روایتِ مجروح شدنِ حسن قابلی علاء

وصال معبود

با آن‌که سن کمی داشتم، سومین‌بار بود که از پایگاه مالک‌اشتر به جبهه اعزام می‌شدم. این‌بار هم طبق معمول مرا به لشکر 27 محمد رسول الله(ص) فرستادند و از آن‌جا به گردان حمزه سیدالشهدا مأمور شدم، بعد از چند روز که وارد گردان حمزه شدم، در گروهان یک، دسته یک، به‌عنوان تخریب‌چی مشغول به انجام وظیفه شدم. نفرات این دسته اکثراً متولد 47، 48 بودند و جوّ باصفا و معنوی خاصی بین بچه‌ها حاکم بود. طبق برنامه بچه‌ها باید خودشان را برای عملیاتی که در پیش بود حاضر می‌کردند. ابتدا ما را به یک دوره آموزشی آبی، خاکی فرستادند. پس از آن به اردوگاه کرخه منتقل شدیم.

برشی از کتاب «در کمین گل سرخ»

درباره شهید علی صیاد شیرازی

به مجلس که رسید مدتی از شروع جلسه شورا می‌گذشت. احساس کرد در آن راه‌روهای ساختمان، اوضاع لباس و سر و وضعش خیلی به ‌ذوق می‌زند. مدتی درنگ کرد که به دانشکده افسری برگردد لباس مناسب‌تری بپوشد؛ اما ناگهان تصمیم گرفت با همان هیأت و ترکیب داخل اتاق شود. به هر حال مملکت در حال جنگ بود باید همه این را درک می‌کردند. اتفاقاً تعدادی از فرماندهان لشکرهای عمل‌کننده در عملیات اخیر هم در آن‌جا بودند و نسبت به انتصاب او شاکی بودند...

خاطرات یکی از زنان مازندران

خاطره رأی‌گیری ۱۲ فروردین ۱۳۵۸

راوی: نسرین فاریابی ـ رامسر

رأی‌گیری معروف ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ بود. فرمانداری به ما مأموریت داد تا یک صندوق رأی به طرف ییلاق «جواهرده» ببریم. به تعداد حائزین شرایط، برگه‌ای رأی هم به ما دادند تا همراه با صندوق به ییلاق ببریم. برگه‌ها را توی ساک گذاشتیم و راه افتادیم. آن وقت‌ها مثل حالا ماشین نبود که به راحتی به ییلاق برود. به هر سختی که بود ماشین گرفتیم و بالاخره به جواهرده رسیدیم. مردم ییلاق صندوق و پارچه سفیدی را که قرار بود، روی صندوق بگذاریم و آن ساک را دیدند، فهمیدند که ما جزو عوامل انتخابات هستیم.

سیصد و چهل و هشتمین شب خاطره – 3

راوی سوم برنامه احسان درستکار بود. او گفت: 6 یا 7 نفر بودیم که بعد از شروع جنگ و پیام امام(ره) احساس وظیفه کردیم و در ماه آبان یا آذر از کاشان عازم خرمشهرِ سقوط‌کرده و مناطق جنگی شدیم. گفتیم برویم آبادان که محاصره بود. گفتند نمی‌شود از اهواز به آبادان بروید. باید به ماهشهر بروید و از بندر ماهشهر با لنج به آبادان بروید. تعدادی هم داوطلب از جاهای مختلف بودند. از آب‌راه‌های منطقه ماهشهر به سمت دریا و پس از عبور از دریا، شب داخل چویبده پیاده ‌شدیم. سپس با ماشین به آبادان رفتیم.

خاطرات شهید عبدالرضا سوری درباره عملیات فتح‌المبین

اول و دوم فروردین ماه 1361

سال نو را در حالی آغاز می‌کنیم که همه چیز برای انجام عملیات آماده است و بزرگ‌ترین آرزوی همه ما در این روز مبارک، آرزوی پیروزی هر چه سریع‌تر بر نیروهای کفر صدامی و انهدام رژیم دست‌نشانده بعث عراق است که هر روز با دست زدن به اعمالی جنایت‌کارانه‌تر، می‌کوشد جلو سیل بنیان‌کن و کفر برانداز نیروهای اسلام را بگیرد. روز زیبا و پرهیجانی است و بچه‌ها آخرین لحظات قبل از اجرای عملیات را با شور و شوق و شادمانی بسیار پشت ‌سر می‌گذارند. آخر به‌عنوان هدیه نوروزی به ما خبر داده‌اند که عملیات دقایقی بعد از نیمه‌شب امشب آغاز خواهد شد.

