طعم تلخ جانبازی


خلوتی متفاوت با جانبازان اعصاب و روان

روز جانباز امسال فرصتی نصیب ما شد تا در قالب یکی از تشکیلات فرمایشی اداره‏ها‏، از یکی ازآسایشگاه‏های جانبازان اعصاب و روان دیدار کنیم. از روز قبل خودم را آماده کرده بودم. قبل از اینکه راه بیافتم، یکی دوتا از همکارانم توصیه کردند: «نرو.. حالت خراب میشه!» یا «ول کن. عجب حوصله‏ای ‏داری تو!»
ساعت 10 صبح یک اتوبوس جلوی درب اداره ایستاد تا 40 نفر از شیرمردان و شیرزنان منتخب اداره که به خودشان جرات مخاطره داده بودند، سوار آن مرکب جنگی شوند و به جایی بروند که قرار بود صبر و تحملشان امتحانی سخت و طاقت فرسا پس بدهد.
ساعت 10 و 30 دقیقه صبح جلوی درب آسایشگاه بودیم. خنده‏ دار بود.آنجا جایی بود که یک عده برای آسایش می‏آمدند و یک عده در کمال ناباوری معتقد بودند که برای قرار گرفتن در مقابل ناملایمت‏ها به آن وارد می‏شوند. چه مردمان خودخواه و بی‏مهری هستیم ما.
جایی که من آنروز در مقابلش ایستاده بودم آسایشگاه مردانی است که، حتی بعد از گذشت بیست و پنج سال از جنگ، هنوز هم هر روز به میدان جنگ می‏روند، ترکش و خمپاره می‏خورند و با همان حال و روز آشفته بیست و پنج سال پیش به بیمارستان باز می‏گردند تا مداوا شوند. آنها هنوز هم دارند برای کشورشان می‏جنگند. جایی که من در مقابلش ایستاده بودم، جایی نبود که شایستگی نگهداری آن مردان جنگی را داشته باشد و هیچ کدام از کسانی که برای دیدار آنها رفتند، لیاقت دیدن آنها را نداشتند. آنچه من در مقابل خود دیدم، با چیزی که دیگران می‏دیدند کمی فرق داشت. من مردمانی را می‏دیدم که در نقاب ترحم و تظاهر، با دسته گل‏ها و هدیه‏های خنده‏دار وارد اتاق‏ها می‏شدند، چهره‏ها‏ی سنگی، در خود فرو رفته و حتی گریان جانبازان اعصاب و روان را می‏بوسیدند، در کمال حماقت یک : «ان شاء الله خوب میشی!» ‏‏می‏گفتند و بی‏خیال از همه دردهای جانکاهی که در سر آنها غوطه می‏خوردند، عکس‏های دسته جمعی می‏گرفتند و می‏رفتند.

