خـاطـرات احمـد احمـد (48)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۸)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى حصار در حصار دخالتهاى بى‏پايان ساواكيكى دو روز پس از آزادى، فكر اصلى من اين بود كه چه بايد بكنم؟ مسئوليت زندگى جديد، لحظه‏اى آرامم نمى‏گذاشت. در گذشته و در دنياى تجرد با فراغ بال دنبال بسيارى از امور مى‏رفتم، ولى با متأهل شدن و همچنين پير و فرتوت شدن پدر و مادرم، نياز بود كه به مسائل زندگى و مسئوليتهاى آن جدى‏تر نگاه كنم. هرچند همسرم پذيرفته بود كه در تمام...

خـاطـرات احمـد احمـد (47)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۷)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى فرداى آن شب، دانشجوى اصفهانى را خواستند و آزادى او را اعلام كردند. وى لباسهايش را برداشت و با ما خداحافظى كرد و رفت. او رفت و از سرانجامش هيچ‏اطلاعى ندارم، ولى هرگاه به ياد مقاومت قهرمانانه‏اش مى‏افتم، او را در دل تحسين مى‏كنم. او واقعا فردى مبارز و مقاوم بود و تا آخرين روز، نه تنها به مأمورين حتى به ما هم نگفت كه چه‏كاره است و چه كرده؛ از برخورد و رفتار او پيدا...

خـاطـرات احمـد احمـد (46)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۶)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى بيمارى پر سر و صدا روزهاى آخرى كه من در كميته مشترك بودم به خاطر روزه جسمم نحيف و ضعيف شده بود. زيرا غذاى گرم نمى‏خوردم. ناهار را به عنوان افطار و شام را در سحر مى‏خوردم. علاوه بر آن به خاطر چرك و خون بدن آن دانشجوى جوان فضاى سلول غيربهداشتى و آلوده بود و امكان فاسد شدن غذاى مانده را چند برابر مى‏كرد.روزى پس از خوردن سحرى احساس دل درد شديدى كردم. مى‏بايست به...

خـاطـرات احمـد احمـد (45)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۵)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى سيبهاى بهشتى آن شب مأمورين بدون آنكه نتيجه‏اى بگيرند مرا به كميته مشترك بازگرداندند. اين بار به سلولى در بندى ديگر بردند كه يك روحانى به نام گرامى و يك جوان دانشجو قبل از من در آنجا محبوس بودند. شماره اين سلول 17 بود و در كف سلول زيلويى حدود 5/1 مترمربع پهن شده بود. آن شب بى گفتگويى خوابم برد. قبل از اذان صبح جهت آماده شدن براى نماز برخاستم. آن روز بايد بدون سحرى...

خـاطـرات احمـد احمـد (44)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۴)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى روز سوم، در سلول باز شد و در پى آن جوان رشيد، هيكلى و خوش قد و بالايى را به داخل سلول هل دادند. قيافه او خيلى مضطرب بود. گويا براى اولين بار بود كه قدم به چنين مكانى گذاشته بود. بعد از دقايقى او شروع به صحبت كرد و گفت كه قهرمان پرتاب نيزه است و مى‏گفت علت دستگيريش را نمى‏داند. از بد حادثه بازجوى او كسى به نام «دانش» بود كه فردى حقير، زبون و عقده‏اى بود و زندانيهايش...

خـاطـرات احمـد احمـد (43)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۳)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى ماه عسل در زندان دو، سه روزى بيشتر از آغاز زندگى جديدم نمى‏گذشت كه تلفن خانه زنگ زد. گوشى را برداشتم، يكى از آن سوى خط گفت: «آقا ما از اداره مخابرات هستيم، خط شما را داريم كابل برگردان مى‏كنيم، لطفا آدرستان را بدهيد، تا ما شماره جديد را بدهيم.» من فهميدم كه اينها دارند خانه را كنترل مى‏كنند، زيرا مى‏دانستم كه مخابرات، خود همه آدرسها را دارد. از اين‏رو از ارائه...

خـاطـرات احمـد احمـد (42)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۲)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى بوى سيب اشتغال، ازدواج آشنايان و دوستان از همان روزهاى اول پس از آزادى، براى احوالپرسى و كسب اخبار زندان به ديدنم آمدند. درحالى كه من راضى به اين امر نبودم و اصرار داشتم به دليل كنترلها و مراقبتهاى ساواك، از آمد و شد به منزل ما پرهيز كنند. مدتى به اين منوال گذشت. مى‏بايست كارى براى خود دست‏وپا مى‏كردم. به‏خاطر داشتن سابقه محكوميت كيفرى، كسى حاضر به ارائه يك...

خـاطـرات احمـد احمـد (41)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۱)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى زندان قزل‏حصار(1) و آزادى دوبارهشانزدهم شهريور سال 1351 مهدى رضايى اعدام شد. بچه‏ها تصميم گرفتند در اتاق بزرگى كه به اصطلاح به آن «اتاق اجتماع»(2) مى‏گفتند براى او مجلس ترحيمى برگزار كنند. در اين مراسم بزرگداشت فرد اصلى و صاحب مجلس آيت الله انوارى بود كه دم در اتاق نشسته بود و افراد مى‏آمدند و به او تسليت مى‏گفتند.در اين ميان چند نفر از ماركسيستها براى ساواكيها...

خـاطـرات احمـد احمـد (40)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۴۰)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى بازگشت به زندان قزل‏قلعه پس از پايان دادگاه تجديدنظر مرا به زندان قزل‏قلعه برگرداندند. در آنجا يكى از ماركسيستها آمد و گفت: در سلول بند يك، زندانى‏اى هست و مى‏گويد اسمش جواد منصورى است و شما را مى‏شناسد. با شنيدن اين جمله جا خوردم. پس از مكث و تأملى گفتم كه من او را نمى‏شناسم. باورم نمى‏شد كه جواد آنجا باشد. اين پيام را نوعى دام براى خود مى‏ديدم. اين خبر مرا در...

خـاطـرات احمـد احمـد (39)

به کوشش: محسن کاظمی

خـاطـرات احمـد احمـد (۳۹)به کوشش: محسن کاظمیانتشارات سوره مهردفتر ادبيات انقلاب اسلامى نقشه ناكام فرار حكم اعدام 21 نفر از گروه ماركسيستى احمدزاده مشخص شد. من نقشه فرارى را در ذهن دنبال مى‏كردم و براى تكميل آن نياز به اطلاعات و شناسايى داشتم، از اين‏رو هنگام رفت و آمد براى بازپرسى، شناساييهاى اوليه را انجام دادم. دريافتم كه زندان داراى خيابانى با جهت شمالى ـ جنوبى است كه در سمت شرق آن ساختمانى قرار داشت كه تعدادى از پنجره‏هاى آن مشرف به خيابان و...
...
514
...
 
پاسخ کارشناسان به سؤالات تاریخ شفاهی

100 سؤال/34

در تدوین متن تاریخ شفاهی تا چه اندازه مجاز به استفاده از شیوه‌های روایت‌پردازی (هرچند ساده) هستیم؟
روایت‌پردازی در تاریخ شفاهی یعنی تدوین‌کننده به توصیف و تحلیل روایت بپردازد و تخیلات ذهنی خود را مکتوب نمایند. به نظر می‌رسد در آثاری که صرفاً در زمینه تاریخ شفاهی تولید می‌شوند، روایت‌پردازی چندان مطلوب نیست؛ زیرا تدوین‌کننده نسبت به وفاداری در متن اصلی احساس مسئولیت دارد و هرگونه دستبرد در روایت، نوعی تحریف در تاریخ محسوب می‌شود