کتاب‌های تاریخ شفاهی با محوریت شهید طهرانی مقدم

از خط مقدم تا فاتح قدس

در روز بیست و یکم آبان سال 1390، سردار حسن طهرانی مقدم، پدر موشکی ایران در پادگان شهید مدرس بر اثر انفجار زاغه مهمات به شهادت رسید. در این نوشتار سعی شده به معرفی برخی از کتاب‌های تاریخ شفاهی که با محوریت زندگی این سردار دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده است پرداخته شود.

سیصد و هجدهمین برنامه شب خاطره -2

در سوریه دوست و دشمن ثابت و زمین مشخصی نداشتیم

بعد از جنگ به دلیل علاقه‌ای که به پرستاری داشتم وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم. ما را برای کارآموزی به بیمارستان‌های مختلف می‌فرستادند که بیمارستان اخگر یکی از آنها بود. با مجروحین بوسنی در این بیمارستان آشنا شدم. مجروحین بوسنی انسان‌های جالب اروپایی و از شبهه جزیره بالکان بودند...

سیصد و هجدهمین برنامه شب خاطره -1

ما با عطوفت و اخلاق اسلامی یک خاطره خوش تا ابد در ذهن خانواده داعشی‌ها به یادگار گذاشتیم

سیصد و هجدهمین برنامه شب خاطره در روز پنج‌شنبه اول آبان 1399 به صورت برخط (آنلاین) در پایگاه اینترنتی آپارات پخش شد. در این برنامه آقای دکتر دانشمندی و آقای علی عنابستانی به بیان خاطرات خود پرداختند و داود صالحی هم به‌ عنوان مجری حضور داشت. نخستین راوی این شب خاطره آقای دکتر دانشمندی است. وی از سال 1392 تا 1397 برای ارائه خدمات درمانی در مناطق مختلف سوریه حضور داشت.

نسبت نزدیک مستند پرتره با تاریخ شفاهی

خاطره‌گویی تصویری از شیوه زندگی و احوال آسید مهدی قوام

نکته قابل توجه در تولید مستندهای پرتره، نسبت نزدیک آنها با تاریخ شفاهی و ابزار مهم آن یعنی گفت‌وگوی فعال و مصاحبه است. از این‌رو به جرأت می‌توان گفت که در تولید و ساخت این‌چنین مستندهایی، نمی‌توان از تاریخ شفاهی بهره نگرفت.

در یک جلسه آنلاین، موشکافی شد:

بررسی رویکرد نوین سازمان فرهنگی شهرداری اصفهان در قبال تاریخ شفاهی

«نخستین جلسه شورای مشورتی تاریخ شفاهی سازمان فرهنگی اجتماعی و ورزشی شهرداری اصفهان» 16 مهر 1399 به صورت آنلاین و به همت موزه عصارخانه شاهی برگزار شد. اعضای این شورا، بر رویکردها و راهکارهای جدید در حوزه فعالیتهای تاریخ شفاهی شهر اصفهان اشاره کردند.

سیصد و هفدهمین برنامه شب خاطره - 2

محاصره گردان تخریب

در حالِ محاصره، یک رودخانه‌ نزدیک ما بود که 200 متر با ما فاصله داشت. بالای این رودخانه ارتفاع جنگلی بزرگی بود که لابه‌لای این درخت‌ها سنگرهای بتنی درست کرده بودند و از آنجا ما را می‌زدند. دیدیم چند تا کامیون آمد داخل رودخانه. حدود 16 تا گلوله خمپاره 60 متری داشتیم. در جنگِ نزدیک، خمپاره، کارایی چندانی ندارد.

سیصد و هفدهمین برنامه شب خاطره - 1

روایت یک عملیات

سیصد و هفدهمین برنامه شب خاطره در روز پنج‌شنبه هفتم مهر 1399 به صورت برخط (آنلاین) در پایگاه اینترنتی آپارات پخش شد. در این برنامه تیمسار اسدالله میرمحمدی و سردار جعفر جهروتی‌زاده به بیان خاطرات خود پرداختند و داود صالحی به عنوان مجری حضور داشت.

گزارش تصویری از حمله نیروهای عراقی به تهران در آغاز جنگ ایران و عراق

ساعت دو و ربع بعدازظهر روز دوشنبه سی‌ویکم شهریور 1359، غلامحسین شیخ‌الاسلامی مشغول مطالعه در خانه خود در طبقه سوم در آپارتمانی در شهر زیبا بود که صدای انفجار مهیبی را شنید. فوراً به طرف بالکن خانه رفته و دود بزرگی را در اطراف فرودگاه مهرآباد مشاهده می‌کند. با توجه به فاصله (مستقیم) هفت کیلومتری تا فرودگاه، انفجار حدوداً 20 ثانیه قبل اتفاق افتاده بود و دود آن کاملاً مشخص بود. بلافاصله دوربین آماتوری خود را برداشته و دو عکس زیر را می‌گیرد.

سیصد و شانزدهمین شب خاطره-2

سلاح اصلی مانده از جنگ، فرهنگ ایثار و شهادت است

ملیات خیبر در منطقه خوزستان و هورالعظیم شکل گرفت که تقریباً از سه جبهه مختلف در منطقه‌های طلائیه، جزایر شمالی و جنوبی و القرنه آغاز شده بود. بنده در شب عملیات در منطقه القرنه حضور داشتم، بعد از این‌که کارهای عملیات تمام شد، به عقب برگشتیم. زمانی که به عقب برگشتیم دور تا دور خاک‌ریز اسامی دوستانی که شهید شده بودند دیدم؛ دوستانی که تا چند روز پیش در کنار ما بودند.

سیصد و شانزدهمین شب خاطره-1

چند خاطره از دوران اسارت به دست تکفیری‌ها

سیصد و شانزدهمین برنامه شب خاطره، در ششم شهریور 1399 به صورت برخط در وب‌سایت آپارات برگزار شد. در این برنامه، «مصطفی بیدقی» اسیر آزاد شده از دست تکفیری‌ها و «علی ولی‌زاده» تخریب‌چی دوران جنگ تحمیلی خاطرات خود را بازگو ‌کردند. در این برنامه داود صالحی به عنوان مجری حضور داشت.
1
...
 

برد ایمان – 12

همه به خط شدند و بعد بلیتها را بین بچّه‌ها پخش کردند. فکر می‌کنم دو سه قطار بود که می‌خواست بچّه‌ها را ببرد؛ ولی با این حال باز بلیت به بعضی نرسید؛ از جمله ما. ولی از خوشوقتی ما و از آنجا که خدا نمی‌خواست بیشتر معطل شویم، دو بلیت هم برای ما جور شد و من و محمدرضا مصلح با هم سوار قطار شدیم و یک جوری، با انبوه بچّه‌ها، در یک کوپه کنار آمدیم.