وقت ملاقات 20 دقیقه!
آن طور که به ما گفته بودند، هدف از این ملاقات‏ها‏ی گروهی همدردی، شاد کردن و یا حداقل تسکین جانبازان اعصاب و روان بود. از آن طرف هم به ما گفتند، وقت ملاقات 20 الی 30 دقیقه است. قضاوت را به کم‏سوادترین ‏‏و کم‏تجربه‏ترین خواننده این گزارش می‏سپارم. آیا در 20 دقیقه می‏توان با تمام این جماعت درد و دل کرد؟ آیا در 20 دقیقه می‏توان کمی با مشکلات در هم پیچیده فقط یک نفر از این جماعت هم درد و شریک شد؟ آیا کسی جرات آن را دارد که با مشکلات این افراد شریک شود؟ و در آخر آیا کسی هست که بتواند دردهای این افراد را بفهمد؟ بیست دقیقه حتی فقط برای همان دید و بوسی‏ها‏ی نمادین و عکس انداختن‏ها‏ هم کافی نبود. در این میان شاهکار هنری را حوزه هنری انجام داده بود که برای افرادی که نباید دچار استرس شوند تا مبادا دوباره به فضای جنگ باز گردند، فیلم‏های جنگی هدیه برده بود!
ما با جانبازان اعصاب و روان طرف هستیم. کسانی که با بدن‏های پر قدرت، از کار افتاده هستند. این یعنی یک فاجعه. یعنی یک ظرفیت پرنیروی قابل اشتعال که آن را در ظرفی کوچک به نام خانه اسیر کرده ایم. ظرفیتی که هر روز وارد کارزار جنگ می‏شود و منفجر می‏شود. ظرفیتی که هر روز تمام اعضای خانواده را تا مرز جنون می‏کشاند و باز می‏گردد. ظرفیتی که نهایت بی‏توجهی به آن شده است.
در فضای ملاقات همه چیز دیده می‏شد الا همدردی. یقیناً ما معنی همدردی با این افراد را نمی‏دانیم. همدردی با این افراد یعنی یک روز خودت بیایی، و فقط کنار یکی از آنها بنشینی، به حرف‏هایش گوش کنی، اگر توان حل مشکلات خانوادگی او را داری کمکش کنی و در نهایت اگر پول لازم دارد دریغ نکنی. جانبازان اعصاب و روان تنها قشر جنگ دیده‏ای هستند که در نهایت تنگدستی به سر می‏برند. چون مانند جانبازان دیگر قدرت و ابزار ابراز وجود را نداشته‏اند. بسیاری از آنها حتی هزینه‏ها‏ی دارو و درمان خود را هم ندارند و به ناچار به مسکن‏هایی مثل مواد مخدر روی می‏آورند. خیلی از آنها هنوز در پیچ و خم اثبات جانبازی خود مانده‏اند. آنها در اولین قدم باید ثابت کنند که مشکل اعصاب و روان آنها ناشی از ‏‏موج انفجار و یا دیگر عوارض جنگ است و در سال‏های پس از جنگ به ان دچار نشده‏اند. در قدم دوم باید به ترتیبی، پرونده پزشکی خود را از بیمارستانی که در زمان جنگ در آن بستری شده‏اند پیدا کنند. حال این مشکل را هم در نظر بگیرید که خیلی از آنها در بیمارستان‏های صحرایی پشت خط مقدم بستری شده بودند و امروز از آن بیمارستان خبری نیست.

