سیصدوسیوپنجمین برنامه شب خاطره -1
مدافعان سلامت
تنظیم: سپیده خلوصیان
سیصدوسیو پنجمین برنامه شب خاطره، پنجشنبه 5 خرداد 1401 با حضور پزشکان و کادر مدافع سلامت در تالار سوره حوزه هنری و با اجرای داوود صالحی برگزار شد. در این مراسم خانواده شهدای مدافع سلامت، کادر بهداشت و درمان پزشکی و جمعی از داوطلبان حوزه سلامت حضور یافتند و از خاطرات شروع و اوج بیماری کرونا گفتند. در ابتدا، مجری این برنامه شب خاطره را که بر محور «مدافعان سلامت» بود، پرمناسبتترین برنامه این روزها خواند و با گرامیداشت یاد و خاطره شهید ترور، سردار حسن صیاد خدایی، شهادت این سردار بزرگ را تسلیت گفت.خاطرات رسول ملاقلیپور
رسول ملاقلیپور (۱۷ شهریور ۱۳۳۴ - ۱۵ اسفند ۱۳۸۵)، کارگردان سینما، مهمان صدوچهلوچهارمین برنامه شب خاطره (آذر 1384) بود. او درباره عکاسی بدون داشتن نگاتیو برای خوشحال کردن برخی رزمندهها خاطره گفت. او گفت: دیدم یک عکاس فقط از خرمشهریها عکس گفت و پسری 15 ساله بغض کرد. یادم نبود که نگاتیو از اهواز تهیه نکردم. فلش زدم و 2هزار فریم عکس گرفتم... این روایت را ببینیم.نگاهی به کتاب «مادرِ ایران»
خاطرات شفاهی عصمت احمدیان، مادر شهیدان اسماعیل و ابراهیم فرجوانی
فریدون حیدری مُلکمیان
راوی خاطراتش را از وقایع ریز و درشت سالهای کودکیاش شروع میکند: «چشمم به ننه افتاد که رفت سمت طویله. سریع لحاف را پس زدم و رفتم پیاش. نشسته بود به دوشیدن گاو. صدای فشفش خوردن شیر به دیوارۀ سطل را دوست داشتم. توی باربند جلوی گاو منتظر ایستاده بودم. کارش که تمام شد رفت سراغ کاه و بُرمه (ساقه برنج) دادن به حیوانها. از فرصت استفاده کردم. دستۀ سطل را گرفتم و به مطبخ بردم. از کارهای خانه همین صاف کردن شیر برایم لذت داشت. تا ننه به مطبخ بیاید، شیر صاف آماده بود.»سرگذشت ملا صالح قاری، مترجم اسرای ایرانی
شروع واقعی اسارت و شکنجۀ صالح
به انتخاب: فائزه ساسانیخواه
آن طور که بعدها فهمیدم، روال کارشان بدین شکل بود که هر چهل روز به محض آمدن اُسرای جدید گروهی از بخش فارسی رادیو، تلویزیون عراق میآمدند و با آنها مصاحبه میکردند. گویا چهل روز گذشته بود و ما شش نفر که تازهوارد بودیم، میبایست برای مصاحبه آماده میشدیم. صبح روز دوم بود. من و حبیب نگران از آنچه ممکن است بر سرمان بیاید، کنار پنجرۀ کوچک رو به حیاط ایستاده بودیم و صحبت میکردیم. ناگهان دروازۀ ورودی ساختمان با سروصدا باز شد و دو ماشین سواری داخل محوطۀ حیاط آمدند. چند نفر از آنها پیاده شدند و به طرف ساختمان اصلی رفتند. هر دو کنجکاو و ناراحت به ماشین و سرنشینانی که از آن پیاده شده بودند، نگاه میکردیم.اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-10
مرتضی سرهنگی
وقتی دود و غبار خوابید آن سرباز هم خوابیده بود. همه جمع سالم بودند بدون این که کوچکترین صدمهای دیده باشند. فقط آن سرباز فحاش و شجاع صدام حسین در میان خاک و خون خفته بود. در آنجا به سربازان گفتم: «در هلاکت و تلف شدن این مرد عبرتهایی نهفته است.» و گفتم: «چرا از میان این جمع فقط این یک نفر باید هلاک بشود؟» و جواب را برایشان روشن کردم و گفتم که قرآن میگوید... «و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی...» «ای پیامبر، کفار با دست تو کشته نشدند بلکه این خدا بود که این کفار را کشت.»ششمین نشست مجازی تاریخ شفاهی ایران
