یادگیری دست اول تاریخ
کهنه سربازان جنگ جهانی دوم برای دانش آموزان مدرسه «راکی ران Rocky Run » سرگذشت هایشان را بازگو میکنند.
مدلین ریچ Madeline Rich ، از انجمن سنترویل منورگیت Centreville’s Manorgate ، به دانش آموزان از فرانسه اشغال شده میگوید. عکاس بونی هابس Bonnie Hobbs .
سنترویل -- هرسال، جنگ جهانی دوم برای دانش آموزان سال هفتم مدرسه راکی ران زنده میشود و این امر یک دلیل دارد: به غیر از آنچه بچهها از کتابهای درسی شان یاد میگیرند، آنها باید از کسانی که در آن شرایط زندگی کرده اند هم به صورت دست اول ماجراها را بشنوند.
قبل از اینکه کلاس درس تمام شود، معلم تاریخ مدرسه جیمی ساواتسکی Jamie Sawatsky مراسم سالانه روز تاریخ شفاهی جنگ جهانی دوم را ترتیب داد. هم شرکت کنندگان در جنگ و هم شهروندان عادی به مدرسه آمده بودند. بعضی از آنها برای گردهماییهای بزرگ سخنرانی کردند در حالی که بقیه در گروههای کوچک با دانش آموزان به گفت و گو پرداختند. بعضی از این مصاحبهها فیلم برداری شدند و برای پروژه تاریخ سربازان جنگ به کتابخانه کنگره فرستاده شدند.
استیون شوارتز Steven Schwarz ، یکی از دانش آموزان که در حال انجام وظیفه اش به عنوان راهنمای سرباز 87 ساله جنگ به نام ریچارد گراف Richard Graff بود، گفت: «این برای من لحظه ای هیجان انگیز است که فقط یک بار در زندگی اتفاق میافتد. این مساله به من کمک میکند تا بتوانم خودم را با شرایطی که آنها در آن قرار داشتند آشنا کنم و پنجره جدیدی در تاریخ برای من باز میکند».
گراف که از همکاری اش راضی و از بودن در راکی ران خوشحال بود، گفت: «این یک امتیاز بزرگ است، و من افتخار میکنم که دانش آموزان به من گوش میکنند». او که سرجوخه اول پیاده نظام بود، گفت از سال 1946 تا 2010 هرسال با دوستان همرزمش ملاقات میکرد. گراف در ادامه گفت: «همه ما قبول داریم که نمیتوانیم اجازه بدهیم دنیا جنگ جهانی دوم را فراموش کند».
گراف گفت: «جنگ جذاب نیست، و شما باید هرکاری که لازم است انجام بدهید، کاری که بهتان میگویند را انجام میدهید، پوتینها روی زمین. جنگ درباره مرگ و کودی از جنازه است، و هرسرباز نبرد باید این مساله را پشت سر بگذارد. اما همه اینها در ذهن باقی میماند».
وی افزود: «اما رفاقت و خانواده هم مهم هستند. من خودم یک انجیل با یک ورقه آهنی درونش حمل میکردم تا از قلبم حمایت کند. از طرف خواهرم بود. ما برای ادامه چگونگی زندگی مان به جنگ میرویم، و باور دارم بخشی از ماموریت من هم این است که این را به یاد داشته باشم».
گریسون بیشاپ Grayson Bishop در پیاده نظام 106 در آلمان و بلژیک خدمت کرد و یک تفنگ دار براونینگ Browning در نبرد بولگ Bulge در 16 دسامبر سال 1955 بود. او میگوید: «آن نبرد بزرگترین نبردی بود که آمریکاییها در تاریخ انجام دادند و دربرگیرنده 750 هزار تا یک میلیون سرباز بود. اما ما بیشتر از این که دربرابر آلمانها سرباز از دست بدهیم، آنها را در سرما از دست دادیم. کفش هایمان غیراستاندارد بودد و سرمازده شدیم، آنها نه گرم بودند و نه ضد آب».