جانباز اعصاب و روان کیست؟
در اصطلاح عامیانه ما به آنها می‏گوییم: «موجی...موج زده!» رواج این اصطلاح منفی در جامعه پس از جنگ ایران به حدی بود که حتی به صورت ضرب‏المثل و استعاره هم در آمد و افراد در شوخی‏ها‏ی خود، به کسی که واکنش‏های آنی از خود نشان می‏دهد می‏گویند: «موجی!»
اصطلاحی که در سالهای اخیر برای آنها به کار برده می‏شود همین «جانباز اعصاب و روان» است. این گروه از افراد از عارضه درمان ناپذیری به نامPTSD: Post-traumatic stress disorder ‏‏یا استرس پس از صانحه رنج می‏برند. جانبازی که دچار آسیب بدنی شده را می‏توان به حالت عادی بازگرداند یا مداوا کرد. اما جانباز اعصاب و روان هیچ گاه به طور قطع مداوا نمی‏‏شود و هیچ گاه نمی‏‏توان یک جانباز اعصاب و روان را به طور قطع سالم دانست و از بیمارستان راهی خانه کرد. آنها همیشه در مرز سلامت و جنون قرار دارند. از دیگر عوارض روحی این جانبازان می‏توان به ‏‏افسردگی شدید Major Depretion به سر می‏برند و یا ‏‏حالت توهم و روانپریشی ‏‏Psychosis ‏‏اشاره کرد. در صحبت‏ها‏ و هم کلامی‏ها‏یی که با این افراد انجام می‏شود می‏توان این روانپریشی را دید. از این رو حرفهای آنها را هم می‏توان باور کرد و هم می‏توان باور نکرد و به دنبال صحت و سقمشان رفت.
بیشتر جراحت‏ها‏ی روحی از این دست، در اثر موج گرفتگی ایجاد می‏شود. همانطور که کم و بیش می‏دانیم موج گرفتگی در اثر انفجار اسلحه‏ها‏یی انفجاری مثل بمب، مین، نارنجک، خمپاره و... ‏‏اتفاق می‏افتد که پس از انفجار، یک جریان هوای فشرده را در اطراف خود ایجاد می‏کنند. این جریان هوا ‏‏هم می‏تواند جسم افراد را دچار نقص‏ها‏یی همچون پاره شدن شدن پرده صماخ، عصب بینایی و حتی اختلالات جلدی کند و هم می‏تواند از نظر روانی به عنوان یک تسریع‏کننده و تشدیدکننده استرس‏ها‏ی پس از صانحه عمل کند.
حتی اتفاق افتاده که موج گرفتگی هیچ آسیب جسمی به فرد وارد نکرده، اما او از لحاظ روانی به شدت آسیب دیده است.
بسیاری از جانبازان اعصاب و روان در روزهای بعد از جنگ دچار عوارض عصبی آن شده‏اند. این عوارض می‏توانند با دیدن یک صحنه حادثه مثل تصادف، یک ناملایمت مثل از دست دادن مال و یا جدایی و حتی یک مشاجره با همسر و یا همسایه خود را نشان دهند و از آن به بعد است که این افراد دچار بزرگترین مشکل خود می‏شوند که همان دید منفی جامعه ایرانی به آنهاست. به صراحت می‏توان ادعا کرد که در جامعه ایرانی، داشتن بیماری روحی و روانی همانند یک ناسزا می‏ماند. آیا خود شما در مواجه با جانبازی که یک عضو بدنش را از دست داده، همان رفتاری را می‏کنید که در مقابل یک جانباز اعصاب و روان انجام می‏دهید؟ حتی مردم هم فراموش کرده‏اند که این افراد به چه دلیل در عنفوان جوانی جان خود را برای همین مردم و کشور به خطر انداخته‏اند ‏‏وحالا قرار است یک عمر در این حال و روز، زندگی خود را رسما تباه کنند. حال و روزی که هیچ کس جرات مقابله با یک دقیقه آن را ندارد.
بسیاری از خانواده‏ها‏ در ابتدای بروز عوارض روانی جانباز، سعی می‏کنند به نوعی خود را فریب دهند. در ابتدا به سراغ تجویزها و مسکن‏ها‏ی معمولی و حتی مواد مخدر می‏روند و یا فرد را وادار به ازدواج می‏کنند که مثلاً او به آرامش برسد. اما این اقدامات، مشکلات اجتماعی این خانواده‏ها‏ را چند برابر می‏کنند
نکته مهمی که برای روشن تر شدن ذهن عموم مردم باید گفت این است که عارضه روانی PTSD فقط مختص جانبازان جنگی نیست. این مطلب شاید در فراموش کردن واژه «موجی» کمک بزرگی کند. بسیاری از کودکان بم هم دچار عارضه PTSD شده‏اند. ‏‏حتی یک تصادف هم ممکن است به این بیماری منتهی شود. از طرف دیگر، مشکل اعصاب و روان جانبازان جنگی فقط از موج‏گرفتگی حاصل نمی‏‏شود. بسیاری از مبتلایان به PTSD در اثر یادآوری مرگ تلخ دوستان و همرزمان، یا صحنه‏ها‏ی بی‏رحمانه‏ای ‏که در درگیری‏ها‏ی تن به تن رخ دادند، به این مشکل دچار شده‏اند.
به عنوان مثال یکی از جانبازان، در اثر مرور متناوب این خاطره دچار مشکلات روانی PTSD شده بود: «‏‏بمب شیمیایی زده بودند. بین اون همه نیرو فقط من ماسک داشتم. کاش آن ماسک را نمی‏‏زدم و با آنها می‏رفتم. اما ماسک را زدم و زنده ماندم. من می‏دیدم که بچه‏ها‏ چطور با صورتهای تاول زده و دهن‏ها‏ی پر از خون به من التماس می‏کردند که ماسک را به آنها بدهم و بعد کم کم جان می‏دادند...!»

