سیصد و سی و نهمین شب خاطره -2

نامه‌رسان

به ما گفتند که آماده باشید تا برویم. الان مهمات هم از پادگان می‌گیریم و به شما هم می‌دهیم. بعضی آقایان واقعاً بلد نیستند و این هنر را ندارند که خانم‌ها را دلداری بدهند. این آقای کرمانشاهی می‌دید ما داریم می‌ترسیم و مانند بید می‌لرزیم، یک نارنجک به دست ما داد و گفت: دیروز فرمانده کومله کرمانشاه در جاده کامیاران که شما الآن از آن‌جا می‌روید به دست بچه‌های ما کشته شده و اعضای کومله خیلی عصبانی است.

برشی از کتاب شاهدان حماسه

خاطرات اشرف سیف‌الدینی درباره آزادی خرمشهر

شب پیروزی و فتح خرمشهر را هیچ زمانی فراموش نمی‌کنم. آسمان اهواز حال و هوای دیگری داشت، حس عجیبی داشتیم هر لحظه منتظر شنیدن صدای الله‌اکبر پیروزی بودیم. به هر جا که نگاه می‌کردی دست‌های به دعا رفته را می‌دید که برای پیروزی رزمندگان دعا می‌کردند و عنایت خدا شامل حال رزمندگان شد و خرمشهر آزاد گشت. ذکر صلوات و تکبیر همه بلند شد، نمی‌توان آن لحظات را بیان کرد ما فقط شاهدی بر این حماسه بزرگ بودیم.

سیصد و سی و نهمین شب خاطره -1

نامه‌رسان

سیصدو سی‌و نهمین برنامه شب خاطره با عنوان «نامه‌رسان»، پنجشنبه ۷ مهر 1401، با حضور خانواده پست‌بانک کشور در تالار سوره حوزه هنری، با اجرای داوود صالحی برگزار شد. راوی اول برنامه، خانم مریم کاتبی، پرستار یزدی در دوران دفاع مقدس گفت: وقتی انقلاب شد، بیمارستان‌ها دست گاردی‌ها بود و اگر مردم کمک‌های اولیه می‌دانستند، می‌توانستند خیلی از هم‌میهنان‌شان را نجات دهند. بعد از پیروزی انقلاب، ما در مساجد مختلف به خانم‌ها کمک‌های اولیه را آموزش می‌دادیم تا اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد، مردم آگاهی داشته باشند.

خاطرات علی عِچرَش

«آزادی خرمشهر»

با آزادی خرمشهر و عقب زدن دشمن به مرز شلمچه، ماهشهر از جبهه دورتر شد و شکل پدافندی به خودش گرفت. نیروهایی که برای عملیات به ماهشهر آمده بودند به شهرهای خودشان برگشتند و من بعد از مدتی به خانه رفتم. یاسر در یکی از سنگرها یک آلبوم اسکناس پیدا کرد. همه دورش جمع شدیم که آلبوم را نگاه کنیم. تمام اسکناس‌های ایرانی از دوره‌های قدیم در آلبوم چیده شده بود. مجموعه اسکناس‌ها یک کلکسیون ارزشمند بود. خدا می‌داند صاحب آلبوم چند سال و با چه عشق و علاقه‌ای آن‌ها را جمع کرده بود.

سیصد و سی و هشتمین شب خاطره -3

بچه بازارچه

مادر شهید ابوالقاسم کشمیری درباره فرزندش گفت: برای‌تان از خوابی که درباره شهید دیدم می‌گویم. حدود ۱۵ یا ۱۶ سالگی او را در خواب دیدم که که همراه آقایی که شمشیری در دست داشت، ‌ایستاده بود و در حالی‌که ابوالقاسم شمشیری چوبین داشت،‌ با هم مشق رزم می‌کردند. هیچ‌کس آن‌جا نبود. مدام به او می‌گفتم: ابوالقاسم خطر دارد. ولی آن‌ها همینطور با هم تمرین می‌کردند. جایی که ایستاده بودیم، مرتعی روشن و زیبا بود. آقایی که شمشیر به دست داشت سمت راست من بود و ابوالقاسم سمت چپم...

