خاطره، تخیل یا واقعیت
جودیت بارینگتون ـ ترجمه ابوذر کرمی
وقتی جوان بودم، مردان مشهوری ـ معمولاً ژنرالهای بازنشسته، بازیگرهای تئاترهای شکسپیری یا اقوام ناکام یا سرخوردة این افراد ـ «خاطراتشان» را مینوشتند. هیچگاه آنها را نمیخواندم ولی تصور میکردم اینها نوشتههای بیسر و ته آدمهای اُملی است که باد غرور آنها را برداشته است.
«خاطراتش چنین و چنان» است. عبارتی است که گاهی میشنوم. وقتی به چیزهای مورد علاقهام یعنی زمانهای طولانی و هیجانبرانگیز با پیرنگهای پیچیده و شخصیتهایی که به تمرکز نیاز دارند برمیگردم، «خوب حالا که چه؟» پاسخ ناگفتة من است.
مثل بسیاری از افراد امروزی، من «خاطره» را با «خاطرات» اشتباه میکردم. در گذشته، خاطرۀ ادبی در مقایسه با امروز از محبوبیت برخوردار نبود و به راحتی میشد آن دو را به جای هم به کار برد. اصطلاح «خاطرات» برای توصیف چیزی به کار میرود که به زندگینامة خود، نزدیکتر است تا به خاطرة ادبی مقاله مانند. خاطرات افراد مشهور به ندرت به یک درونمایه میچسبند یا یک بُعد از زندگی را برای کاوش عمیق برمیگزینند، درست مثل خاطره. غالباً «خاطرات» (که همیشه، پس از آن از ضمیر ملکی استفاده میشود مثل «خاطرات من» یا «خاطرات او») نوعی آلبوم بریده جراید هستند که قطعات زندگی در آن چسبیدهاند. البته حد و مرز بین این ژانرها به آن روشنی که من ترسیم کردهام روشن نبوده ـ و هنوز نیست. گاهی کتابی تحت عنوان «یک خاطره» عرضه میشود که واقعاً به نظر میرسد تناسب بیشتری دارد که عنوان خاطرات یا زندگینامة خود بر آن زده شود.
در روزهایی که مطالعه را تازه شروع کرده بودم، خاطرهنویسی، زیاد رایج نبود. وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم برخی از نویسندگان راه را برای خاطرهنویسی ادبی معاصر هموار کردند ـ نویسندگانی مثل ویرجینیا وولف، نویسندگی صریح و شخصی را که بعدها همهگیر شد پایهگذاری کردند. با این حال، در آن زمان به نظر میرسید کتابخانهها فقط داستان یا مقاله عرضه میکنند. مقالهنویسی کار سختی بود و وقتی معلمان درس انگلیسی، مرا مجبور میکردند در سن دوازده یا سیزده سالگی آثار شاعرانی چون چارلز لم و ویلیام هزلیت را بخوانم، ناله و شکوه میکردم. حالا که داستانهای خودم را مینویسم متوجه شدهام که خاطرة امروزی مثل آن مقالهها متعلق به همان خانواده است. فیلیپ لوپات در نوشتههای روشنگرانة خود در مورد مقاله، خاطره را (همراه با تأمل، حکایت، انتقاد تند، دانشپژوهی، خیالپردازی و فلسفة اخلاقی) تحت عنوان کلی «مقالة غیر رسمی یا آشنا» طبقهبندی میکند. او میگوید آنچه این نوع مقاله را متمایز میکند، یک فرخ خاص نیست بلکه صدای نویسنده است.
مقالهنویسی بزرگ، میشل مونتنی میگوید: «در یک مقاله، رد پای افکار فرد که تقلا میکند به شناختی از مسئله برسد چیزی جز همان پیرنگ یا ماجرا نیست.» خاطرهنویس به جای این که صرفاً داستانی از زندگی خود بگوید، هم داستان زندگی را تعریف میکند و هم بر روی آن تأمل میکند و در عین حال، تلاش میکند معنای آن را در پرتو آگاهی فعلیاش بشکافد.
در خاطرهای که امروز نوشته میشود، نگاه به گذشته، یکی از بخشهای اساسی ماجراست. خوانندة شما باید هم با خود ماجرا سرگرم شود و هم به این علاقهمند شود که شما در حال حاضر چهطور با نگاهی به گذشته، آن ماجرا را درک میکنید.