به گفته او نبرد با «صدایی غرش بار از رگبار توپخانه و خمپاره اندازها در ساعت 5:30 صبح شروع شد». و در شروع نبرد، فقط چهار لشکر آمریکایی در مقابل 29 لشکر آلمانی مقابله میکردند. بیشاپ گفت: «من آنقدر به شلیک کردن به سمت آلمانها مشغول بودم که وقت نداشتم چیزی حس کنم. ما حدود سه ساعت تمام شلیک کردیم. در طی این زمان، فقط یک نفر از دو جوخه مان را از دست دادیم، و در مقابل احتمالا حدود 300 آلمانی از بین رفته بودند».
با این وجود، به گفته او، «فکر نمیکردم کار ما قهرمانانه بود، ما فقط کاری را کردیم که باید میکردیم. همه خانوادهها هم در جریان بودند و هیچ گونه تلخی و یا اعتراضی وجود نداشت».
بیشاپ گفت که دانش آموزان راکی راک او را تحت تاثیر قرار دادند چون «آنها درک خوبی از تاریخ داشتند». روز تاریخ شفاهی مهم است، به گفته او، چون «اگر آنها میخواهند کشورشان را تحسین کنند، باید در موردش چیزهایی بدانند».
مدلین ریچ، 82 ساله، از انجمن سنترویل منورگیت، در مرکز رسانهها با دانش آموزان صحبت کرد. نوه هایش به راکی ران میرفتند، اما در طول جنگ جهانی دوم، او یک زن جوان یهودی بود که در فرانسه اشغال شده توسط آلمان زندگی میکرد.
او گفت: «مردم به هیچ وجه نمیدانند که مردم عادی در طول جنگ چه کشیدند، و هرکسی هم داستانی متفاوت از این دوره دارد. من به اینجا آمدم چون باور دارم این داستانها باید گفته شود، و نمیخواهم که آنها فراموش شوند. شما نمیتوانید درباره شان جایی بخوانید، و حتی فیلم هم تفسیری خوب برای این تجربه نیست».
ریچ گفت بیشتر آلمانیها «مردمانی درست مثل ما بودند. همه بد نبودند». او در دوم سپتامبر سال 1939، زمانی که مادرش او را به مغازه برای خرید فرستاد فقط 9 سال داشت. «وقتی که بیرون آمدم، مردم میگفتند جنگ شروع شده، آلمانیها به لهستان حمله کرده بودند، ما خیلی نگران بودیم، مخصوصا اینکه ما یهودی بودیم و فرانسه خیلی از لهستان دور نبود».
به گفته او افرادی که از آلمانیها میترسیدند یهودیها را مسوول حمله آنها میدانستند، و او به یاد دارد که از مادرش میپرسید، مگر ما چه کار کرده ایم؟ . ریچ گفت: «مادرم گفت، هیچ کار ، اما وسایلمان را جمع کرد تا برویم. پدرم به جنوب فرانسه رفته بود تا برایمان جایی برای ماندن پیدا کند تا از دست آلمانیها فرار کنیم».
او همراه مادرش، خواهر 6 ساله اش، و برادر 3 ساله اش، به دانکرک Dunkirk فرار کرد تا از آنجا به انگلیس بروند، اما نتوانستند. برای همین هفت بار دیگر هم جایشان را عوض کردند تا از سربازان آلمانی جلوتر باشند. ریچ گفت: «من هیچ وقت متوجه خطری که در آن قرار داشتیم نبودم، پدرم در تشکیلات زیرزمینی فرانسه بود، پل منفجر میکرد و به یهودیان کمک میکرد تا از دست آلمانیها فرار کنند».
