تاریخ شفاهی ثبت جهانی بیستون

حافظه سرزمین ایران زاگرس‏نشینانی را که از راه‏های گوناگون به فلات قاره ایران راه یافتن، به یاد دارد. حکمرانان و گردانندگان هر دوره‌‌ای خاستگاه‏ها و برنامه و شیوه مدیریتی و محدوده قلمرو خود را بر صخره‏های مستحکم زاگرس به یادگار گذاشته اند. یکی از مهمترین آثار بجامانده از آن دوران، سنگ نبشته داریوش در بیستون است. محوطه تاریخی فرهنگی بیستون، با عرصه‌ای 15 کیلومتری و حریمی منظری حدود 250 کیلومترمربع یکی از نواحی مهم باستانی این سرزمین است.

تلخ‌تر از زهرمار

دوران سربازی من، تلخ‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بود. در جایی خدمت می‌کردم به اسم پادگان فنی و حرفه‌ای ذوب آهن. در آن زمان سربازان ناتوان از آنجا صف جمع و عملیات را به جای اینکه معاف کنند. می‌فرستادند به این پادگان که در حوالی کارخانه ذوب آهن دایر شده بود و از آن بیچاره‌ها به عنوان کارگر ساده در کارخانه بهره می‌گرفتند.

نغمه‌ها و کابوس‌های سربازی

سربازی که تمام شد، اما یک کابوس تکرار شونده تمامی نداشت: بارها خواب می‌دیدم که دوباره رفته‌ام سربازی. خیلی‌ها معتقدند که حتی خاطره‌های بد، با گذشت زمان تلخی‌شان را از دست می‌دهند و گاه شیرین می‌شوند، اما این خواب تکراری در همه 36 سالی که از پایان سربازی گذشته، گاهی به شکل یک کابوس بر من آوار می‌شود.

شهید چمران از دیدگاه یک همرزم زن

مهم‌ترین عامل در محبوبیت و اینکه از ایشان مردی به قامت تاریخ‌مان ساخت این بود که خودش هم عمل می‌کرد. یعنی با وجود اینکه سفارش می‌کرد خودش هم اول عمل می‌کرد. این بهترین شکل بود که بر روی بچه‌ها تأثیر می‌گذاشت.

روزهای انقلاب در یادداشت‌های منتشرنشده شاهرخ مسکوب

دیروز اول محرم بود. پریشب حدود ساعت 30/9، نیم‌ساعتی بعد از منع عبور و مرور، سروصدا و همهمه‌ای شنیدیم. با گیتا رفتیم بالای پشت‌بام چون صدا از آنجاها می‌آمد ... بالا که رفتیم همسایه‌ها را دیدم که شعار می‌دادند. از دور، از سیصد، چهارصد متری هم صدای تیر تفنگ و مسلسل می‌آمد.

خدا از سر تقصیرات من بگذرد

اعتراف، همیشه جذابیت ژورنالیستی دارد. به خصوص اگر بفهمیم معترف، سر ما که مخاطب باشیم کلاه گذاشته و روزگاری داستان‌های خودش را به جای داستان خارجی به ما قالب کرده؛ به خصوص اگر بفهمیم دست بر قضا همان معترف حالا محمدحسن شهسواری رمان‌‌نویس شده.

پشت خطوط دشمن

نیروهای یگان فنی و جهاد، بخصوص رانندههای لودر و بولدوزر، جزو نیروهای خط شکن جبهه بودند. یعنی کنار بقیه بچه هایی که راه را برای عملیات هموار می کردند، به دل خطوط دشمن می زدند. همیشه قبل از شروع عملیات، نیروهای فنی باید به جلو می رفتند و مسیرهایی را انتخاب می کردند که در حین عملیات بتوانند در اسرع وقت خودشان را به مناطق سوق الجیشی برسانند و خاکریزهای عملیات را بزنند.

عکسی که جان صدها عراقی را نجات داد

سال 1332، 7 ساله بودم که از آمل به تهران آمدم. 6 ـ 5 ماه در پارچه‌فروشی، کارگاه کفش‌سازی، صندوق‌سازی و خیاطی کار کردم. در خیاطی که بودم، یک روز صاحب‌کارم به من گفت: تو خیلی کوچکی و نگرانم وقتی می‌روی قهوه‌خانه برای من چای بیاوری، بروی زیر ماشین؛ برای همین من را برد به عکاسی ساحل در میدان فوزیه (امام حسین) که کنار قهوه‌خانه بود. آنجا جادوی عکاسی تحت تأثیرم قرار داد و از همان‌جا عکاسی را شروع کردم.

سلام خرمشهر! سلام رضا، سلام حمید، سلام قادر...

عملیات بیت‏المقدس به مرحله چهارم خود رسیده بود. عراق دیگر برگی برای برنده شدن نداشت که به میدان بکوبد. ساعت 22 و 30 دقیقه روز اول خرداد، نیروهای ایران با رمز «بسم الله القاسم الجبارین، یا محمد بن عبدالله (ع)» به سمت عراقی‏ها هجوم بردند و در اولین حرکت ارتباط یگان‏های عراقی را از هم گسیختند. این گسیختگی برای عراقی‏ها حکم پریدن از روی لبه پرتگاه به ته دره را داشت. فرار افسران و درجه داران و تسلیم شدن داوطلبانه سربازان عراقی گویای صحت پیش‏بینی سقوط بود.

چند بُرش از دفتر خاطرات اندری تارکوفسکی

«دفتر خاطرات» آندری تارکوفسکی خاطرات 16 سال پایانی زندگی اوست. کارگردان 38 ساله است، تاکنون دو فیلم «کودکی ایوان» (برنده‌ی شیر طلای ونیز) و «آندری روبلف» را در کارنامه دارد، و در آستانه‌ی شروع فیلم‌برداری «سولاریس» است. تارکوفسکی از سال 1970 تصمیم به نوشتن خاطرات خصوصی‌اش می‌گیرد؛
...
47
...
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 106

ستوان زهیر گفت: من در دویست متری ایرانیها دیدبانی می‌کردم. خاکریز ما چند بار بین ما و ایرانیها دست به دست شده بود و در حمله آخر توانسته بودیم آن را از دست ایرانیها بگیریم و در آن مستقر شویم. بعد فرمانده گردان با فرمانده تیپ تماس گرفت و گفت: جنازه ایرانیها پشت خاکریز است. چکار کنیم؟ فرمانده تیپ دستور داد جنازه‌ها بماند تا فردا خبرنگاران خارجی بیایند و از آنها فیلم و عکس بگیرند. فردا صبح فرمانده گردان دستور داد همه جنازه‌ها را جمع کنند تا برای دیدن خبرنگاران خارجی آماده باشد. ولی وقتی افراد ما رفتند برای جمع‌آوری جنازه‌ها متوجه شدند جنازه‌ای نیست.