نقد و بررسی کتاب مطبخ: خاطرات اسیر آزاد شدۀ ایرانی باباعلی (سبزعلی) رمضانپور

زندگی در اردوگاه تکریت 12

جعفر گلشن روغنی

09 شهریور 1404


«از روی تابلوها فهمیدم ما را به بصره می‌برند. مثل قطار درازی وارد شهر شدیم. حدس زدم می‌خواهند تبلیغات کنند و بگویند اسیر زیادی گرفته‌اند. مردم در دو طرفِ خیابان ایستاده بودند و آب دهان می‌انداختند روی ما. چند نفرشان با سنگ و کلوخ به سر و صورتمان زدند. یاد شهادت امام حسین(ع) و اسارت حضرت زینب(س) افتادم. بچه‌ها بغض کرده بودند. یکی از اسرا که عربی می‌دانست سرِ مردم داد زد: چه کار می‌کنید؟ مگر اجداد شما با اولاد پیغمبر همین کار را نکردند؟ داشت فریاد می زد که سربازها ریختند سرش و با مشت و لگد او را کف ماشین انداختند. آن قدر دریده بودند که گفتند به امام فحش بدهیم. هر کاری کردند لب باز نکردیم. با قنداق تفنگشان ما را زدند. دستمان از پشت بسته بود و نمی‌توانستیم از خودمان دفاع کنیم. یکی از سربازها ایستاده بود روبه‌رویم و هی می‌گفت فحش بدهم. آن قدر سر تکان دادم که با پوتین کوبید به قفسۀ سینه‌ام. چنان کوبید که نفسم قطع شد. انگار قلبم ایستاد. مرگ را جلوی چشمانم دیدم. چشمهایم داشت از کاسه در می‌آمد که نفسم برگشت». (ص62 و 63)

 این عبارات، بخشی از خاطرات آزاده سرافراز باباعلی رمضان‌پور با نام مستعار سبزعلی است که در کتابی با عنوان «مطبخ» گردآمده است. حسن و حسین شیردل طی 14 ساعت گفت‌وگو در 12 جلسه با او مصاحبه کردند و به ثبت و ضبط و تدوین ‎‎‌‌خاطراتش همت گماشتند. او در شهر بابل به سال 1344ش به دنیا آمد. پنجمین فرزند خانواده بود و پیش از او دو پسر و دو دختر زاده شده بودند و پس از او نیز خداوند به پدرش گداعلی و مادرش، دختر دیگری نیز عنایت کرد. پدر با کشاورزی روی زمین‌های مردم، اقتصاد خانواده را اداره می‌کرد. سبزعلی از کودکی و دوران تحصیل ابتدایی، دوست داشت مرتب و منظم باشد و لباس‌هایش کثیف نشود. همیشه لباس‌هایش تمیز و شیک و ظرف غذایش سرِ سفره تمیز و بدون ماندۀ غذا بود. سال ششم ابتدایی از صحبت‌های مخفیانه همکلاسی‌هایش فهمید در کشور خبرهایی است. آنگونه که معلم‌ها، دانش‌آموزان را از اوضاع ترسانده و «می‌گفتند یک‌راست به خانه برویم و در شلوغی و تظاهرات خیابان‌ها، کاری به کار مردم نداشته باشیم. [بدین ترتیب به قول خودش] این طوری بود که کم‌کم آیت‌الله خمینی را شناختم». (ص 8) ورود امام خمینی به ایران در 12 بهمن 1357 را از طریق تلویزیون منزل عمه‌اش تماشا کرد و در ادامه شاهد شادی مردم بابل از این اتفاق بود. «مردم شربت و شیرینی و شکلات پخش می‌کردند. شعار می‌دادند. دست می‌زدند و سوت می‌کشیدند. چند نفر را دیدیم که عکس شاه را از روی در و دیوار پاره می‌کردند و به جای آن عکس امام را می‌چسباندند». (ص 8 و 9) پس از پیروزی انقلاب به سبب کار تابستانه در مغازه نجاری بازار بابل، شاهد درگیری طرفداران گروهک‌های سیاسی با انقلابیون مذهبی بود و حتی با تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین خلق آشنا شد. از افکارشان که مدعی پیاده کردن «عدل علی» بودند خوشش آمد و به جلسات آنها راه پیدا کرد، اما آشنایی و معاشرت با دو تن از بسیجی‌های محله، سبب شد جذب بسیج، مسجد و مسائل جبهه و جنگ شود. با شنیدن خبر انفجار دفتر نخست‌وزیری و شهادت آقایان رجایی و باهنر در هشتم شهریور 1360 توسط منافقین (سازمان مجاهدین خلق) در پایگاه بسیج محله‌اش حاضر و ثبت‌نام کرد. چند روز آموزش نظامی دید و در حالی که روزها درس می‌خواند، شب‌ها به نگهبانی و گشت و ایست بازرسی از سوی پایگاه بسیج می‌رفت. به ‌واسطه فعالیت بیشتر منافقین در شهر و ترور چند تن از اهالی متدین از سوی آنها، حضوری فعال و جدی در بسیج یافت.