مصاحبه‏ای ‏که شاید ممنوع بود
در روز ملاقات با جانبازان اعصاب و روان، همانطور که می‏دانید قرار بود در 20 دقیقه ملاقات انجام شود و دوباره به شرایط عادی کار و زندگی عادی خود برگردیم. شاید صلاح دیده بودند که بیشتر از این زمان برای افراد عادی ضرر دارد. شاید هم ‏‏گروه‏ها‏ و ارگان‏های دیگر در صف ملاقات ایستاده بودند اما من با نیت و هدف دیگری وارد آن ساختمان شده بودم و جا ماندن از وسیله رفت و آمد برایم مهم نبود. در زمانی که برای خودم خریدم، سه گروه برای بازدید از آسایشگاه آمدند و عکس‏های خود را انداختند و رفتند. من در چهل دقیقه توانستم با چهار نفر صحبت کنم که یکی از آنها به علت ورود ناگهانی تیم ملاقات‏کننده شهرداری به اتاق، در همان ابتدای کار ناکام ماند و دیگری را یکی از افراد انتظامات آسایشگاه که متوجه طولانی شدن حضور من در آنجا شده بود، قطع کرد. دلیلشان هم این بود: «شما نمی‏‏توانید با جانبازها مصاحبه ‏‏و درد و دل کنید. فقط باید یک ملاقات و دیده بوسی ساده و سریع ‏‏باشد!»
حال با توجه به اطلاعاتی که تا کنون با هم مرور کردیم، نگاهی داریم به این مصاحبه‏ها‏. تنها نکته‏ای ‏که باید ذکر کرد، عدم تمایل این افراد به درج نام کاملشان بود و من فقط به نام آنها اکتفا کردم.

نفر اول: محمد حسن. ساکن زنجان

اولین بار چه سالی جانباز شدید؟

سال 62 بود.

امکانش هست خاطره جانباز شدنتون رو برای ما تعریف کنید؟

خاطره جانباز شدن؟ نه. یاد آوری نکنم برای خودم بهتره.

چند بار توی جبهه‏ها‏ مجروح شدید؟

کلاً سه بار. دفعه دوم توی سقز بود و دفعه سوم سال 1364 بود که ‏‏توی بوکان مجروح شدم.

چند وقت هست که توی آسایشگاه بستری هستید؟
12 روزی میشه.

یعنی به صورت دوره‏ای ‏به این مرکز می‏آیید؟

بله. هر وقت اعصابم خراب می‏شه می‏آیم اینجا و بستری میشوم و بعد که حالم عادی شد بر می‏گردم ‏‏خانه. اکثر بچه‏ها‏یی که اینجا می‏آیند همینطورند. جز یک تعداد انگشت شمار، بقیه به صورت موقت بستری هستند و بعد از 5 روز، 10 روز تا حتی یک ماه استراحت به خانه بر می‏گردند. اما یک سری جانبازها هستند که حالشان خیلی از ماها خراب‏تر است و آنها را اصلاً توی بخشهای عمومی نگه نمی‏‏دارند.

چطور می‏فهمید که وضعیت روحی‏تان در حدی ‏‏به هم ریخته که باید بستری بشوید؟
یک باره می‏بینیم که اعصابمان به هم ریخته بی‏علت زن و بچه را کتک زدیم. دست خودمان هم نیست‏ها‏. یا بی‏علت می‏دویم وسط کوچه و شروع به داد و بیداد می‏کنیم. ناخودآگاه یک باره انگار می‏افتیم وسط میدان جنگ و وارد همان حس یا خاطره بدی می‏شویم که از جنگ به یادمان مانده و بعد دیگر نمی‏‏توانیم خودمان را کنترل کنیم. خود من یک بار با چوب دویدم وسط خیابان و ده دوازده نفر را کتک زدم. زنم هم از داخل ساختمان شاهد این صحنه بود. مردم همه فرار می‏کردند، ولی دوازده نفرشان را مطمئن بودم که زدم. اما وقتی حالم خوب شد، همسرم گفت که هیچ کس را نزدم. فقط چوب را توی هوا به اینطرف و آنطرف می‏چرخانده‏ام.