اگر برای خواننده، مهم باشد که شما چه برداشتی از زندگیتان دارید، نوشتة شما باید صدای گیرایی داشته باشد ـ صدایی که یک شخصیت را جذب کند. در همة انواع مقالههای غیررسمی از جمله خاطره، صدا یک امر متعارف است. یکی از بستگان امروزی مقالهنویسان غیررسمی، ستوننویسان روزنامهها هستند که سبک خودمانی آنها در تقابل آشکار با سبک غیر شخصی و توضیحی مقالة رسمی یا ژورنالیسم موجود در دیگر بخشهای روزنامه قرار دارد. خاطرهنویسی، مثل ستوننویسی مستلزم آن است که خواننده احساس کند نویسنده با او حرف میزند. قبلاً مکالمه به این شکل بود که نویسنده، خواننده را مستقیماً خطاب قرار میداد (مثلاً میگفت: «خوانندة عزیز...») اما این روش پس از سالهای اوجگیری خاطرهنویسی در اواسط قرن نوزدهم محو شدند. خاطرههایی که امروزه نوشته میشوند، بدون این که خطاب مستقیم داشته باشند هدفشان این است که صمیمانه با خوانندگان حرف بزنند و خوانندگان دوست دارند خاطره طوری باشد که آنها بر روی صندلی راحتی بنشینند و به حرفهای خصوصی خاطرهنویس گوش کنند.
هرچند خاطره در حوزه مقالهنویسی شخصی ریشه دارد اما خاطره ادبی امروزی، بسیاری از ویژگیهای داستان را دارد. خاطرهنویس مثل یک داستانپرداز چیرهدست، خواننده را درگیر و مشغول میکند و این کار را با روشهای زیر انجام میدهد:
حرکت به گذشته و آینده، بازسازی مکالمة باورکردنی، حرکت به جلو و عقب بین صحنه؛ خلاصه، کنترل پویایی و هیجان ماجرا. پس، خاطره واقعاً فرم آمیختهای از عناصر داستان و مقاله است که در آن، صدای نویسنده که در قالب مکالمه بر روی یک داستان واقعی تأمل میکند بسیار مهم است.
تفاوت خاطره با زندگینامه
گاهی وقتی خاطرهنویسی درس میدهم شاگردی از من میپرسد: «خاطره چه تفاوتی با زندگینامة خود دارد؟» مسلماً بعضی از خاطرهها به اندازه یک کتاب هستند و در نتیجه به اندازة زندگینامة خود مطلب دارند. اما تفاوت خاطره با زندگینامة خود ناشی از انتخاب موضوع است.
زندگینامة خود، ماجرای یک زندگی است: از اسم آن مشخص است که نویسنده به نوعی تلاش میکند همة عناصر اصلی زندگیاش را پوشش دهد. مثلاً انتظار نمیرود که زندگینامة خود یک نویسنده صرفاً به رشد و حرفة وی بپردازد بلکه باید به واقعیتها و هیجانات مرتبط با زندگی خانوادگی، تحصیلات، روابط، جنسیت، مسافرتها و همة انواع کشمکشهای درونی نیز بپردازد زندگینامة خود گاهی محدودیت زمانی پیدا میکند، ولی محدودیت درونمایهای ندارد.
از طرف دیگر، خاطره، ماجرایی از یک زندگی است و تظاهر نمیکند که کل زندگی را بیان میکند. یکی از مهمترین مهارتهای خاطرهنویسی، انتخاب درونمایه با درونمایههایی است که اثر را محکم جلوه میدهند. بنابراین وقتی اثر پاتریشیاهامپل به نام زمان باکره را میخوانیم درمییابیم که درونمایة انتخابی او عبارت است از کاتولیکگراییای که با آن رشد کرده و کشمکش بعدی وی تا در زندگی معنوی بزرگسالی خودش جایی برای این کاتولیکگرایی پیدا کند. نویسنده با داشتن چنین درونمایهای در مقابل وسوسة ورود به ماجراهایی که هیچ تأثیر فوریای روی موضوع ندارند مقاومت میکند، درونمایة خاطرهای که وی ویان گورنیک تحت عنوان دلبستگیهای وحشیانه نوشته، عبارت است از ماجرای رابطة نویسنده با مادرش. نویسنده با تعیین محدودیتها میتواند تمرکز خود را روی یکی از ابعاد زندگی حفظ کند و امکان یک کاوش عمیق را برای خواننده فراهم کند.
