) معرفی کرد و گفت: در مراحل اول و سوم عملیات کربلای ۵، آرپی‌جی‌زنِ گردان المهدی بودم. جریان سه‌روز محاصره در این فرصت کوتاه نمی‌گنجد، اما تلاش می‌کنم خلاصه‌وار به چند موضوع بپردازم. در ابتدا وظیفه دارم از شهدای ویژه و بی‌نظیر گردان المهدی یاد کنم؛ بزرگانی چون محمد کاشی‌ها، برادران حاج محمود و محمد موافق، حاج قربان ابراهیمی و مسعود پتراکو.

وی با اشاره به رشادت‌های مثال‌زدنی همرزمان خود افزود: نمی‌توان روی این افراد اسم انسان گذاشت؛ در این زمانه دیگر از این جنس آدم‌ها نمی‌بینیم. شهید مسعود پتراکو به نظر من یک رزمنده همه‌جانبه بود. در محاصره، عصای دست آقای محمد هادی بود و کل جزیره را مدیریت می‌کرد. یک تنه به مجروحان و سنگرها در آن جزیره بزرگ سرکشی می‌کرد. در حالت عادی اگر گونة انسان یک زخم کوچک بردارد و به آن دست بزنید، درد می‌گیرد؛ اما این بشر گونه‌اش چنان شکافته بود که نمی‌شد آن را بست. یک باند روی آن گذاشتیم و چسب زدیم، اما او اصلاً با درد بیگانه بود و به کارش ادامه می‌داد.

راوی در توصیف فرمانده گروهان، حاج قربان ابراهیمی گفت: «حاج قربون» فردی بسیار متواضع، مقتدر، باهوش و مثال‌زدنی بود. مسیری که گردان از منطقه دوعیجی تا جزیره شلحه طی کرد، واقعاً تصویری آخرالزمانی داشت. در مسیر حرکت، به نقطه‌ای رسیدیم که پیکرهای بی‌شمار شهدای لشکر پنج نصر روی زمین افتاده بود؛ نمی‌دانم هزار پیکر بود یا دو هزار، به‌قدری زیاد بودند که ناچار بودیم روی ابدان مطهر شهدا قدم بگذاریم. از آن گردان، فقط چهار نفر زنده مانده بودند؛ یکی آرپی‌جی می‌زد، یکی تیربار و یکی دوشکا تا خط را نگه دارند. حاج قربان برای حفظ روحیه نیروهای تازه‌نفس، به یکی از آن بازماندگان گفت: «برادر، روی این جنازه‌ها را بپوشانید». باید بگویم پیکرها سالم نبودند و در اثر بمباران متلاشی شده بودند. آن رزمنده که عصبانی و خسته بود، با تندی جواب داد: «برو بابا! کار ما از این حرف‌ها گذشته...».

 

راوی ادامه داد: کمی جلوتر، عراقی‌ها پشت جزیره مین‌های گوجه‌ای ریخته بودند. حاج قربان دستور داد پشت سر تخریب‌چی‌ها حرکت کنیم. در همان حین، یک تویوتای خودی که وظیفه‌اش انتقال شهدا بود به آنجا رسید. سه لاستیکش روی مین رفته و متلاشی شده بود و فقط یک لاستیک سالم داشت. حاج قربان به ما گفت: «ببینید این تویوتا لاستیک‌هایش روی رینگ است، حواستان به مین‌ها باشد». هنوز حرفش تمام نشده بود که همان یک لاستیک سالم تویوتا هم روی مین رفت!