نفر دوم: مرتضی. 45 ساله. ساکن پاکدشت ورامین

من توی نیروی زمینی سپاه بودم. پشتیبانی جنوب. صبح‏ها می‏رفتیم جلو و شب‏ها بر می‏گشتیم آبادان تا استراحت کنیم.

کدام منطقه عملیاتی بود؟
یادم نیست. از ذهنم پاک شده.

چطور جانباز شدید؟

(با کمی مکث شروع می‏کند) ساعت چهار صبح بود و داشتیم از منطقه بر می‏گشتیم عقب که دو تا هواپیمای عراقی آمدند بالای سرمان و ما را هدف گرفتند. یکی از بمب‏ها درست خورد کنار کامیون ، همان سمتی که من نشسته بودم. راننده ما خیلی باتجربه بود و سریع یک دور دور خودش چرخید و چنان گرد و خاکی درست کرد که عراقی‏ها فکر کردند ما را زدند و رفتند. ولی موج همان انفجار من را گرفت و توی تنم ماند. منطقه هم شیمیایی بود و ما آنجا از گرسنگی مجبور شدیم خرما بخوریم. خرماهایی که روی آنها یک لایه گرد سفید نشسته بود. پوست خرماها را بر می‏داشتیم و وسطش را می‏خوردیم. ولی باز هم مواد شیمیایی توی بدنم نفوذ کرد. الان هرچقدر تلاش می‏کنم ثابت کنم شیمیایی هستم نمی‏‏توانم. کارم شده این که داروهایم را بگیرم دستم و از این سازمان به آن سازمان بدوم. نمی‏‏دانم دردم را به چه کسی بگویم. با حقوق ماهیانه 360 هزار تومان چطور زندگی خودم و چهار بچه‏ام را بگذرانم؟ 360 هزار تومان پول آب و برق گاز را می‏دهد یا پول مواد مخدر خودم؟ یا نان زن و بچه‏ام؟ تازه خودشان برایم حکم از کارافتادگی صادر کردند. من با این وضعیتم کجا می‏توانم کار کنم؟ هر روز صبح که از خواب بیدار می‏شوم انگار یک نفر می‏آید پوست یک طرف سرم را می‏کند و روی جمجمه‏ام نمک می‏پاشد. خودم که عصبی هستم هیچ، پسرم هم از بابت این وضعیت عصبی شده و چند وقت پیش هم اقدام به خودکشی کرد که بردیمش بیمارستان. خودم فهمیدم. آنها نمی‏‏خواهند با من زندگی کنند. من هم الان 15 روز است که آمدم اینجا و خیلی راحت تر شدم. اصلاً دلم می‏خواهد اینجا زندگی کنم. حیف که نمی‏‏شود. وقتی وارد خانه می‏شوم همه چیز خراب می‏شود. به محض اینکه اوضاع خراب خانه و زن و بچه را می‏بینم دوباره حالم خراب می‏شود. آن وقت است که دیگر هرچه گیرم بیاید توی سر خودم و زن و بچه‏ام می‏کوبم. یعنی همین را بگویم که من به یک خانه ساکت و بی‏کس و کار احتیاج دارم. حتی صدای تلویزیون هم اعصابم را خراب می‏کند.