صدای شما در خاطره
باربارا دریک دربارة شعر مینویسد: «صدا وسیله و ابزار شعر است، چه شعر بلند خوانده شود، چه در سکوت. صدا نشان دهندة شعر است.» این تعریف در مورد نثر نیز صادق است. ما غالباً صدا را چیزی میدانیم که میشنویم؛ صدا میتواند خوشآهنگ باشد یا جیغ جیغو، بلند یا ملایم. اما در نوشتن، صدا، چیزی است که در ذهنمان میشنویم: این یک وسیله است.
صدای نویسنده معمولاً زمانی در حال رشد تلقی میشود که مشخص باشد. با توجه به این که نویسنده گاهی نقاب یک شخصیت دیگر یا بعد دیگری از خود را به چهره میزند، این صدا میتواند عجیب و غریب به نظر برسد. نویسندة داستان میتواند از زبان شخصیتهای بسیار متفاوتی سخن بگوید ولی صدا چیزی است مثل اثر انگشت نویسنده؛ نه نقاب روی صحنه بلکه خود نویسنده با ویژگیهای خاص زبانی با ضرب آهنگهای جمله و تصاویر مکررش. خاطرهنویس حتی اگر فقط از جانب خودش صحبت کند باید این اثر انگشت را داشته باشد.
وقتی مطلبی را برای یک خاطره انتخاب میکنید، در واقع مطالب دیگر را برای بعداً نگه میدارید. بسیاری از افراد فقط یک بار زندگینامة خود را مینویسند، ولی فرد میتواند خاطرات زیادی را در طول زمان بنویسد. ماری کلیر من بلواین روند را با تولید لحاف مقایسه میکند:
به یاد داشته باشید میتوانید از همه رنگها انتخاب کنید؛ و وقتی یک رنگ را انتخاب میکنید این بدان معناست که دیگر رنگها را فراموش میکنید؛ به خودتان یادآوری کنید که ظرف ذهن شما دوباره پر خواهد شد. وقتی دارید این لحاف را سوراخ میکنید برای آن لایی میگذارید و آن را سجافدوزی میکنید، در پس ذهنتان لحاف دیگری وجود دارد که احتمالاً آن را به یکی از دخترانتان خواهید داد...
باز هم تفاوت خاطره و زندگینامه
روش دیگر در بررسی تفاوت بین زندگینامة خود و خاطره، روشی است که گور ویدال در خاطرة خود تحت عنوان «لوح رنگباخته»، ذکر کرده است. او میگوید: «یک خاطره یعنی این که چگونه یک نفر زندگی خودش را به یاد میآورد در حالی که زندگینامة خود، تاریخچه است و به تحقیق و ذکر تاریخ دقیق و واقعیتها نیاز دارد.» هرچند برخی از خاطرهها واقعاً نیازمند تحقیق و بررسی هستند ولی واقعیتهای قابل تأیید عموماً آنقدر که در زندگینامة خود فرد، مهم هستند در خاطره مهم نیستند زیرا خیلی چیزهایی که نویسنده ذکر میکند فراتر از ظرفیت و قلمرو حافظه است.
در اینجا نکتهای در مورد سفرنامه ذکر میکنم. سفرنامه نمونهای است که تأیید میکند حد و مرزهایی که در اطراف انواع مختلف نوشته، وضع کردهایم چقدر شناور و سیال هستند. هرچند سفرنامه غالباً به عنوان یک ژانر جداگانه بحث میشود ولی غالباً با خاطره همپوشانی دارد.