در ابتدای جزیره، فردی به نام نصرالله سعیدی (که اگر زنده است خدا حفظش کند) با لهجه اصفهانی به حاج قربان گفت: «می‌روید داخل جزیره، گردان حضرت مسلم بیرون می‌آید. ۲۵۰ قدم به سمت راست می‌روید و پدافند می‌کنید». حاج قربان گفت: «به ما این‌طور نگفته بودند»! او با تعجب پرسید: «پس تو را چطور توجیه کرده‌اند»؟ حاج قربان که دید جای بحث نیست، پذیرفت. گفتند گردان حضرت مسلم می‌آید بیرون، اما فکر نمی‌کنم بیشتر از هفت هشت نفر از آن گردان زنده ماندند که همان‌ها هم مجروح بودند. راننده همان تویوتایی که روی مین رفته بود، تا دیواره ماشین پیکر شهدا را بار زده بود و می‌خواست حرکت کند. حاج قربان گفت: «برادر، این شهدا را کمی جابه‌جا کن و این چند مجروح گردان مسلم را هم ببر». راننده گفت: «وظیفه من فقط بردن شهید است، مجروح نمی‌برم». حاج قربان گفت: «اگر نبری این‌ها هم شهید می‌شوند». راننده گفت: «به من ربطی ندارد». حاج قربان تا این جمله را شنید اسلحه‌اش را مسلح کرد و گفت: «یا این مجروح‌ها را می‌بری، یا خودت را هم شهید می‌کنم و می‌اندازم بالا». راننده که دید چاره‌ای ندارد گفت: «ای بابا، تو این خط همه به ما زور می‌گن»! و مجروحان را هم سوار کرد.

راوی سپس با یادآوری خاطره‌ای از شهید سلیمی گفت: او جوانی تپل و خوش‌تیپ بود. در مرحله اول عملیات، هنگام بازگشت به من گفت: «پدر و مادرم پیرند و اگر اتفاقی برایم بیفتد، در تهران کسی را نداریم». گفتم: «تو وظیفه‌ات را انجام دادی، برو تهران». گفت: «روم نمی‌شه». مرحله سوم که می‌خواستیم جلو برویم، حاج قربان با همه اتمام حجت کرد که راه برگشتی نیست و هرکس مشکل دارد نیاید. من این را پس از چهل سال شهادت می‌دهم. شهید سلیمی آمد و گفت: «من نمی‌آیم». گفتم: «دمت گرم، برو تهران»، اما وقتی وارد جزیره شدیم و زیر آتش سنگین نشستیم تا صبحانه بخوریم، ناگهان دیدم سلیمی دارد خرما پخش می‌کند! گفتم: «تو اینجا چه‌کار می‌کنی»؟! گفت: «من تدارکاتچی‌ام! چیزی نمی‌شود». می‌خواست بگوید چون نیروی رزمی نیستم خطری تهدیدم نمی‌کند، اما او که تک‌فرزند خانواده بود، در همان محاصره به شهادت رسید.

وی درباره ورود به کمین دشمن و سقوط حوضچه توضیح داد: کمینی که دوستان به آن اشاره کردند، منطقه عجیبی بود. یک حوضچه در مرکز جزیره بود که هرکس آن را در اختیار داشت، کل جزیره را داشت. ما برای گرفتن حوضچه وارد عمل شدیم، اما شناختی از منطقه نداشتیم و توجیه عملیاتی نشده بودیم. پشت نیزارها یک نهر بود و پشت نهر، عراقی‌ها در سنگرهای حفره‌روباهی مستقر بودند و چهارلول‌ها و شیلیکاها را طوری تنظیم کرده بودند که چه ایستاده بودی و چه خوابیده، تیر می‌خوردی. ما در آن کمین گیر افتادیم. من با چشم خودم دیدم که سر بچه‌ها درون کلاه‌خودهایشان متلاشی می‌شد و به شهادت می‌رسیدند. از جاده عقب کشیدیم و در نهایت وقتی حوضچه را گرفتیم، از فاصله صفر با عراقی‌ها درگیر شدیم و آن‌ها فرار کردند. در همان درگیری‌های شدید، حاج قربان به شهادت رسید.

راوی به یک اتفاق عجیب پس از سقوط حوضچه اشاره کرد و گفت: در حال حرکت به سمت مرکز جزیره بودیم که ناگهان چهار نوجوان، که شاید دوازده سیزده ساله بودند، ما را به رگبار بستند! شانس آوردیم تیر نخوردیم. ابتدا فکر کردیم عراقی هستند. پرسیدیم: «شما کی هستید»؟ گفتند: «ما بچه‌های لشکر پنج نصر هستیم». اصلاً معلوم نبود چه کسی آن‌ها را به آن نقطه برده بود چون حد مأموریتشان اصلاً تا آنجا نبود.