در خرداد 1362 برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کرد و از مقابل ستاد بسیج در خیابان قصر تا میدان کیاکلا به همراه دیگران، رژۀ اعزام رفت. در پادگان آموزشی منجیل دوره آموزشی 38 روزه گذراند. سپس به منطقه سنندج و لشکر 8 نجف اعزام شد. بعد از تقسیم در مریوان به همراه عده‌ای دیگر برای مأموریتی 35 روزه راهی قله «نچی پشته» شد. جایی که کله‌قندی روبه‌رویشان قرار داشت. مأموریت او و همراهانش تا 105 روز در دل نیروهای کومله و دمکرات کردستان به طول انجامید. آذر 1363 با سکینه آقاجانی ازدواج کرد و یک سال بعد، مریم؛ نخستین فرزندش متولد شد. پاییز 1365 دوباره به جبهه رفت و در واحد ادوات لشکر 25 دوره آموزشی کار با دوشکا، خمپاره 60 و آرپی‌جی 11 را فراگرفت و به‌ طور ویژه دوشکاچی شد.

سپس راوی به فاو فرستاده شد. پس از آن درکردستان مسئول محور شد؛ جایی که مشرف به شهر ماووت عراق بود. 4 خرداد 1367 در شلمچه در پاتک دشمن اسیر شد. در بصره برای آن‌که کمتر بازجویی و شکنجه شود خود را راننده تانکر آب معرفی کرد. پس از شکنجه و بازجویی در استخبارات بغداد، به اردوگاه تکریت 12 انتقال داده شد. هنگام ورود «در هر طرف 20 نفر با کابل ایستاده بودند. در این تونل فهمیدیم که این توبمیری از آن توبمیری‌ها نیست. طوری خوشامد گفتند که دردش هرگز از یادمان نرود». (ص 67)

نقیب‌جمال، فرمانده اردوگاه تکریت 12، بسیار بی‌رحم، مغرور و سنگ‌دل بود و از هر آزار و شکنجه‌ای استفاده می‌کرد: «نقیب‌جمال دستور داد ما را بزنند. کابل‌ها مثل بال زدنِ کلاغ‌ها بالا و پایین می‌شد. رنگِ تن ما شده بود عین پر کلاغ سیاه. ما کتک می‌خوردیم و آن‌ها تماشا می‌کردند. هیچ کدام از سربازها حتی جرأت نداشتند خسته شوند. انگار باید آن قدر می‌زدند تا نقیب‌جمال دستش را بالا می‌آورد و می‌گفت دست نگه دارند. وسط معرکۀ کتک خوردن، نقیب‌جمال به امیری که از بچه‌های شیراز بود گفت: «قلتَ مات صدام؟ امیری گفت: «نه، نه، من نگفتم صدام مرده! اصلاً نگذاشتند حرفش تمام شود. او را بردند جلوی پای نقیب‌جمال. یک قلوه سنگ گذاشتند توی دهانش و شروع کردند به لگد زدن به دهانش. دندان‌های امیری را خُرد کردند. لب‌هایش پاره‌پاره شد و سرو صورتش سیاه و کبود شد. اشکِ همه‌مان درآمد. آن قدر زدند که بی‌هوش شدیم. یک حلب 18کیلویی روغن و یک ظرف کمپوت آوردند. حلب پر از آب بود. با لیوان روی‌مان آب ریختند که به هوش بیاییم. تا مدتی بازوها و پاهای‌مان ورم داشت. موقع راه رفتن یا دویدن ورم‌های تنمان مثل تاولی بزرگ تکان‌تکان می‌خورد. موقعِ از جلو‌نظام، مراقب بودیم دست و انگشت نفر پشت سری‌مان به پشت و شانهۀ ما نخورد که دادمان در می‌آمد». (ص 69)

