گوش سپردن به مسائل مهم

فرصت‌های بی‌شمار تاریخ شفاهی برای معلمان تاریخ

امروز به مجموعه‌ مقالاتی باز می‌گردیم که در آن از متخصصان و دست‌اندرکاران تاریخ شفاهی می‌پرسیم که چگونه به دنیای صوتی وارد شدند و چرا تاریخ شفاهی را دوست دارند؟ در ذیل، جسیکا تیلور قدرت تاریخ شفاهی را در کار توضیح داده و تشریح می‌نماید که چرا تاریخ شفاهی فرصت‌های بی‌شماری را در اختیار معلمان تاریخ قرار می‌دهد؟

خاطرات شهید علی صیادشیرازی

امیر سپهبد شهید، علی صیادشیرازی (1378- 1323) در سال‌های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و عضو شورای عالی دفاع بوده ‌است. خاطره‌ای از او درباره جاماندن گروهش از شهید دکتر مصطفی چمران و نجات از دره‌ای در منطقه سردشت می‌شنویم و می‌بینیم. او مهمان ششمین برنامه شب خاطره (20 خرداد1372) بود.

چشم در چشم آنان(5)

با اینکه گاهی ترس بر من غلبه می‌کرد، امّا آرامش عجیبی در ظاهرم بود که آنها نمی‌توانستند به راز درونم پی ببرند و همین مسئله آنها را بیشتر ناراحت می‌کرد. آن روز دوبار مرا برای بازجویی بردند. سعی می‌کردم تا آنجا که امکان دارد صحبت‌هایم شبیه به هم باشد. چون آنها آن‌قدر بازجویی می‌کردند تا تضادی پیدا کنند و همان را وسیله قرار بدهند.
نگاهی به کتاب «اَم کاکا»

ورود به جزییات و چاشنی‌سازی برای خاطرات

جنگ، پیر و جوان نمی‌شناخت. همه را درگیر کرده بود. از پدر خانواده تا نوجوانی که فرزند او بود، زن و بچه، شهری و روستایی، همه تحت تاثیر جنگ تحمیلی عراق علیه ایران قرار داشتند. همین است که بین رزمندگان از نوجوان تا پیرمرد، از بسیجی تا سپاهی و ارتشی دیده می‌شد. هر کدام از این افراد که جنگ را تجربه کردند، به تنهایی می‌توانند روایتگر گوشه‌هایی از آن باشند. آنها راویان این رویداد بزرگ هستند و هر یک از این روایت‌ها بخشی از تاریخ شفاهی دوران هشت سال دفاع مقدس را تشکیل می‌دهد.
حاج کاظم موسی‌خان

مبارزِ لب فروبسته فراموش شده

نمی‌دانم چرا درباره مردی می‌نویسم که هیچ‌گاه نمی‌خواست شناخته شود و معروف گردد. دوست نداشت از گذشته‌های دور سخن بگوید و خاطراتش را با همه تلخی‌ها و شیرینی‌ها حتی به پسرانش بازگو نماید. شاید نمی‌خواهد با بیان یادمانده‌هایش و فراز و فرود فعالیت‌های سیاسی‌اش، شائبه سهم‌خواهی و کسب شهرت و جایگاه برایش ایجاد شود، پس حدود پنجاه سال مُهر سکوت بر لبانش زد و از زندگانی سیاسی و فعالیت‌های سیاسی خویش سخنی نگفت.
برپایی نوزدهمین همایش بین‌المللی تاریخ شفاهی در هندوستان ـ بخش دوم و پایانی

موقعیت ممتاز مصاحبه‌های بلند تاریخ شفاهی و ساختارهای جایگزین

در سومین روز از جلسات همزمان، صداهای به حاشیه رانده شده، سرگذشت مردمان خاموش، روایت‌ها و ضدروایت‌ها مطرح شدند. همچنین بخش‌های آرشیو تاریخ شفاهی به بحث و گفت‌وگودر مورد نقش آرشیو در جمع‌آوری، حفظ و نگهداری اطلاعات و چالش‌های هر کدام از این مقولات پرداختند. مباحث در دیگر بخش‌ها شامل: مورخان تاریخ‌شفاهی جوامع بومی و تجربه آنها از استعمار؛ تاریخ شفاهی و سیاست هویت؛ جنسیت و تاریخ شفاهی؛ تاریخ‌های خانوادگی، روایت‌های تاریخ شفاهی شوروی و تجارب دوران پس از فروپاشی شوروی؛ جنسیت و هویت؛ روایت‌های شفاهی و مباحث خاطرات بودند.

خاطرات شمس آل‌احمد

شمس‌الدین سادات آل‌احمد (1308- 1389) نویسنده و پژوهشگر، دبیر آموزش و پرورش و برادر جلال آل‌احمد، نویسنده و داستان‌نویس مشهور بود. خاطراتی از او را که در ششمین برنامه شب خاطره (20 خرداد1372) روایت شد، می‌بینیم و می‌شنویم. شمس آل‌احمد، ماجرای دیداری با شهید دکتر مصطفی چمران را تعریف می‌کند.
از حوزه‌ هنری تا خط مقدم جنگ

اصغر نقی‌زاده، دوربین و نارنجکش!

اصغر نقی‌زاده، بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون که فعالیت خود را از حوزه هنری آغاز کرده است، با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به عنوان عکاس جنگی به جبهه‌های نبرد رفت تا لحظه به لحظه جنگ را در قاب عکس‌ها به تصویر بکشاند. او که این روزها 54 ساله است، از خاطرات خود درباره روزهای دفاع مقدس در جبهه‌های جنوب و غرب با سایت تاریخ شفاهی ایران سخن گفت.
به مناسبت بیست‌وهشتمین سالروز پذیرش قطعنامه 598

روشنگری خاطرات درباره پایان جنگ

حمله سراسری ارتش صدام به خاک ایران، روز 31 شهریور 1359 صورت گرفت. مردم ایران در آستانه جنگی ناخوانده قرار گرفتند و در انتظار عکس‌العملی از سوی سازمان ملل متحد بودند. یک هفته بعد، یعنی ششم مهر ماه، قطعنامه 497 توسط سازمان ملل متحد صادر شد، اما مفاد آن به نفع متجاوز بود و در آن، اشاره‌ای به لزوم عقب‌نشینی عراق از خاک ایران نشده بود. پس ملت ما دریافتند که امیدی به نهادهای بین‌المللی برای برقراری عدالت و صلح نیست!
 

چشم در چشم آنان(4)

فرمانده آمد. پرسید: «عربی بلدی؟» گفتم: «نه.» مترجمی را به اسم علی آوردند که شکم خیلی بزرگی داشت. با احترام سلام کرد. فرمانده شروع کرد به سؤال کردن. و از سؤال‌هایش به نظر می‌رسید که بعثی نباشد. می‌گفت: «شما چطور مسلمانی هستید و قرآن می‌خوانید، ولی عربی بلد نیستید.»