شانه‌های زخمی خاکریز - 26

صباح پیری

08 آذر 1404


به سمت خرمشهر حرکت کردیم. اولین بار بود این شهرِ ویران‌شده را می‌دیدم. یک ساختمان سالم پیدا نمی‌شد. بعد از مدتی گردش در مخروبه‌های شهر، یک ساختمان سه‌طبقه را انتخاب کردیم. سقف و دیوارهای ساختمان بر اثر گلوله‌های توپ و خمپاره سوراخ‌های زیادی داشت. قرار شد طبقه همکف آنجا را برای اورژانس ش.م.ر آماده کنیم. طرز ساختمان اورژانس ش.م.ر با اورژانس زخمی‌های غیرشیمیایی تفاوت داشت. اینجا را می‌بایست به سه قسمت جدا از هم تقسیم می‌کردیم، ولی در همان حال باید هر سه قسمت با یکدیگر ارتباط داشتند. یعنی اول رختکن را می‌زدیم که مجروحان شیمیایی لباس‌های آلوده را از تن در آورند، بعد محل حمام و بعد از آن محل پوشیدن لباس و درمان بود که این سه قسمت در عین حال که از همه جدا بودند، باید محل ورودیشان با یکدیگر مرتبط بود. حدود بیست روز بچه‌ها تلاش کردند تا اورژانس را در طبقه همکف ساختمان احداث کردیم. بچه‌هایی که در ساختن اورژانس یکدیگر را یاری می‌کردند: غیاثی، موسی‌پور، بقال‌زاده ، ابراهیم، شهادت،کرکش، تیموری، اشرفی، فرهنگی‌فر و... بودند که از جان مایه گذاشتند، آن‌هم زیر سایه دست خدا. آنها کارهایی کردند که از دست آدم‌های عادی خارج بود. تمام کارها 20 روزه تمام شده بود.

یک روز به عملیات مانده، ‌نیروها وارد منطقه شدند. شب، عملیات کربلا ـ 4 شروع شد. دو روز از عملیات گذشت. ناگهان پیام آمد که ما به عقب برگردیم، زیرا کار مهم‌تری در پیش است و ما هم اجباراً به عقب برگشتیم. ولی چند روز نگذشت که مجدداً به سمت محل ناشناخته‌ای حرکت کردیم. از پادگان حمید هم رد شدیم و در جاده شهید «محسن صفوی» به حرکت ادامه دادیم تا به جایی رسیدیم که دو طرف جاده، خاکریز بود. قرار شد سنگرسازی کنیم. آن هم سنگرهایی به وسعت حدود 40 متر!

آنجا شلمچه بود. این را بعداً فهمیدم. مرخصی همه بچه‌ها لغو شده بود و امام پیاده داده بود که باید ضربه محکمی به دشمن وارد کنیم. یک ماه بود که از اعزام بزرگ و تاریخی سپاه حضرت محمد(ص) می‌گذشت؛ و همه بچه‌ها می‌گفتند که تا ضربه‌ای کاری به دشمن بعثی نزنیم برنخواهیم گشت.

کار را به سرعت شروع کردیم. مشغول کندن زمین بودیم که غیاثی رفت و پس از سه ساعت با یک وانت پر از بشکه برگشت. فهمیدم می‌خواهد طرح شهید ممقانی را پیاده کند که قبل از عملیات فاو برای آسان زدن سنگر، چاله درست می‌کرد. و اطراف آن را بشکه می‌چید. با این روش دیگر احتیاجی به گونی نبود. این را هم بگویم که لشکر حضرت رسول(ص) در عرض دو ماه، سه بار مکان عوض کرد، یعنی جابه‌جایی به فاصله 300 کیلومتر که بسیار عجیب بود و جز ایمان و ایثار بچه‌ها چیز دیگری قادر به انجام این عمل نبود.

بچه‌ها شب و روز تلاش می‌کردند، صبحانه و ناهار را گاهی در حین انجام کار می‌خوردیم؛ تا اینکه شب عملیات فرا رسید. شب شهادت حضرت فاطمه(س) بود و رمز عملیات هم به نام این بانوی بزرگ و فداکار اسلام تعیین شد. شب را در سوله گذراندیم. همان شب بود که حاج مجتبی خبر شهادت مسئول پرسنلی لشکر، «واضحی‌فرد» را به ما داد. او سومین شهید خانواده‌اش بود. قبل از او دو تن دیگر از برادرانش به دیدار خدا شتافته بودند.

فردا صبح با حاج مجتبی و چند نفر دیگر از بچه‌ها به طرف دریاچه ماهی حرکت کردیم. بارانِ گلوله می‌بارید. بچه‌ها با اتکا به خداوند و ایمانی که داشتند از معابر خطرناکی عبور کرده و تعداد زیادی از افراد دشمن را کشته بودند. هر چه جلوتر می‌رفتیم، انگار تازه کشته‌های دشمن شروع شده بود. جنازه‌ها به صورت گروهی و پراکنده به چشم می‌خوردند. تعدادی از قرارگاه‌های زیرزمینی عراقی‌ها هم به دست بچه‌ها افتاده بود. از سمت راستِ پاسگاه زید مسیری بود که به دژ می‌خورد. از سمت چپ دژ حرکت کردیم و به مخابرات سیاری رسیدیم که از عراقی‎ها به غنیمت گرفته شده بود. آنجا بچه‌های شنود، صدای صدام را گرفته بودند.

ادامه دارد



 
تعداد بازدید: 17


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 
پاسخ کارشناسان به سؤالات تاریخ شفاهی

100 سؤال/7

اسناد در پژوهش تاریخ شفاهی ستون فقرات تحقیق‌اند و از آغاز تا پایان پژوهشگر را همراهی می‌کنند. در مرحله طراحی، اسناد با معرفی دوره، اشخاص و رخدادهای کلیدی، مبنای طرح پرسش‌های دقیق قرار می‌گیرند. در پیش‌مصاحبه، مطالعه اسناد شناخت پژوهشگر از راوی و میدان را افزایش داده و مانع کلی‌گویی می‌شود. هنگام مصاحبه، ارجاع به اسناد حافظه راوی را فعال کرده، خطاهای زمانی و عددی را آشکار می‌سازد و امکان طرح پرسش‌های جزئی‌تر را فراهم می‌کند.