شیوههای تدوین و نگارش تاریخ شفاهی - 5
تنظیم: سایت تاریخ شفاهی ایران
وقتی ما تدوین تاریخ شفاهی را در باب افرادی انجام میدهیم که افراد طبقات پایین مثل کارگران یا حاشیهنشین شهری هستند، خیلی مشکلی با بحث تحلیل نداریم. ولیکن وقتی شما با یک استاد دانشگاه یا یک فرد صاحب فکر دارید صحبت میکنید و میخواهید درباره یک رخدادی از ایشان سؤال بکنید و میخواهید گزارش شاهد عینی این فرد را بگیرید، گاهی این گزارش شاهد عینی که مثلاً این استاد در دانشگاه تهران، حادثهای رخ داده و شاهد آن رخداد بوده، گزارش او با تحلیلش با هم است. یعنی مدوِّن سرِ این گرفتار میشود. یعنی یک بخشی از این صحبتها گزارش این فرد است و یک بخشی از این حرفها تحلیل این فرد است.پس از سالها اسارت
خاطرات منیژه لشکری
محرم سال 1374 بود. روز عاشورا وقتی از خواب بیدار شدم دیدم علی نیست. گفته بود میرود هیئت. بیانگیزه توی خانه چرخیدم. رفتم سر یخچال و یک لیوان شیر ریختم توی لیوان و تا نصفه خوردم. لیوان را روی اُپن رها کردم و رفتم به سمت کمد و لباس پوشیدم. به کاری که میخواستم بکنم مطمئن بودم. حسین عاشق امام حسین بود. به خاطر همین، اسم پسرمان را گذاشت علیاکبر و من هم مخالفتی نکردم.خاطرات مجید یوسفزاده
مجید یوسفزاده، پاسدار لشکرهای 5 نصر و 31 عاشورا، مهمان صدوهفتادوسومین برنامه شب خاطره(مرداد 1387) بود. او درباره دستور عقبنشینی و خراب کردن سقف سنگرها خاطره گفت. یوسفزاده گفت: وقتی به مرز پاوه و نوسود رسیدیم، گفتند بولدوزر و تجهیزات جا مانده... این روایت را ببینیم.معرفی کتاب «آش پشت جبهه»
خاطرات مربیان پرورشی دهۀ شصت اهواز
فریدون حیدری مُلکمیان
«آش پشت جبهه» همانطور که در مقدمۀ کتاب هم ذکر میشود، خاطرات تعدادی از مربیان پرورشی اهواز در دهۀ شصت است. وقتی انقلاب پیروز شده بود آنها جوانانی بیستودوسه ساله بودند. انقلابیهای پرشور و آرمانگرایی که در دورهمیهای مسجدشان اتاقکی به نام امور تربیتی راه انداختند و اسمشان شد: مربی پرورشی و تربیتی. اوایل، فعالیتهایشان تنها به مدرسه محدود بود...اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-9
مرتضی سرهنگی
در تاریخ 1981/11/23 از طرف دولت عراق به خدمت احتیاط فراخوانده شدم. اگر حمل بر خودستایی نباشد چون کمی اهل مطالعه هستم از روز اول جنگ همه جوانب آن را دریافت کرده بودم و میدانستم که این جنگ به چه انگیزهای از طرف شخص صدام حسین که مجری فرامین بعضی از دولتهای منطقه و استکبار جهانی است شروع شده است. لذا در مقام آن بودم که به هر طریق از آمدن به جنگ طفره بروم. حتی تعارض کردم اما تلاشم بینتیجه ماند و باید هم بینتیجه میماند زیرا ما از آمدن به جبهه ناگزیریم و هیچ عذر و بهانهای قابل قبول بعثیون نیست و به هر طریق باید مطیع فرامین حیوانی آنان بود....
101
...
آخرین مطالب
پربازدیدها
100 سؤال/34
در تدوین متن تاریخ شفاهی تا چه اندازه مجاز به استفاده از شیوههای روایتپردازی (هرچند ساده) هستیم؟روایتپردازی در تاریخ شفاهی یعنی تدوینکننده به توصیف و تحلیل روایت بپردازد و تخیلات ذهنی خود را مکتوب نمایند. به نظر میرسد در آثاری که صرفاً در زمینه تاریخ شفاهی تولید میشوند، روایتپردازی چندان مطلوب نیست؛ زیرا تدوینکننده نسبت به وفاداری در متن اصلی احساس مسئولیت دارد و هرگونه دستبرد در روایت، نوعی تحریف در تاریخ محسوب میشود