زمانی که جنگ به پایان رسید او فقط 15 سال داشت. مردم خیلی خوشحال بودند، به گفته او، آنها در خیابانها میرقصیدند. او درسال 1951 به آمریکا آمد و در نهایت ازدواج کرد. او گفت: «شوهر من در یک اردوگاه اسرا به سر برده بود، سالها طول کشید تا او بتواند درباره آن تجربه با بچه هایمان صحبت کند».
از دیگر کسانی که داستانش را با دیگران در میان گذاشت دکتر نورمن ایکاری Dr. Norman Ikari 93 ساله بود؛ مردی ژاپنی آمریکایی که در هنگ 442 ایتالیا خدمت کرده بود. پدر و مادر او سال 1913 به آمریکا آمدند، و او شش سال بعد در سیاتل به دنیا آمد. خانواده اش در سال 1930 در اواسط دوران رکود اقتصادی آمریکا به کالیفرنیای جنوبی رفت.
او میگوید: «به یاد دارم که مردم برای یک تکه نان در صف میایستادند». بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان در سال 1936، او به کالج شهر لس آنجلس رفت. اما در ترم دوم تحصیلش، در هفتم دسامبر 1941، ژاپنیها پرل هاربر Pearl Harbor را بمباران کردند.
ایکاری گفت: «من شوکه شده بودم و میخواستم بدانم چه اتفاقی برای من و 100 هزار ژاپنی دیگری که در غرب راکی در آمریکا زندگی میکردند میافتد. در آن موقع، چندین هزار ژاپنی در ارتش آمریکا حضور داشتند. در بیستم ژانویه 1942، من به یک اردوگاه پزشکی در ایلینویز Illinois فرستاده شدم».
اما به گفته او، «در دومین ماه تمرینهای پایه ای، رییس جمهور روزولت دستوری صادرکرد که همه ژاپنیها باید تخلیه شوند. آنها از خانه هایشان جمع آوری شدند و در پشت میله قرار گرفتند. 10 اردوگاه تشکیل شد که زن من هم در یکی از آنها بود».
در ماه می1944، در هنگی که به نام هنگ442 پیاده نظام خوانده میشد و شامل ژاپنی- آمریکاییها میشد، ایکاری به ایتالیا فرستاده شد؛ جایی که یگانش در شمال رم با آلمانیها درگیر شد. در آن ماه جولای، گلوله ای به پای چپ او اصابت کرد. او میگوید: «می ترسیدم حرکت کنم، برای کمک فریاد میزدم و دعا میکردم، یکی از پزشکان و سرباز دیگری مرا عقب بردند».
بعد از چهار ماه در بیمارستان، او دوباره منتقل شد، و وقتی جنگ در آگوست 1945 به پایان رسید او به فورت برگ Fort Bragg ، و بعد هم به یو.سی.ال.ای، دانشگاه واشنگتون و دانشگاه جورج تاون رفت. ایکاری بعدها میکروبیولوژیست شد، و در سال 1980 بازنشسته شد. او و همسرش چهار دختر و سه نوه دارند، و او از سال 2005 تا به حال در راکی ران سخنرانی میکند.
او توضیح داد: «این بخشی از تاریخ است، و برای من به خاطر نسب ژاپنی ام، تاریخی خاص است. بعد از پرل هاربر، آمریکا شوکه شده و عصبانی بود و نفرتی عظیم از هر چیز ژاپنی داشت. حتی امروز، 70 سال بعد از جنگ، هنوز هم من شاهد تعصبهای ضد آسیایی هستم». در دوم نوامبر سال 2011، هنگ 442 مدال طلای کنگره را که بالاترین افتخار شهروندی است، دریافت کرد.
بعد از برنامه تاریخ شفاهی، لیلی هیل پنسامینتو Lilly Hill Pensamiento شاگرد سال هفتم گفت که چگونه از گوش کردن به داستانهای سربازان جنگ لذت برده و گفت که آنها «کمک کردند تا ما زندگی امروزمان را داشته باشیم. هریک به شیوه خود جنگیدند و در حالی که داستان هایشان را میشنوید، میتوانید در حقیقت تصور کنید که چه اتفاقی افتاده بود».