راوی از صفحه 57 (فصل 7) به آخر حدود 100 صفحه درباره ایام اسارت سخن گفته است. ظاهراً علت نامگذاری خاطراتش به نام «مطبخ» این بوده است که او پس از چندی در شمار اعضای آشپزخانه اردوگاه درآمد و در آنجا در جمع 24 نفره، برای اسیران پخت‌وپز می‌کرد: «هر روز 9 کیسة 20 کیلویی برنج را باید می‌پختیم و بین 3300 نفر تقسیم می‌کردیم. در حالت معمولی برای هر نفر 100 گرم برنج درنظر می‌گیرند، ولی آنجا این میزان کمتر از 50 گرم بود». (ص 80) این نامگذاری برای خاطراتش در حالی صورت گرفته است که مأمورین عراقی اردوگاه او را «طباخ» صدا می‌زدند. (ص 119 و 131) ازین‌رو به نظر می‌رسد اگر نام کتاب را «طباخ» می‌گذاشتند، شاید زیبنده‌تر بود.

او هرچند در مطبخ مشغول به کار بود، اما به دلیل شهامت و جسارت و قدرت بدنی بالایی که داشت در منازعه‌های مختلف تلاش می‌کرد از اسرا دفاع کند تا مورد ظلم واقع نشوند؛ هرچند او همچون بقیه اسرا شکنجه می‌شد و کتک می‌خورد. حتی یک بار پیشتاز دیگر اسرا به استقبال تنبیه شدید از سوی افسران عراقی رفت: «وقتی نوبتم شد من و یکی از بچه‌ها از اتاقک بیرون رفتیم. کیسه‌ای برزنتی کشیدند روی سرِ ما. دیگر جایی را نمی‌دیدی و نمی‌دانستی از کجا و کدام سمت می‌خوری. از روبه‌رو پشت شکم، پا یا پهلو. یک نفر دو تا کف‌گرگی زد. یکی دیگر با مشت زد به صورتم. طوری زد که احساس کردم چشم‌هایم از کاسه درآمد و برگشت جای خودش. یک مشت خورد روی کلیه‌ام. مشت دیگری هم چسبید به فکم. چهار نفری زدند. بعد مرا خواباندند. دو نفر روی دو دستم ایستادند. سنگین‌ترین‌شان پیراهنم را بالا داد و روی سرم نشست. خیلی تعجب کردم؛ چون این اولین باری بود که پیراهنم را بالا داده بودند. دلیل این کارشان را نفهمیدم. زیر باسن پت و پهن آن عراقی نفسم بند آمده بود. دو نفر دیگر پاهایم را دراز کردند و با طناب بستند. فهمیدم می‌خواهند مرا فلک کنند. با خودم گفتم: «خدایا، به من قدرت بده کم نیاورم. میله‌ای را در طناب گذاشتند و آن را چرخاندند. آن قدر درد داشت که حس کردم گوشت پایم دارد کنده می‌شود. دو نفری که میله را نگه داشته بودند پای مرا بالا آوردند و یکی دیگر از عراقی‌ها با میلۀ گرد شروع کرد به فلک کردنِ من. انگشت شست پایم با یکی دو ضربۀ اول شکست. آن قدر زد تا فلک کردن من تمام شد. حالا شوکر آوردند. تازه فهمیدم چرا پیراهنم را بالا داده بودند. شوکر را تازگی‌ها آورده بودند. کار با شوکر را بلد نبودند. حتی ولتاژش هم تنظیم نشده بود. به شکمم زدند. نمی‌دانم چقدر پریدم و چقدر بال‌بال زدم. هی تکه‌تکه امتحان کردند و ولتاژ شوکر را با این روش، تنظیم کردند. وقتی مرا بیرون آوردند هنوز کیسه روی سرم بود. کیسه را تا برداشتند با سروصورت پاره و خونی شروع کردم به خندیدن به بچه‌ها گفتم: «حالا شما بروید سهمتان را بگیرید». خندۀ من و بچه‌ها بیشتر عذابشان می‌داد. از نیمه‌های شب دردم شروع شد. فردا دکتر آمد بالای سرم گفت: شستت شکسته است. تمام تنم هم سیاه بود، عین زغال، عین شب کبودِ کبود سرتاپا». (ص 108 و 109)

