مهران، شهر آینه‌ها – 12

تعداد زیادی هواپیما مشغول بمباران اطراف ما و شهر فاو بودند. چون در موقعیت ما پدافند نبود، هواپیماها جرأت کردند که پایین بیایند و از ارتفاع کم، اطراف ما را به کالیبر ببندند. این کار در منطقه‌ای مثل فاو که گله به گله آن پر از نیرو بود، می‌توانست تلفات زیادی از ما بگیرد. پس از بمباران، هواپیماها منطقه را ترک کردند. از جایمان بلند شدیم و شروع به دویدن کردیم. ناگهان رگباری از گلوله به طرفمان آمد؛ فوراً خودمان را روی زمین پرت کردیم. تیرها در یک متری ما به زمین خورد و خاک به صورتمان می‌پاشید.

مهران، شهر آینه‌ها – 11

در خاکریزی که تازه از دشمن گرفته بودیم، جاده‌ای خاکی، در میان باتلاق، به طرف اروند می‌رفت. جلو خاکریز، آب و باتلاقی بود. سنگرهای عراقی بر عکس بود؛ یعنی به جای اینکه سنگرها در آن طرف خاکریز باشد، این طرف بود. این، نشاندهنده ترس عراقیها از طرف رود بود. آنها می‌ترسیدند ایرانیها از طرف اروند به فاو حمله کنند. داخل باتلاق ـ جلو خاکریز ـ پر از موانع و سیم خاردار حلقوی شکل بود. یک دکل دیده‌بانی در فاصله یک کیلومتری دیده می‌شد. تعدادی لودر مشغول زدن خاکریز بود.

مهران، شهر آینه‌ها – 10

برای شناسایی خاکریز جلومان، با چند نفر از فرماندهان گردانها و فرمانده گردان 417 جلو رفتیم. به نزدیک خاکریز رسیدیم. از خاکریز عراقیها به طرفمان تیراندازیهای پراکنده می‌شد. شهر فاو در سمت راست و پایین دست ما قرار داشت. با بی‌سیم اعلام کردیم بچه‌ها به طرف خاکریز پیشروی کنند. بچه‌ها به سرعت، خودشان را به ما رساندند. به خاکریز حمله کردیم. عراقیها به طرف پایگاه موشکی فرار کردند و حتی برای لحظه‌ای هم مقاومت نکردند. چون هوا در حال روشن شدن بود، فرمانده گردان دستور داد پشت همان خاکریز سنگر بگیریم.

مهران، شهر آینه‌ها – 9

نیروهای تدارکات، لباس و چکمه و کمپوت آورده بودند و بین بچه‌ها تقسیم می‌کردند. یک دست لباس و یک جفت چکمه گرفتم. لباس غواصی را در آوردم و تحویل آنها دادم. با ژاله و مرادی، به طرف جلو حرکت کردیم. بارش باران قطع شده بود. گردان 417، در نزدیک پادگان غشله درگیر بود. تا این ساعت، عملیات خوب پیش رفته بود. به یک خاکریز رسیدیم. پشت خاکریز، جاده‌ای بود که به طرف فاو و پایگاه موشکی می‌رفت.

مهران، شهر آینه‌ها – 8

قرار شد بعد از پاکسازی سنگرهای باقیمانده، برویم جلو. در کانالهای پر از آب و گل حرکت کردیم. به چند متری سنگرها که رسیدیم، رگباری از گلوله آمد به طرفمان. خودمان را به داخل کانال پر از آب پرت کردیم. گلوله‌ها در نیم متری ما به لبه کانال می‌خوردند. ژاله سرش را بالا گرفت و محل تیراندازی را شناسایی کرد. از بالای چند نخل، به طرف ما تیراندازی می‌شد. هر سه به طرف نخلها تیراندازی کردیم. تیراندازی عراقیها قطع شد. بلند شدیم و به طرف یک سنگر رفتیم.