او گفت که شنیدن فداکاری هایی که آنها برای کشورشان انجام داده اند به صورت دست اول آنها را برای او واقعی تر از آنچه در کتابها میخوانند، جلوه داد. وی گفت «متشکرم که ما این امکان را داریم و میتوانیم این افتخار را داشته باشیم تا با آنها صحبت کنیم. این به من امکان میدهد تا متوجه شوم جنگ شرایط مرگ و زندگی است. فکر نمیکنم بتوانم کاری که آنها انجام دادند را انجام دهم».
جنگ از دو نقطه نظر مختلف
یک شهروند و یک خلبان داستان هایشان را تعریف میکنند
با وجود اینکه جنگ جهانی دوم تمام کشور را دربرگرفت، نظر مردم با توجه به اینکه در کدام ناحیه زندگی میکردند و شهروند عادی بودند یا ارتشی، در مورد آن متفاوت بود. در ادامه دو برداشت متفاوت از جنگ توسط کسانی که در آخرین روز برنامه تاریخ شفاهی راکی ران شرکت کردند ذکر میشود.
زندگی شهروندی
جودی هایزینگر Judy Heisinger از انجمن بول ران استیتس Bull Run Estates در سنترویل گفت : «پدرم زمانی که پرل هاربر بمباران شد دکتر ارتش در پایگاه هوایی فورت شفتر Fort Shafter در هانولولو Honolulu بود. من آن زمان شش سالم بود و نمیدانستم که معنی این چیست، حتی نمیدانستم معنی جنگ چیست. اما بعد عموها و عموزادههایم هم به جنگ رفتند. فکر میکنم هر خانواده ای که میشناختم یک نفر را در جنگ داشت».
او به دانش آموزان راکی ران گفت که چگونه کشور در آن زمان واکنش نشان داد، چون «همگی یک کار میکردیم. من در نیومارتینزویل New Martinsville زندگی میکردم، و ما آهن و لاستیک جمع میکردیم تا به پیروزی جنگ کمک کنیم. بچههای مدرسه ما به زمینی فرستاده شدند تا پوست استبرق را برای استفاده به جای ابریشم در چترهای نجات جمع کنیم».
در طی سالهای جنگ، به گفته هایزینگر، «همه یک باغچه پیروزی داشتند و غذا جیره بندی شده بود. اما اگر سه یا چهار خانواده کارتهای جیره بندی شان را نگه میداشتند میتوانستیم هر یک سال یک بار برای بستنی شکر بخریم. و با استفاده از آلومینیوم بسته بندیهای شکلات توپ درست میکردیم و آنها را به شکلی در میآوردیم که برای قطعات کشتی یا هواپیما قابل استفاده باشند».
او گفت خانوادهها کره نداشتند و هرکسی دو جفت کفش در سال میتوانست داشته باشد. دانش آموزانی که در مدرسه او بودند بسته هایی پر از شانه، صابون، مسواک، جوراب و دستکش برای بچههای نروژ که آن زمان توسط آلمان اشغال شده بود، میفرستادند. هایزینگر و هم کلاسی هایش سکههای ده سنتی به کلاسشان میآوردند، و به گفته او، «وقتی 18.75 دلار داشتید، اوراق جنگی میگرفتید، که سالها بعد ارزششان 25 دلار میشد».
او در سه پروژه تاریخ شفاهی در راکی ران سخنرانی کرده است. «من به اینجا میآیم تا به سربازان سابقی که در جنگ شرکت کردند احترام بگذارم و به بچهها نشان بدهم زندگی غیرنظامی در زمان جنگ چطور بود. همچنین میتوانم داستانهای افراد دیگر را هم بشنوم و با سربازان جنگ آشنا بشنوم».