از نقاط قوت خاطرات سبزعلی این است که از مسائل بسیاری سخن گفته است: از نحوۀ ورود به اردوگاه، آموزش طرز نشستن اسرا مقابل افسران عراقی، شیوه طبخ و توزیع و غذا خوردن اسرا در یک ظرف با همدیگر، نظافت، حمام کردن، سهمیه صابون و دیگر مسائل بهداشتی اسرا، کلاس‌های آموزشی که اسرا برای خود مخفیانه ترتیب داده بودند، بهداری اردوگاه و شیوۀ مداوای زخمی‌ها، چگونگی شهادت تعدادی از اسرا در اثر اسهال خونی، اندازه کردن لباس‌های اسارت توسط برخی از اسرای خیاط، کم‌غذایی، گرسنگی و تشنگی همیشگی اسرا، شیرینی و حلواپزی اسرا با آردِ نان خشک، شیوع بیماری گال، وضعیت بهداری، درد دندان و شیوۀ مداوای اسرا، مقابلۀ اسرا با پخش موسیقی از بلندگوهای اردوگاه با از کار انداختن آنها، سهمیۀ سیگار، نقاشی آقا نعمت از اسرای ایرانی روی دیوارهای اردوگاه و از همسران افسران عراقی روی بوم، تیغ زدن سر و صورت، چگونگی ادارۀ آسایشگاه‌ها توسط اسرا، سهمیۀ روزانۀ شکنجه و کتک خوردنِ اسرا، عزاداری محرم، درگیری برخی اسرا با هم، حضور مهدی ابریشم‌چی در اردوگاه و سخنرانی برای جذب اسرای ضعیف‌النفس به منافقین، گریۀ اسرا با شنیدن پذیرش قطعنامه 598 از سوی امام خمینی، اعلام خبر رحلت امام‌ خمینی و گریه و عزاداری اسرا، اجبار اسرا برای توهین به امام خمینی و امتناع اسرا، کُشتی گرفتن با عراقی‌ها، انداختن تنبیهی اسرا در چاه توالت، توصیف افسران و سربازان عراقی اردوگاه و شیوۀ رفتار آنها، دیده‌بوسی و کیک خوردن در عید نوروز، مقدمات آزادی و حضور مأموران صلیب سرخ پیش از آزادی، چگونگی رسیدن اسرا از اردوگاه تا مرز ایران، حضور خبرنگاران با دوربین و میکروفون، قرنطینه سه روزه در پادگان باختران، تسویه حساب اسرا با برخی از اسیران ایرانی که در ایام اسارت به اشکال مختلف اسیران را آزار و اذیت کرده بودند از جمله: بریدن گوش علی کُپل تهرانی؛ جاسوس عراقی‌ها توسط چند اسیر، کتک زدن اسیری به نام کیوان که برای خودشیرینی، اسرا را در اردوگاه کتک می‌زد، کتک زدن فاضلی که در بهداری اردوگاه موجب آزار و اذیت مجروحان اردوگاه بود.

از دیگر نکات جالب و قابل توجه خاطرات سبزعلی، ذکر اسامی اسرایی بود که در همکاری با عراقی‌ها بر اذیت و آزار و شکنجه و سختی اسیران می‌افزودند و به قولی خیانت می‌کردند. علی رهداری (از ژاندارم‌های اخراجی زمان شاه، اهل زابل و رئیس آسایشگاه شماره 6)، حسن کاشانی (مسئول مطبخ و نورچشمی‌عراقی‌ها)، اسماعیل (گاهی بچه‌ها را کتک می‌زد و چند پاسدار را لو داده بود و خیالاتی در مورد یکی از اسرای کم‌سن داشت. بنابراین یکبار اسرا برای کشتن او اقدام کردند اما زنده ماند).