مهران، شهر آینه‌ها – 7

دوشکا مجال تکان خوردن را به هیچ‌کس نمی‌داد. چند نفر که می‌خواستند به طرف سنگر دوشکا بروند، همگی تیر خوردند و زمینگیر شدند. چند نارنجک دستی به طرف سنگر پرتاب کردیم: چون فاصله زیاد بود، به سنگ نمی‌رسید و در اطراف آن منفجر می‌شد. در یک چشم بر هم زدن، حسن بلند شد و زیر رگبار دوشکا، به طرف آن دوید. بعد از چند لحظه، تیراندازی دوشکا قطع شد. هر کسی به طرفی دوید. خودم را به سنگر دوشکا رساندم و دیدم یک نفر در جلو سنگر به زمین افتاده.

مهران، شهر آینه‌ها – 6

بچه‌ها از آب بیرون آمدند و درگیری با عراقیها شروع شد. ضدهواییهای چهارلول عراق شروع به تیراندازی کردند. هر کس به طرف یک سنگر می‌دوید. عراقیها چون غافلگیر شده بودند، از ترس فریاد می‌زدند و به این طرف و آن طرف می‌دویدند. در این لحظه، آتش سلاحهای سنگین نیروهای خودی شروع شد. آن آتش، تمام سنگرهای دشمن را منهدم کرد و فرصت شلیک یک گلوله را به عراقیها نداد.

مهران، شهر آینه‌ها – 5

جلسه با فرستادن صلوات و دعای خیر برای رزمندگان تمام شد. به هر یک از فرماندهان، یک نقشه دادند تا برای نیروهای خود تشریح کنند. نقشه را گرفتم و چهار بیسیم دستی مادر با رمزهای مربوط را هم تحویل گرفتم و به مقر واحد دوشکا برگشتم. پیک واحد را فرستادم سراغ بچه‌ها. چند دقیقه بعد، همه نیروها، ‌گوش تا گوش، یکی از اتاقها را پر کردند. وقتی زیر قاب چهارچوب در ایستادم و چشم همه به کاغذ لوله کرده در دستم افتاد،

مهران، شهر آینه‌ها – 4

فوراً خودم را به مقر تیپ رساندم. همه فرماندهان گردانها حاضر بودند. آن روز «حاج قاسم سلیمانی» ـ فرمانده لشکر ـ برایمان صحبت کرد. بعد از سخنرانی فرمانده لشکر، وظیفه هر واحد و گردان مشخص شد. در همان جلسه، من و حاج علی ژاله موظف شدیم که چند قایق تحویل بگیریم و روی آنها توپ 106 و دوشکا کار بگذاریم. برای تحویل قایق می‌بایست به یگان دریایی مراجعه می‌کردیم.

مهران، شهر آینه‌ها – 3

با خنده و شوخیهای حاج علی و فرماندهان دیگر راه افتادیم به طرف سایه‌بانی که بچه‌های رزمنده در آنجا نشسته و لنگر استراحت انداخته بودند. افراد پشتیبانی جهاد، از رزمندگان، با چای و میوه و شربت پذیرایی می‌کردند و بگو و بخند و سلام و صلوات،‌ نقل هر جمع چهار ـ پنج نفری بود. پیرمردی با سینی چای به استقبال ما آمد و این نوشداروی خستگی را جلویمان گذاشت؛ چقدر چسبید!
6
...
 

اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-25

نیروهای ما در منطقه موسیان مستقر بودند. روزی سربازی شتابزده پیش من آمد و گفت «یک استوار و پنج سرباز، یک زن و شوهر جوان روستایی را گرفته‌اند و نسبت به آنها سوءنیت دارند.» بلافاصله با جیپ به آن نقطه رفتم. استوار را می‌شناختم. او بعثی بود. می‌خواست بعد از تیرباران شوهر به زن تجاوز کند که من بعد از کشمکش زیاد مانع شدم و آن زن و شوهر بیچاره را که به شدت ترسیده بودند و گریه می‌کردند از دست آنها خلاص کردم.