بخشی از خاطرات امیر سعیدزاده

در هفتم خرداد ۱۳۶۶ مصادف با شب عید سعید فطر می‌شنوم ملا عظیمی در حالی‌که نماز مغرب را در مسجد ادا کرده و در حال رفتن به‌ طرف خانه برای صرف افطار بوده، توسط کومله ترور می‌شود. وقتی خبر را می‌شنوم به بالای سرش در بیمارستان می‌روم. سر ملا عظیمی را روی زانویم می‌گذارم و اشک می‌ریزم. هنوز جان دارد و به چشمانم نگاه می‌کند. ذکر خدا می‌گوید و آرام‌آرام چشمانش را می‌بندد و سر به بهشت می‌گذارد.

خاطرات سردار یوسف فروتن

تهیه‌ آرم برای سپاه

من به‌عنوان مسئول روابط عمومی نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مأمور انتخاب آرم برای سپاه بودم. تعدادی از دوستان که اهل ذوق و هنر بودند در این زمینه به من کمک کردند. از جمله به یکی از دوستان به نام عادل که کار طراحی می‌کرد گفتم: می‌خواهیم آرمی درست کنیم که روح نظامی و عقیدتی و جهان‌شمولی در آن جمع شده و پایه و اساس قرآنی داشته باشد، علاوه ‌بر این همبستگی و وحدت نیز در آن دیده شود. وی بعد از گذشت یک هفته سه آرم تهیه کرد که با کمی اصلاح یکی از آنها را پسندیدم.

سیصد و سی و هشتمین شب خاطره -2

بچه بازارچه

راوی دوم برنامه، دکتر مجید رضاییان از فرماندهان و جانبازان گردان حضرت علی‌اکبر(ع) بود. او در ابتدای سخنانش گفت: وقتی به من گفتند در این محفل باید خاطره‌ای عرض کنم، موجی از خاطرات گوناگون به ذهنم آمد و مشکل جدی من انتخاب یکی از آن‌ها بود. بیان خاطره در جمع فرماندهان و رزمندگانی که در آن گردان بودند، کاری بسیار سخت و دشوارتر از صحبت کردن در محافل دیگر است. لذا خاطره‌ای از شهادت یکی از دوستانم در گردان حضرت علی‌اکبر(ع) برایتان نقل می‌کنم.

سیصد و سی و هشتمین شب خاطره -1

بچه بازارچه

سیصد و سی ‌و هشتمین برنامه شب خاطره با عنوان «بچه بازارچه»، پنجشنبه ۳ شهریور1401با حضور رزمندگان گردان حضرت علی‌اکبر(ع) از لشکر۱۰ حضرت سیدالشهدا(ع) در تالار سوره حوزه هنری و با اجرای محمدحسین محمودیان برگزار شد. راوی اول شب خاطره، دکتر جواد چپردار بود. او در ابتدای سخنان خود گفت: بیان خاطره در جمع رزمندگان و فرماندهان گردان حضرت علی‌اکبر(ع)، از وجهی جسارت است و از وجهی توفیق و سعادت...

خاطره‌ای از محمدرضا یوسفی

سرقت داروهای داروخانه‌ شهر

در روزهای پس از انقلاب اسلامی، بسیاری به خاطر دارند که در گوشه‌وکنار شهرها جوانانی جمع می‌شدند و هر یک نماینده گروهی بودند: گروه‌هایی مانند حزب توده، منافقان، چریک‌های فدایی، دمکرات، حزب‌اللهی و... که هر یک با عقاید و افکار سیاسی و جهان‌بینی متفاوت، با هم مناظره می‌کردند و گاه حین مناظره درگیری‌های فیزیکی هم بینشان پیش می‌آمد. من هم علاقه‌مند به این گونه مناظره‌های خیابانی بودم. شبی در محل فلکه‌ ستاد شیراز وارد جرگه‌ مناظره‌کنندگان شدم.
1
...
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-49

دو ساعت از زخمی شدنم گذشته بود. هوا کم‌کم روشن می‌شد. همچنان مشغول خواندن قرآن بودم. تنهایی و زخم را فراموش کرده بودم. ناگهان متوجه شدم دو نفر از سربازان شما در فاصله نسبتاً زیادی به طرفم می‌آیند. خوشحال شدم. جان تازه‌ای گرفتم و با تمام قوا فریاد زدم. هر چه فریاد می‌کردم آنها نمی‌شنیدند. بالاخره هم مسیرشان را تغییر دادند و به طرف دیگر رفتند.