توصیف سبزعلی از انواع کابل‌های مورد استفاده مأمورین عراقی، خواندنی‌ است: «عراقی‌ها چند نوع کابل داشتند. یک نوع از این کابل‌ها به باریکی مداد و خودکار بود. در طول این کابل نازک چند گره می‌زدند و نوک این کابل را رشته رشته می‌کردند. وقتی می‌خورد عین این بود که آتشت بزند. داغ بگذارند روی تنت. بدجوری هم صدا می‌کرد. یک نوع دیگر کابل‌هایشان ضخیم و کلفت بود که تکلیفش مشخص بود. یک کابل افشان و مفتولی هم داشتند. نوک این کابل را لخت می‌کردند و با انبردست سرش را کج می‌کردند؛ مثل قلاب‌های ماهیگیری یا چنگک قصابی. وقتی با این کابل می‌زدند، آن قسمتِ قلابی‌شکل فرومی‌رفت در تن. وقتی کابل بر می‌گشت گوشت و خون را با هم بیرون می‌کشید. سرشان پر بود از این ایده‌ها. افکارشان حول شکنجه و درد می‌گشت. با هم که می‌نشستند با کیف و لذت دربارۀ کابل‌ها، نوع زدن و شکلِ زدن و چنین چیزهایی حرف می‌زدند. به هم مشورت می‌دادند که چطور بزنی تا هم درد بیشتری داشته باشد هم سر و صدای بیشتری تولید کند. گاهی روی کتک خوردن ما شرط‌بندی می‌کردند». (ص 111 و 112)

راوی، سرانجام پس از حدود دو سال و نیم اسارت در 8 شهریور 1369 آزاد شد و به وطن بازگشت.

در کنار نقاط قوت و اطلاعات بسیاری که در این کتاب جمع و ارائه شده است، اشکالاتی نیز به چشم می‌خورد. از جمله:
مصاحبه‌کنندگان از ذکر تاریخ 12 جلسه مصاحبه خویش با صاحب خاطرات خودداری کرده‌اند. این امر در فهم دقیق‌ خواننده برای درک شرایط زمانه حاکم بر ذهن صاحب خاطرات، اختلال ایجاد می‌کند زیرا می‌دانیم که شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر زمانه و تاریخی کاملاً بر ذهن گویندۀ خاطرات اثرگذار است و می‌تواند بر تأکید خاطره‌گو به بیان برخی مسائل یا نگفتن آنها مؤثر واقع شود. امواج، جریان‌ها و مسائل مهم زمانه در شکل‌دهی چگونگی و میزان بیان خاطرات تأثیر دارد. ضمناً در همین صفحه 6 ، زمان آزادی راوی به جای 1369 به غلط 1368 ثبت شده است.

خاطرات رمضانپور در 11 فصل و با ذکر شماره ارائه شده است، بدون آنکه شماره‌گذاری هر فصل مفهوم و اهمیتی برای خواننده به همراه داشته باشد. ای کاش به جای فصل‌بندی با اعداد، هر فصلی با عنوانی مشخص ارائه می‌شد تا خواننده بداند فصل مربوط به چه واقعه یا مسائلی از اسارت رمضانپور را می‌خواند. در مقام مثال به خوبی می‌شود به جای عنوان «فصل1» عنوان «از تولد تا پیوستن به بسیج» یا به جای فصل 2، عنوان «فراگیری آموزش‌های نظامی و حضور در جبهه‌های غرب کشور» گذاشت تا خواننده بهتر با هر بخش از خاطرات ارتباط برقرار کند.

رمضانپور در صفحه 9 آشنایی اولیه‌اش را با بسیج و پایگاه و مسجد محل به خطا مربوط به زمانی می‌داند که «سال آخر بودم و باید دیپلمم را می‌گرفتم». این بدان معناست که در سن 18 سالگی است و باید سال 1362ش باشد، اما او چند سطر بعد به اشتباه زمان حضورش را در بسیج محل زندگانی‌اش در شهر بابل، بلافاصله در پی انفجار نخست‌وزیری در 8 شهریور1360 ذکر می‌کند. یعنی در سن 16 سالگی. پس از آن هم در صفحه بعد، از حضورش در جلسات تصمیم‌گیری ستاد بسیج و فرماندهان آن سخن می‌گوید که به نمایندگی از جانب رئیس بسیج محله حاضر می‌شده است، در حالی که به صراحت می‌گوید «13سال بیشتر نداشتم». به وضوح روشن است که گوینده خاطرات یا تدوین‌گران خاطرات یعنی برادران شیردل باز هم بی‌دقتی کرده‌اند. جالب این که در ص12، تاریخ اعزامش به جبهه را خرداد 1362 ذکر می‌کند. حاصل سخن اینکه اصلاً نمی‌توان به تاریخ‌های ذکر شده از سوی راوی در صفحات 8 تا 12 اعتماد کرد و پر از خطاست.