مواد مخدر هم مصرف می‏کنید؟

الان دیگر نه. ولی مصرف می‏کردم. یک بار که چند روز توی بیمارستان ساسان بستری بودم. خود دکتر معالجم به من توصیه کرد مواد مخدر مصرف کنم. واقعاً هم اوایل به دادم می‏رسید. اما دیدم دارد خانمانم را می‏سوزاند. هربار هم دوز مصرفم بالاتر می‏رفت و پول بیشتری باید برای مواد می‏دادم. ‏‏مسکن خوبی بود. ولی موقت. خوب مرفین است دیگر. آدم را می‏خواباند. شب موقع خواب تریاک می‏کشیدم. فردا ساعت 12 ظهر بیدار می‏شدم و می‏نشستم سر سفره نهار.
یک روز دیگر از این خماری کلافه شدم و رفتم بیمارستان ساسان. به دکترم شکایت کردم که من از این خماری خسته شدم. من شاید تا چند وقت دیگر عروس و داماد دار شوم. چه کار کنم. این خماری را دوست ندارم. می‏خواهم مصرف مواد را قطع کنم. گفت قطع نکن. اگر قطع کنی همین اجر و منزلت دست و پا شکسته‏ای ‏که پیش زن و بچه‏ات داری را هم از دست می‏دهی. ولی خودم تصمیم به ترک گرفتم. الان 15 روز است که اینجا هستم و پاک پاک شده‏ام.

کسی تا به حال به درد شماها گوش کرده تا شاید مشکلات شما را حل کند؟
-صدایم توی اتاق پخش شد و همه دسته جمعی گفتند: نه بابا!-

مرتضی ادامه می‏دهد: فکر کن حتی عمله‏گی هم نمی‏‏توانم بکنم. نه اینکه قوه‏اش را ندارم. نه. اعصابش را ندارم. طرف حتی اگر از من بخواهد چهارتا آجر برایش ببرم، به من فشار می‏آید و ممکن است همانجا روی سرش هوار شوم. باورتان نمی‏‏شود. زنم می‏خواهد بیاید اینجا به التماس و درخواست بیافتد که مرا دائم نگه دارند.

آن وقتی که به جبهه می‏رفتیدهم آدم تند خویی بودید؟
می خندد... نه. من جزو آرام‏ترین و خونسرد‏ترین آدمهای فامیلمان بودم. خیلی هم خوشتیپ و خوش قیافه بودم. (با حسرت صحبت می‏کند.)

شما بعد از جانباز شدن ازدواج کردید یا قبل از آن؟
بعد از جنگ ازدواج کردم.

موقع ازدواج هم این مشکلات را داشتید؟
نه ... نداشتم.

چه زمان فهمیدید جانباز روح و روان هستید؟

چهار سالی هست که متوجه شدم. مشکل من از زمانی شروع شد که همسایه ما پسرم را کتک زده بود. پسرم مشغول فوتبال بود که همسایه ما دنبالش انداخته بود و حالا به هر دلیل کتکش زده بود. وقتی پسرم در خانه را محکم کوبید که باز کنم، همان لحظه انگار دوباره بمب افتاد کنارم. قلبم به شدت شروع به طپش کرد. آنقدر می‏کوبید که می‏ترسیدم قفسه سینه‏ام را بشکند. در را که باز کردم. پسرم را دیدم که با صورت زخمی دارد همسایه‏مان را نشان می‏دهد. دیگر هیچ چیز نفهمیدم. وقتی به ما فشار می‏آید زورمان انگار 10 برابر می‏شود. یک مشت که کوبیدم توی صورتش، فکش از دو جا شکست. کار که به شکایت و دادگاه کشیده شد و مرا به کمیته پزشکی معرفی کردند، بعد دوماه دوندگی و ارجاع به منطقه جنگی و بنیاد شهید و پیدا کردن پرونده پزشکی‏ام توی اهواز، تازه فهمیدم که من جانباز اعصاب و روان هستم. ولی آنقدر برای اثبات دویدم که انصافاً کفشهایم پاره شد. یعنی تا زمان آن دادگاه من هیچ دنبال کارهایم نرفته بودم. گرچه من از قبل آن هم عصبی می‏شدم و حال خودم را از دست می‏دادم. ولی این اواخر اوضاعم خیلی خرابتر شده.