وی در توصیف شرایط محاصره گفت: دشمن تسلط کامل هوایی و دیده‌بانی بر ما داشت. در حال کندن سنگر بودیم که هلی‌کوپترهای توپدار عراقی بالای سرمان آمدند و شلیک کردند. در حال نماز بودم و از شدت شلیک جرئت نمی‌کردم سر از سجده بردارم! هلی‌کوپترها و هواپیماها یک لحظه آسمان را ترک نمی‌کردند. سمت چپ ما لشکر ۹ بدر نتوانست خط را بگیرد؛ عراقی‌ها هر کسی از آن‌ها را که می‌گرفتند، همان‌جا از نخل‌ها آویزان و اعدام می‌کردند. دشمن تانک‌های «تی‌-۷۲» را لب ساحل اروند صغیر چیده بود و مستقیماً بچه‌ها را می‌زد. غزه را ضرب‌ در هزار کنید، وضعیت ما آن‌گونه بود. سمت راست هم لشکر علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) نیامده بود و ما کاملاً در وسط محاصره بودیم.

راوی در ادامه از شجاعت خیره‌کننده یک رزمنده یاد کرد: می‌خواهم از شهید علی پورموشی یاد کنم. شما فقط نام او را می‌شنوید، اما او یک‌تنه جلوی ستون سپاه سوم زرهی عراق ایستاد. من مجروح بودم و صدای زنجیر شنی می‌شنیدم. آقای هادی گفته بود منتظر آمبولانس (نفربر خشایار) باشید. گفتم: «آقا هادی، خشایار است»؟ گفت: «نه، تانک عراقی است». بلند شدم و دیدم علی پورموشی روبه‌روی یک تانک فوق ‌پیشرفته تی‌-۷۲ ایستاده است. پیش خودم گفتم الان علی را می‌زند. علی اولین گلوله آرپی‌جی را شلیک کرد و چند نفر دیگر هم زدند، اما تانک چنان مجهز بود که انگار با سنگ‌ریزه به آن می‌زدیم و حتی خش هم برنداشت.

وی در بخش پایانی به ماجرای تلخ کمک‌آرپی‌جی‌زنِ خود پرداخت و گفت: کمک من، جوانی اهل ایلام به نام محمدرضا عبداللهی بود که در مرحله اول حوضچه از من جدا شد. روز دوم یا سوم محاصره صدایم کرد. رفتم و دیدم رانِ پایش متلاشی شده است. گفت: «یه کم آب به من بده». گفتم: «آب برایت ضرر دارد، آمبولانس داره میاد». گفت: «دروغ نگو، تو این محاصره آمبولانس کجا بود»؟ در نهایت او همان‌جا به شهادت رسید. پارسال که خواهرزاده‌ام با دختری ایلامی ازدواج کرد، در مراسم خواستگاری فهمیدم مادر عروس، دخترعموی همان محمدرضا عبداللهی است. نکته تلخ‌تر ماجرا این بود که تمام خانواده محمدرضا در بمباران شهید شده بودند و او تنها بازمانده خانواده بود که او هم در این محاصره به شهادت رسید.

وی در پایان خاطرنشان کرد: ما به شهدای زیادی بدهکاریم. حاج محمود موافق که مدیر دبیرستان بود، تمام هنرجوهایش را به جبهه آورده بود. حاج قربان یک دسته ویژه برای محافظت از ورودی جزیره گذاشت تا محاصره نشویم. یک تیپ کاملِ دشمن به آن دسته زد. آن دسته ۲۸ نفره، همگی از هنرجوهای حاج محمود بودند که حدود ۲۶ نفرشان شهید شدند و فقط دو نفر زنده ماندند که آن‌ها هم مجروح بودند و اسیر شدند.

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 131


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی (7 + 3) :
 
نظریه‌هایی درباره تاریخ شفاهی به روایت هوش مصنوعی

نظریه اول: «دوگانگی ساختاری فرصت-تهدید در ورود دولت به تاریخ شفاهی»

این نظریه بر مبنای پاسخِ 14 متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «آیا ورود سازمان‌های دولتی به روند تولید آثار تاریخ شفاهی، فرصت است یا تهدید؟» به دست آمده است.