در صفحه 24 در پانویس، در توضیح برای «پل محمدحسن خان» آن را مربوط به قرن دوازدهم می‌خواند و بلافاصله به اشتباه می‌نویسد: «بعدها و در دوران غزنوی، جای آن پلی با خشت و آهک ساخته شد». این در حالی‌ است که حکومت سلسله غزنویان مربوط به قرن چهارم و پنجم قمری است.

در حالی که مطالب کتاب به صورت توالی تاریخی پیش می‌رود و راوی از عملیات کربلای 4 و 5 (دی 1365) سخن می‌گوید، و حتی به صراحت از دو ساله شدن فرزندش یاد می‌کند، در سطر اول از فصل 5 یعنی صفحه 39، سخن از مرخصی گرفتن برای حضور در عید 1365 کنار خانواه است. به نظر می‌رسد، سال 1366 درست است.

در صفحه 65 آمده است: «برایمان در سینی ناهار آوردند و گفتند اسمش «قَصْعَه» است. دور سینی نشستیم. غذا برنجی بود که رویش خوراک لوبیا ریخته بودند». در اینجا هم راوی و هم تدوین‌گران کتاب به اشتباه رفته‌اند. در زبان عربی قصعه به معنای کاسه و ظرف غذا است. خوراک لوبیا را نیز «فاصولیه» می‌گویند و خورشتی است قرمزرنگ که محتوای آن لوبیا سفید و گوشت است. ای کاش حداقل تدوین‌گران یک بار متن کتاب را به فردی آشنا به زبان عربی و فرهنگ مردم عراق برای اظهار نظر می‌دادند تا بخواند و خاطرات از خطای احتمالی به دور بماند. جالب آن که در صفحه 72 تدوینگران آورده‌اند: «به دیس‌های آلومینیومی که توی آن غذا می‌ریختیم، قصعه می‌گفتند». خطا در ادامه متن صفحه 65 هم به شکلی دیگر آمده است: «فرمانده اردوگاه سروان نقیب‌جمال». در زبان عربی نقیب همان درجۀ سروانی است. بدین ترتیب باید نوشته می‌شد «سروان جمال» و در پانویس گفته می‌شد که در زبان عربی نقیب معادل درجۀ سروان در زبان فارسی است. یا اینکه نوشته می‌شد «نقیب‌جمال» و در پانویس توضیحش ذکر می‌شد. در این شکلی که در کتاب آمده است دو بار درجه سروان ذکر شده است. در صفحه 119 آمده است افسر عراقی رو به ما کرد و گفت« طباخین رو». ما جدا شدیم و راه افتادیم». هم راوی و هم تدوین‌گران چون به زبان عربی ناآشنا بودند، در ضبط درست عبارت، خطا کرده‌اند. شکل صحیح آن «طباخین روحوا» است به معنای «آشپزها بروند».

کتاب مطبخ، خاطرات اسیر آزاد شدۀ ایرانی باباعلی (سبزعلی) رمضانپور نوشته حسن و حسین شیردل در سال 1403 و 164 صفحه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.



 
تعداد بازدید: 27


نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
 

شانه‌های زخمی خاکریز - 13

یک شب خواب حاج مجتبی عسکری را دیدم که بیمار است. خواب را به غیاثی گفتم و پرسیدم حاجی کجاست؟ گفت: حاجی رفته غرب! دو روز بعد حاجی را با برانکارد آوردند به قسمت دارویی. حاجی دستش شکسته و چانه‌اش ضرب دیده بود. رفته بود طرف بمو نزدیک جاده. وقتی می‌خواست سنگی را بردارد پایش لیز می‌خورد و با کمر نقش زمین می‌شود.