گاهی تشخیص و شناسایی حد و مرزهای بین ژانرها سخت است ولی هرچه بیشتر بخوانید بیشتر به تفاوتهای ظریف بین آنها پی خواهید برد. مثلاً از من سؤال شده که آیا میتوان خاطره را به صورت منظوم (شعر) نوشت؟ فکر میکنم پاسخ این سؤال به ماهیت «من» بستگی دارد. اگر نگوییم همه، ولی بسیاری از شعرهای معاصر دارای گویندة اول شخص هستند ولی این «من» شاعرانه ظاهراً از لحاظ کیفی با «من» خاطره فرق میکند. این «من» شاعرانه، ابزاری است برای شعر تا به ادراکات گوینده بینش دهد ولی به جای آن که یک عدسی شفاف باشد، بیشتر توصیفی است مستقیم از خود گوینده به عنوان یک شخصیت. در خاطره، «من»، یک شخصیت توسعه یافته است ـ یک بازیگر در یک ماجرا. وی ویان گورنیک در کتاب مشهور خود به نام موقعیت و داستان: «هنر روایت شخصی، در باب اهمیت صدای راوی، نکات روشنگرانة زیادی بیان میکند».
راوی خاطرات
راوی، قهرمان خاطرة شماست. اصطلاحی است که در داستان و شعر هم به کار میرود و منظور از آن، هرکسی است که داستان یا ماجرا را تعریف کند.
وقتی به خاطره فکر میکنید، یا آن را با گروه نویسندگیتان (اگر چنین گروهی داشته باشید) تعریف میکنید باید همیشه به شخصیتی در داستان اشاره کنید که «راوی» شماست نه «من» شما. به همین ترتیب، دوستان یا همکاران شما باید قهرمان اصلی داستان شما را «راوی» بدانند نه «شما».
هرچند شما هم نویسندة خاطره هستید و هم شخصیت مرکزی داستان، ولی باید با این دو به عنوان دو موجود جداگانه برخورد شود. بنابراین، یک دوست میتواند این سؤال مناسب را بپرسد که: «چرا شما [نویسنده]، راوی [قهرمان اصلی] را در صفحة سوم، یک موش توصیف کردید؟» (نه این که بپرسید: «چرا شما خودتان را در صفحة سوم، یک موش توصیف کردید؟»)
جدا کردن خودتان به عنوان یک نویسنده از خودتان به عنوان یک قهرمان اصلی کمک میکند که نگرش لازم را برای خلق ماهرانة خاطره به عنوان یک داستان به خودتان بدهید. همچنین این کار باعث میشود وقتی دیگران کار شما را نقد میکنند کمتر احساس کنید در معرض دید قرار دارید. (اطلاعاتی که دربارة خودتان بروز میدهید صرفنظر از این که چه اصطلاحاتی به کار میبرید، با هم یکسان هستند اما اگر بشنویم دیگران از صمیمیت «راوی» سخن میگویند نه از صمیمیت «شما». کمتر ناراحت میشویم).
هر نویسندهای که داستانهای واقعی مینویسد، اثر خود را خاطره نمینامد حتی اگر بسیاری از ویژگیهای آن ژانر را داشته باشد. اثر مارجوری ساندور به نام «باغبان شب» و اثر نومی شهاب نامی به نام «عجله، هیچوقت» هر دو دارای داستانهایی هستند که میتوان آنها را خاطره نامید. عنوان فرعی کتاب نومی شهاب، «مقالاتی در مورد افراد و مکانها» و در طبقة بزرگتر مقالة شخصی و عنوان فرعی کتاب ساندوز «جستجوی خانه» میباشد. با این حال، هر دو اثر سرشار از این نوع داستانهایی است که آنها را خاطره مینامیم.