توی همین صحبت بودم که یک جانباز اعصاب و روان آمد و شلوارش را تا دم ران بالا زد و جای گلوله خمپاره را روی پایش نشان داد. ظاهرش خیلی به هم ریخته بود و دندانهایش ریخته بودند. به اصرار من را کشید کنار ‏‏و شروع کرد به درد و دل واصرار داشت که مصاحبه‏اش پخش بشود.

نامش احمد بود. 43 ساله

ساکن تهران هستی؟
ساکن که چه عرض کنم. کارتن خواب تهران. زنم یک مدتی توی فلکه پنجم فردیس کرج، توی چادر زندگی می‏کرد. مدیر و مسئول‏ها باورشان نمی‏‏شد من توی چادر زندگی می‏کنم. تا اینکه آمدند و دیدند و چند روز پیش موافقت کردند برای ما یک جایی را رهن کنند.

شما کجا جانباز شدید؟
سر پل ذهاب. توی روز آخر جنگ. بعد از امضای عهدنامه. اسمش فکر کنم عملیات مهد یک بود. عمیات بزرگی بود و صدام واقعاً دیگر ترسیده بود. آخر چهارتا لشکر به عملیات فرستاده شده بودند. لشکر 92، لشکر 77 و 21 حمزه را یادم هست. وسط‏های تپه 106 دیدیم که آنها برای هر نفر ما یک تیربار ضد هوایی کار گذاشته بودند. ‏‏آن موقع من تکاور لشکر 24 حمزه بودم. ما خط شکن بودیم. قبل عملیات می‏رفتیم توی دل عراقی‏ها‏ تا راه را باز کنیم و محل‏ها‏ی مین‏گذاری شده را شناسایی کنیم. اما توی تپه‏ها‏ی 106 عراقی‏ها‏ ردمان را زدند. با تیربار ضد هوایی و خمپاره 106 به ما حمله ور شدند. از بالای تپه ‏‏تا پایین همینطور زدند و ما فرار کردیم. اگر می‏ایستادم، خمپاره توی سرم می‏خورد. هرجا قدم می‏گذاشتم، یک ثانیه بعد، خمپاره همانجا خورده بود. داشتیم با دوستم فرار می‏کردیم که دوستم رفت روی مین والمرا و درجا شهید شد. شاید بگویم 100 تا ترکش و ساچمه مین توی تنش فرو رفت. ترکش‏ها به من هم خوردند و زمین گیرم کردند. همانجا بود که خمپاره درست خورد روی پایم.

عوارض جانبازی چطور برای شما معلوم شد؟
توی خانه به من گفتند. از وقتی جنگ تمام شد و به خانه برگشتم، دیدم که خواهر و برادرم به من می‏گویند که تو حالت عادی نداری. اوایل خودم چیزی دستگیرم نمی‏‏شد و حرف‏های آنها را قبول نداشتم. اما کم کم که حالت‏های عصبی‏ام بیشتر شد، خودم هم باور کردم که مشکل عصبی دارم. شما فکر کن، سر سفره غذا با یک تلنگر کوچک ظرف غذا را پرت می‏کردم به سمت خواهر یا مادرم.

مواد مخدر هم مصرف می‏کنی؟
صد در صد. اگر نکنم که نمی‏‏توانم حتی یک ساعت عادی زندگی کنم!
...

احمدرضا امیری سامانی



 
تعداد بازدید: 13292


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

مهران، شهر آینه‌ها – 1

بهمن ماه سال 1364 بود و من تازه از مرخصی برگشته بودم. به پرسنلی لشکر رفتم، تا چند ساعت مرخصی بگیرم، برای تلفن کردن به شهرمان؛ بافت. وقتی خبر سلامتم را رساندم، راهم را گرفتم به طرف قرارگاه. وقتی رسیدم، ساعت هفت بود؛ هفت شب. شنیدم که فرماندهی تیپ ادوات سراغم را گرفته. چند ماهی بود که فرماندهی واحد «دوشکا» را به عهده گذاشته بودند.