راسل اوکانل Russell O’Connell ، 91 ساله، در نیروی هوایی ارتش بر فراز فرانسه و آلمان هواپیمای پی-47 را هدایت میکرد و سالی 99 ماموریت انجام میداد. او فقط 20 سال داشت که به خدمت ارتش در آمد، برای همین والدینش باید اوراقش را امضا میکردند. او میگوید: «هیچ مربی ای برای هواپیماهای پی-47 وجود نداشت. باید خودمان یاد میگرفتیم. اما یکی از بزرگترین هیجانهای زندگی ام همین بود».
او در نهایت آنقدر هواپیما را به خوبی هدایت میکرد که خود یک مربی خلبانی شد. اوکانل میگوید: «ما به عنوان پشتیبان خلبانهای جنگنده پرواز میکردیم اما نمیتوانستیم از آنها در مقابل توپخانه زمینی حفاظت کنیم. ما تراژدیهای زیادی را در برلین دیدیم -- بعضی از خلبانها بیرون میپریدند، هواپیماها منفجر میشدند یا میچرخیدند -- و ما هم آنها را برمیداشتیم و تا خانه همراهیشان میکردیم».
به عنوان بخشی از نیروی هوایی نهم، به گفته او، گروهش پل ها، کارخانهها و ریلهای قطار را بمباران میکرد. «ما در دقیقه 3000 گلوله شلیک میکردیم، ما در حال قطع کردن ارتباطات دشمن بودیم و اگر چیزی تکان میخورد، به آن شلیک میکردیم». و بعد D-Day* رسید، ششم جون 1944، و اوکانل با تمام نقشه هایی که برای این روز کشیده بودند شگفت زده شده بود. «ما اولین گروه هواپیماهایی بودیم که در فرانسه فرود آمدیم، و این تقریبا شش روز بعد از حمله بود».
خاطره انگیزترین لحظه برای او زمانی بود که او و گروهش در حال بمباران یک قطار بودند و دشمن شروع به شلیک کردن به سمت آنها کرد. اوکانل گفت: «هردو بال هواپیمای من تیر خورده بودد و نمیخواستم بیرون بپرم چون میترسیدم که زمانی که با چتر در هوا آویزان هستم به من شلیک کنند. برای همین در یک زمین بزرگ به سختی فرود آمدم و رادیوی هواپیما را نابود کردم تا دشمن رمزهای ما را به دست نیاورد».
«یک مرد فرانسوی را دیدم، اما او از دستم فرار کرد، یک دسته هیزم پیدا کردم و خودم را پوشاندم و دعا کردم. وقتی به سمت بالا نگاه کردم، یک جیپ با یک فرانسوی در آن را دیدم، که در حال جست و جو در منطقه بود. مرا به جایی بردند که هواپیمای سی-47 در آن وجود داشت و من را به پایگاهم برگرداندند».
با وجود اینکه تمام این سختیها را کشیده بود، مجبور بود همان بعد از ظهر یک ماموریت دیگر نیز انجام دهد. اما از نظر او اشکالی نداشت، چون مانند بسیاری دیگر از خلبانان، او چیزی داشت که آن را نشان خوش شانسی خود میدانست -- جورابهای قرمزی که زنش برایش دوخته بود. اوکانل گفت: «بدون آنها پرواز نمیکردم».
* D-Day روزی که نیروهای متفقین به ساحل نورماندی فرانسه حمله کردند و نبردی سخت با ارتش آلمان درگرفت.
ترجمه: عباس حاجی هاشمی
تعداد بازدید: 4886
آخرین مطالب
پربازدیدها
نظریه دوم: بحران مشروعیت مرزیِ تاریخ شفاهی در نظام دانشگاهی
این نظریه بر مبنای پاسخِ ۱۳ متخصص تاریخ شفاهی به پرسش «علت عدم استقبال دانشگاهیان از تاریخ شفاهی چیست؟» به دست آمده است.