شاگردان غالباً سعی میکنند حد و مرز بین زندگینامة خود و خاطره، یا خاطره و سفرنامه را تعریف کنند و گاهی نمیدانند چه مقالاتی شخصیای، خاطرات هستند اما به ندرت از تفاوت بین خاطره و داستان میپرسند، شاید علت آن، این است که روشن به نظر میرسد که یکی واقعی و دیگری ساختگی است. اما هرچه بیشتر در مورد خاطره ـ و در نتیجه در مورد حقیقت ـ فکر میکنم این تمایز مبهمتر ـ و مهمتر ـ میشود. البته، هر چیزی که در خاطره ذکر شود لزوماً صحیح نیست: چه کسی میتواند گفتگویی را که چهل سال پیش در حین خوردن صبحانه اتفاق افتاده است، دقیقاً به یاد بیاورد؟ و اگر بتوانید گفتگو را سر هم کنید، نام و رنگ موی یک شخصیت را تغییر دهید تا حال و هوای صمیمیت را ایجاد کنید یا حتی ـ مثل خیلی از خاطرهنویسان ـ ترتیب رویدادها را به هم بزنید تا داستان، کارایی بهترین پیدا کند، پس این چه تفاوتی با داستان دارد؟
داستان و خاطره
نویسنده در خاطرهای که مینویسد، پشت سر داستانی که برای دیگران تعریف میکند، میایستد: مثلاً میگوید این اتفاق افتاد و این درست است. چیزی که دربارة این گونه اظهارنظر مهم است این است که روی خواننده تأثیر میگذارد ـ خواننده، آن را با این باور میخواند که آن، تجربهای است به یادآورده شده و در نتیجه، مستلزم آن است که نویسنده، یک راوی فوقالعاده قابل اعتماد باشد. در داستان، ماجرا ماهرانه طرح میشود تا مثل داستانی واقعی به نظر برسد که توسط یک شخصیت داستانی از زبان اول شخص بیان میشود (شخصیتی که میتواند یک راوی کاملاً غیر قابل اعتماد باشد)، اما اگر نویسنده آن را به شکل یک داستان ارائه دهد، خواننده آن را معمولاً به شکل داستان درک میکند. خوانندگان غالباً دنبال مطالب زندگینامة خود فرد در داستان میگردند و حتی آنها را مفروض میدانند اما تلاش نویسنده را هم برای داستانی کردن به رسمیت میشناسند، درست همانطور که در خاطره، تعهد اصلی را در داستانی نکردن میدانند.
به این ترتیب، وقتی چیزی را که مینویسید خاطره یا داستان مینامید، با خواننده پیمان میبندید. شما میگویید: «این واقعاً اتفاق افتاد.» یا میگویید: «این تخیلی است.» و اگر قصد دارید به این پیمان احترام بگذارید مواد خام شما که خاطرهنویس هستید فقط میتواند آن چیزی باشد که واقعاً تجربه کردهاید. این شمایید که تصمیم میگیرید چطور خلاقانه، واقعیتهای معلوم را دگرگون کنید ـ این که دقیقاً چهقدر به خودتان اجازه میدهید تا در پر کردن شکافهای خاطره پیش بروید. اما هر تصمیمی در این مورد بگیرید باید در محدودة تجربهتان بمانید، مگر این که به داستانی روی بیاورید که البته با آن بتوانید از افراد، مکانها و رویدادهایی که شخصاً نمیشناختهاید، استقبال کنید.
صداقت در بیان خاطره
با این که تخیل در هر دو نوع نوشته قطعاً نقشی ایفا میکند ولی کاربرد آن در خاطره به وسیلة واقعیتها محدود میشود و این در حالی است که تخیل در داستان به وسیلة باورهای خواننده محدود میشود. این مراحل بسیار متفاوت برای تخیل، امکان آن را فراهم میآورد تا نقشهای کاملاً متفاوتی روی آنها انجام شود.
ممکن است تعبیری که از این پیمان با خواننده دارید متفاوت از تعبیر دیگر نویسندگان باشد و احساس کنید در دستکاری جزئیات یا تصمیمگیری در سر هم کردن گفتگوهای بیشتر آزادترید. بعضی از خاطرهنویسان با ادغام چند شخصیت در یک شخصیت ترکیبی، به آنچه که انجام دادهاند اعتراف میکنند. دیگران رویدادها را در یک ترتیب زمانی متفاوتی قرار میدهند یا چند سال را در یک سال متراکم میکنند. هرچند در بسیاری از این انتخابها امکان مخالفت وجود ندارد ولی اگر کارتان به جایی بکشد که از اعتماد خواننده سوءاستفاده کنید، چیز باارزشی گیرتان نمیآید.