برشی از خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی؛ محسن‌ بخشی

برنامه‌های عید

بی ‌شکوفه، بی ‌گل، بی ‌سبزه و بی سفره هفت‌سین، بهاری دیگر فرا رسید. بهار بی آن‌که با خود طراوتی به ارمغان آورده باشد، به اردوگاه آمد و روزهای نخستین آن‌که عید نوروز بود در این اردوگاه شروع شد. از برنامه‌هایی که دوستان قدیمی در این اردوگاه هنگام فرا رسیدن عید داشتند، بی‌خبر بودیم. به همین خاطر، با برادران قدیمی مشورت کردیم و قرار شد برای برپایی مراسم عید، با آن‌ها هم‌کاری کنیم.

آخرین روز سال خونین 1360

نامه‌های فهیمه: نامه هشتم

اوست که به من قدرت تفکر در عظمتش عطا کرده و می‌کند و اوست که صراط مستقیمش را به ما خواهد نمایاند و چشمانمان را به نور وجه خویش روشن می‌گرداند ان‌شاءالله. ساعت یازده و خرده‌ای روز 29 اسفند یعنی روزِ آخر سال خونین و پر برکت 1360 است. در محلّ اسکان تیپ 40 فجر در حدود دشت رقابیه توی سنگر انفرادی دستپخت خودمان نشسته‌ایم و زیر نور آفتاب چرت مرا فرا گرفته ولیکن غرّش و سوت توپ و خمپاره دشمن بعثی که از دیشب ساعت 12 شروع شده اجازه خوابیدن نمی‌دهد. امروز دستور رسید فوراً چادرها را جمع کرده و توی سنگرهای انفرادی بچپیم...

روایت بمباران حلبچه

با بزاقِ مرطوب، مشغول خوردن نهاری هستیم که آن اصفهانی باصفا هنگام خداحافظی در اول شهر، از پشت وانت خود به ما داد. عدس‌پلو با ماست! لقمه سوم یا چهارم رطوبت بزاق‌مان را نگرفته بود که هواپیما شیرجه می‌کند، هم‌زمان با فرو دادن لقمه، ما هم پایین می‌رویم، یعنی پشت جوی آب سنگر می‌گیریم، و لحظاتی بعد با بالاکشیدن هواپیما، ما هم سرمان را بالا می‌گیریم، و با لقمه جابه‌جا شده، کنارهای مرتفع شهر را می‌بینیم که با دود سیاهی تقطه‌گذاری می‌شود. خدا لعنت‌شان کند! نگذاشتند که یک لقمه راحت از گلوی‌مان پایین برود!

سیصد و چهل و هشتمین شب خاطره – 2

راوی دوم برنامه، ابوالفضل حاج‌حسن‌بیگی در ابتدای خاطراتش گفت: بعد از عملیات طریق‌القدس، منطقه هنوز تثبیت نشده بود. در قرارگاه کربلا بودیم که فرمانده کل سپاه، محسن رضایی با نشان دادنِ یک نقشه کوچک، مأموریت عملیات بزرگی را به ما ابلاغ کرد. در این مأموریت، باید جاده دزفول به اهواز، سایت‌های 1، 2 ، 3 و 5 و نیز منطقه وسیعی از کشورمان آزاد می‌شد. آقا محسن [رضایی] و شهید صیاد شیرازی نظرات ما را هم پرسیدند و امر کردند دو سه روز برای شناسایی بروید؛ سپس دوباره جلسه بگذارید. این کار به سرعت انجام شد.

برشی از خاطرات زنان رزمنده خوزستانی در هشت سال دفاع مقدس

راوی: حمیده مرادیان ـ اهواز 1364

هر سال چند روز به عید مانده، مادرم همراه با مادربزرگ و پدربزرگم و با گروهی از خانم‌ها و آقایان به اهواز، پایگاه شهید علم‌الهدی می‌رفتند. آقایان پتو و پوتین‌ها و خانم‌ها لباس‌ها و ملحفه‌های رزمندگان را می‌شستند. آن سال مادرم مرا که هنوز ده سالم تمام نشده، همراه خودش برد. خانم‌ها از ساعت 8 صبح تا اذان ظهر و دوباره پس از نماز و نهار تا نزدیک اذان مغرب به شستن ظرف‌ها و رخت‌ها می‌پرداختند. هر کس صابون، تاید و شوینده لازم داشت به من می‌گفت تا برای او ببرم.
1
...
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 93

یک‌بار از دور یک جیپ ارتشی آواره در جاده اهواز ـ آبادان نمایان شد آن را متوقف کردیم. سرنشینان آن سه نفر سرباز و سه نفر شخصی بودند. دو نفر از سربازها پایین آمدند و از ما پرسیدند «شما کی هستید و چرا جلوی ما را گرفته‌اید؟» وقتی متوجه شدند که ما عراقی هستیم و تا اینجا آمده‌ایم بهت‌زده به هم نگاه کردند. به آنها دستور دادیم به آن طرف جاده بروند تا ماشین بیاید و آنها را به بصره ببرد.