فراهم آوردن «پایان خوش» برای سر هم کردن داستان، در عین حال آن را به شکل یک حقیقت ارائه دادن و حتی بدتر از این، سر هم کردن یک بخش کامل از زندگی، صرفاً به این علت که خاطرة خوبی از کار درآید، غالباً نتیجة عکس میدهد. اگر فریبکاریهای شما زیرکانه باشد شاید خوانندگان در ابتدا حرفتان را باور کنند ولی هرچه شمای نویسنده در این کار موفقتر شوید امکان این که نهایتاً گیر بیفتید بیشتر میشود. «خاطره»ی لیلیان هلمن به نام «پنتی منتو» (که بعدها فیلمی تحت عنوان جولیان از آن ساخته شد) تخیل عموم را به خود جلب کرد و بسیار مورد تمجید قرار گرفت. اما بعدها معلوم شد که کم و بیش غیرواقعی است: هلمن هرگز کسی به نام جولیا را که وجود خارجی داشته باشد، ندیده بوده. اگر او هنوز هم زنده بود و خاطره مینوشت. خوانندگان سرخوردة وی کمتر مایل بودند که به حرفهای او اعتماد کنند. در هر صورت، اعتبار او بیشک خدشهدار شد.
حتی اگر هیچکس هیچوقت متوجه نشود که واقعیتها را دستکاری کردهاید، اگر فریبکاری کنید خاطرهای که مینویسید آسیب خواهد دید. بسیار سخت است که به طور همزمان هم صادق باشید و هم فریبکار؛ یک خاطره هم واقعاً باید صادقانه باشد. دستکاری حقیقت شما را به این سمت سوق میدهد که با اندکی دقت بیش از حد، خاطره بنویسید که این به نوبة خود، سادگیای را که همراه با صداقت است از سبکتان میزداید. نوشتة غیرصادقانه غالباً یک نوشتة پیش پا افتاده است، مخصوصاً وقتی از زبان اول شخص نوشته شده باشد و واقعی به نظر برسد، بوی طفره و حاشیه روی میدهد.
قضاوت در خاطره
البته هیچیک از این مطالب نباید مانع از فکر کردن شما در مورد واقعیتها شود. خوانندگان به راحتی به نظر صادقانة شما برای ارائة منطقی واقعیتها پی میبرند. تفکر بر روی آن چیزی که میتواند پشت عکس قدیمی مادربزرگتان باشد یا گفتن این نکته به خواننده که همواره چه تصوری از جوانیهای والدینتان داشتهاید، با نشان دادن فرضیات به عنوان واقعیتها فرق دارد.
آخرین خصوصیت خاطره که برای شناخت مهم است خصوصیتی است که در مورد مقاله کاربرد دارد و گئورگ لوکاچ آن را «روند قضاوت کردن» نامیده است. این میتواند برای برخی از نویسندگان جویای نام مشکلآفرین باشد، زیرا بسیاری از ما تحتتأثیر فلسفههای متعدد درمانی یا خودیاری باور میکنیم که قضاوت کردن بد است. اما آن نوع قضاوتی که برای مقالة شخصی، خوب است یا برای خاطره، لازم است یک گرایش ناخوشایند برای سادهانگاری بیش از حد و کنار گذاشتن فوری دیگران نیست بلکه تمایلی است برای شکلدهی و بیان نظرات پیچیده، اعم از مثبت و منفی.
اگر جذبة خاطره، این است که ما خوانندگان، نویسنده را کسی ببینیم که تلاش میکند گذشتهاش را بشناسد و درک کند، پس باید نویسنده را کسی بدانیم که نظراتی را که شاید بعدها رد کند، امتحان میکند، فقط به این خاطره که وقتی موضعی در مورد معنای داستانش میگیرد، دیگر نظرات را هم امتحان کند. خاطرهنویس لزوماً نباید بداند در مورد موضوع خودش چه طور فکر میکند بلکه باید سعی کند آن را دریابد؛ شاید او هیچگاه به یک رأی قطعی نرسد ولی باید مشتاق باشد که کاوش فکری و هیجانی خود را برای یافتن پاسخها با دیگران درمیان بگذارد. اگر چنین تلاشی برای قضاوت کردن صورت نگیرد صدای خاطرهنویس فاقد جذبه میشود و ماجراها که در سکون بیطرفی آرمیدهاند نه داستان میشوند نه خاطره، در نتیجه، دیگر برای نویسندهای که ادعا میکند قهرمان داستان خودش است ولی به مسئولیت خود برای پیگیری معنا پایبند نیست، احترامی قایل نمیشود. خود افشاگری که بدون تحلیل یا شناخت باشد باعث شرمساری خواننده و نویسنده است.
ماهنامه انشا و نویسندگی ش 3، تیر 1390
تعداد بازدید: 6442
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





